تبليغاتX
پاتریس آنلاین
آرشیو عناوین

سر ورقی : این پست ، پست بعدیِ پست قبلی نیست

تفهیم منظور سرورقی : این پست همون پست ویژه ای که توی پست قبل ازش صحبت می کردم نیست . و قراره پست بعدی باشه .

تا ساعت حدودا 4 بعدازظهر دانشکده بودم . به دلیلی خیلی خاص مجبور بودم زودتر از بقیه بچه ها کلاس رو ترک کنم . (واقعا مجبور بودم) . باید می رفتم خونه دایی اینا . انگار قرار بود برای پسر داییم خواستگار بیاد . اونم عجب خاستگاری ... ( ای کاش واس من میومد . البته واس بنده قبلا یه دونه اومده ... و دیگر هیچ ) . دایی اینا امروز کلی خونه رو مرتب کرده بودن واسه خواستگارا . منم که با همون ترفند همیشگی معمولا از زیر کمک کردن در میرم . خیلی حال میده وقتی می بینی دهن بقیه داره با کمک کردن و کارهای پیش خاستگاری سرویس میشه و تو نشستی توی "کافه سپید و سیاه" و داری با رفقا صفا می کنی . وای که چه حالی داد . قرار بود بعد از دانشکده خودمو سریعا برسونم منزل دایی جان . اما چون توی انقلاب بودم و میدونستم یه کافه تووپ داره پس ... جاتون خالی یه " قهوه اسپرسو " زدم به تن . چه صفایی کردم وقتی داشتم با فووووووورت ریتمیکی می نوشیدمش !!! همش انگار نگاه یکی دنبالم می کرد . اینقدر محیط کافه شاعرانه بوود که نمی خواستم به هیشکی چشم بدوزم . اونجا فقط خودمو عشق بووود . ساعت حدودا 5 بعداز ظهر بود . احساس کردم می تونم یه پیتزا هم مهمون " کافه سپید و سیاه " باشم . اول سیب زمینی رو سفارش دادم . نمی دونم واس چی ایندفعه روی سیب زمینی فلفل ریخته بوود . چرا زیاد خوشم نیومد ؟  بیخیال . پیتزا مخصوص کافه رسید . نمی دونستم باید با سس بخورمش یا بی سس . تصمیم گرفتم شش تیکه اول رو با سس بخورم و دو تیکه آخر رو بی سس . اینبار می دونم چرا تصمیمم عوض شد و بازم مجبور شدم حداقل تیکه اول رو بی سس بخورم . آخه پلاستیک سس رو نتونستم باز کنم . بعد از خوردن تیکه اول ... یه نیگا به اینور و اون ور ... مطمئن شدم عاشق و معشوقه ها دست تو دست هم ، حواسشون به همدیگس و نگاه همدیگرو می دزدن ... پس کسی به من توجهی نداره . با دندون " خرچ چ چ چ چ " سس رو بریدمش . حالا مثل آبشار ازش سس می ریخت . لذتش قابل درک بوود . داشتم تیکه دوم رو اینبار با سس می خوردم . همون لحظه داشتم به پارازیتی که وسط کلاس انداختم فکر می کردم . همون پارازیتی که باعث شد مجبور شم از کلاس برم بیرون . لطفا حدس های بیخودددد نزنین . اصلا هم منو کسی از کلاس بیرون ننداخت ... ضمنا الانم مجبورم از این بحث بگذرم . بهم تاکید شده سیاسی ننویسم . پس میریم ادامه کافه . ای بابا . پیتزا که تموم شد . پس چرا نمی خواستم از کافه برم بیرون ؟ نسکافه با شیر چطوره ؟ یه پکیج نسکافه و شیر و شکر و نون قندی سفارش دادم . احتیاج داشتم که زیاد توی کافه بمونم . محیطش و موزیک های سنتی غربیش آرامشم میداد . اینجارو لطفا بهم حسودی کنین که داشت بهم خوش می گذشت . پس برای اینکه دراین حس مشترک شوید . بیاید مجانی برویم فضا ...

البته بعد از بازگشت ، چند تایی اسکناس هدیه کنید به گارسن و رسپشین !

+ نوشته شده در شنبه 9 آذر1387ساعت توسط پارسا |