در آرزوی فردایم
فردای آزادی
در آرزوی فردایم
فردای بوئیدن گل یاس
در آرزوی فردایم
فردای روییدن جنگل تا آسمان
در آرزوی فردایم
فردای فریاد پر بغض
در آرزوی فردایم
فردای دلدادگی و عطوفت
در آرزوی فردایم
فردای طوفانی موج انتظار
در آرزوی فردایم
فردای رقص آتش روی خاک
در آرزوی فردایم
فردای خندیدن جاده به روی آفتاب
در آرزوی فردایم
فردای نم نم بارون در آستین ناودان
در آرزوی فردایم
فردای سرسره بازی قطره روی گل سرخ
در آرزوی فردایم
فردای گریه ابر برای مهتاب
در آرزوی فردایم
فردای روییدن درخت سیب
در آرزوی فردایم
فردای قصه های شیرین روزگار
در آرزوی فردایم
فردای دویدن تا سراب مستی
در آرزوی فردایم
فردای مردمان ساده در صحرا
در آرزوی فردایم
فردای فرزندان خورشید به دست
در آرزوی فردایم
فردای رفاقت قهر و آشتی
در آرزوی فردایم
فردای دستان پر از بادام مادربزرگ
در آرزوی فردایم
فردای ستاره باران چشم هایم
در آرزوی فردایم
فردای قهقهه کشاورز پیر
در آرزوی فردایم
فردای دریای مهربانی یار
در آرزوی فردایم
فردای اخم سیاه غصه
در آرزوی فردایم
فردای دوست داشتنی عطر نارنج
در آرزوی فردایم
فردای خداحافظی صدای گلوله
در آرزوی فردایم
فردای بی انتهای شهامت
در آرزوی فردایم
فردای لذت نهان شهادت
در آرزوی فردایم
فردای امید به آن دور ها
در آرزوی فردایم
فردای آزادی
------------------------------
شعر پارسا ; 19 مرداد 1388 - ساعت 20:59
یاری اندر کس نمیبینم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکندهاند
کس به میدان درنمیآید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش
از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
بر دو راهی مانده بودم ، اما فرار امانم نمی داد ...!
به شب رسیدم ، اما در این تاری رسیدنی نبود ...!
همچنان می گذشتم و فانوس ها در گذر بودند ، اما هیچ نماند ...!
از ترس این انتهای مبهم ، حتی کوکبورا هم ساکت بود ...!
برای فردا گریه کردم ...!

-------------------------------------
شعر پارسا ... یکشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۶ ... ۱۲:۴۴ صبح