از کوچه پس کوچه های اختیاریه می خواستم وارد اتوبان صدر بشم . وارد یه کوچه خلوت شدم که ته کوچه می خورد به یک ورودی به سمت اتوبان صدر . کوچه خیلی قشنگ و جنگلی بود . درختا توی همدیگه تنیده بود . باد خنکی در حال وزیدن بوود . صدای پخش ماشین رو هم زیاد کرده بوودم . احسان و سامیار داشتن می خوندن :
ماشین سیاه نیسان ، جی تی آر ، توربو ، اسکانیا
شیشه ها پایین
و باد سرد ، جاده های خیس و خلوت
ماشین سیاه نیسان ، جاده های سرد سیدنی
منه ساده فکر می کردم ،
تو به من دروغ نمیگی
اون شبُ تا قلب سیدنی ، توی یک ثانیه روندم
داشت تازه
یادم می فتاد ، من به کی دل سپردم
جونمو دستم گرفتم ، تُندتر و تُندتر می روندم
یاد لحظه ای که
تورو من ، بقل یکی دیگه دیدم
کوچه واقعا زیبا بوود . خسته بودم و داشتم به طرف خونه می رفتم که یهو یه پلیس توی اون قشنگی های کوچه ، گند زد به حس و حالم . اشاره کرد بزن کنار . تعجب کرده بودم که این دیگه از کجا پیداش شد ( اینا تخصص در خراب کردن لحظه ها دارن ) جَو اون کوچه قشنگ اینقد منو گرفته بود که اصلا متوجه نشدم که دارم ورود ممنوع میرم . حالا واقعا موندم چرا اینجا رو انتخاب کردن که توی روز شاید ۵ تا ماشین هم رد نمیشه . خلاصه یه جریمه خوشکل ۲۰ هزار تومنی انداخت تو شُرتم . حال و حوصله بحث کردن هم نداشتم . جریمه رو از اونجا در اوردم و انداختم توی داشبرد و راه افتادم . چند لحظه ای نگذشته بود که بابام زنگ زد که همین الان باید عکس های قلبش رو براش ببرم تا بتونه به دکتر نشون بده . به طرف میرداماد راه افتادم و چند دقیقه بعدش دوباره زنگ زد که نمی خواد بیای و نوبت دکتر کنسل شد . در این لحظه سوزش عجیبی بهم دست داد و با یه بدبختی اون ترافیک لعنتی اتوبان صدر رو رد کردم و دوباره برگشتم . هنوز احسان و سامیار داشتن می خوندن :
تو اتوبان می رونم ، زیر بارون
یه بزرگراه سرد ، جاده خیس
یادته یه زمانی ، مال من بودی
ولی حالا ، دستت تو دست من
نیست
جاده تاریکه و هوا گرفته
بگو کی جامو پیشت گرفته ؟
اتوبان میره و میره ، اما دل من پیش تو گیره
اما یه روزی میرسم
بهت ، میدونی عاشقتم

بعضی وقتا توی ترافیک مشغله های کاری ، نمی دنم باید به چی فکر کنم که از همه چرک و کثیفی های زندگی به دور باشه . انگاری طیف همه خلوت های درونی میرسه به حرص و طمع و سگ دو زدن های طبیعی دنیا . بعضی وقتا همه چی رو گم می کنیم ، بعضی وقتا حتی هدف ها هم گم میشن . بهتر بگم که هدف ها مارو گم می کنن . انگار که هدف ها و خوشبختی ها حسودن . شایدم خودخواه . نمی خوان که همه بهش برسن . خوشبختی ها فقط بعضی هارو دوس دارن . خیلی ها لگد خوردن به خاطر دست دازی های ناخودآگاه . خیلی ها هم خودشون رو مدیون نوازش های گرمش می دونن . اما مقصر همه اینا کی یا چی می تونه باشه ؟ اصلا باید دنبال مقصری گشت ؟ چیزی که واضحه آخر تموم اتوبان های دنیا بن بسته . مگر اینکه طراحای اتوبان حرفه ای باشن و در نهایت بتونن سر و تهش رو به هم وصل کنن . بازم به حال ما فرقی نمی کنه . حتی نمیشه از اونا هم انتظارای زیادی داشت . ما که داریم این راه رو میریم . چقدرش دیگه مهم نیس . مشکل اصلی چیز دیگه ایه . شاید باید طرز فکر کردن منو و شما عوض بشه . بعضی وقتا نباید زیاد به آخر فکر کرد . به احتمال زیاد آخر خط ، همون اول خطه . پس از جاده ها هم نباید انتظار زیادی داشت . اونا فقط واسطه بین ما و زندگی هستن !
باور کن ، زندگی همین امروزه
لحظه ای که تکرار نمیشه
فرصتی
که هیچ وقت نداشتی
شاید تنها شانس تو همین امروزه
باید فکری به حال ثانیه ها کرد . چند وقتی هست ساعتی خریدیم که بیشتر جنبه تزئینی داره . پایه بلند . شبانه روز هم ساعت به ساعت دینگ دینگ می کنه . شب و روز هم نمیفهمه . صداش پرحوصله و کم حوصله رو عصبی می کنه . اما امروز یه صحبت چند دقیقه ای با این ساعته داشتم . خیلی خوشکل و جیگر و دل رباست . از ناله هاش پرسیدم . از اینکه منظم از خودش صدا درمیاره پرسیدم . زیاد خوب منظورش رو نفهمیدم . اما می تونستم درکش کنم که دلش به حالم می سوخت . از این می سوخت که همیشه بهش نگاه می کنم اما هیچ وقت بهش توجه ندارم . هیچ وقت عقربه هاش رو تمیز نمی کنم . دلش گرفته بود . دوست داشت بیشتر بهش دل بدم و قلوه بگیرم . شاید ازم انتظار داشت ازش خجالت بکشم که دارم حرومش می کنم . ازین که هیچ وقت بهش چشمک نمی زنم از دستم ناراحت بود . آخر صحبتمون هم با عصبانیت بهم گفت :
اگه ثانیه هات می سوزن ، تو آتیش گذشته
تو خودت
مقصری
بار سنگین گذشته رو تا کجا ... با خودت می بَری ؟
تا
کجا با خودت می بَری ؟
ته نوشت : خیلی دلم می خواد یه صحبتی هم با ساعت دیگه بکنم که شمارش معکوس رو نشون بده . شاید با دیدن خنده های معنی دار و شیطانیش ، به خودم اومدم ...
می خوام جریان سوتی عجیب و جالبی که گریبانگیرم شد رو تعریف کنم . سوتی که بیشتر به مهر و محبت شبیه بوود تا یه خرابکاری بزرگ ... ! ما یه آشنایی داریم که تصادفا خانم هم هستن . چند روز پیش با خونواده برای خرید لوازم خونه رفته بوودن بیرون . یه جورایی بهتر بوود خودم هم باهاشون میرفتم . به دو دلیل . یکی اینکه می تونستم توی انتخاب سوژه مورد نظر صاحب نظر باشم ، دوم اینکه خبر مرگم اون اسمس احمقانه و البته صمیمانه رو نمی فرستادم . از قضا ، این آشنای ما ، همونی که تصادفا خانووم بوود و خیلی سلیقه قشنگی داره هم همراهشون رفته بوود . البته فکر می کنم کسای دیگه هم همراهشون رفته بودن . حدود شونصد نفر جمع شده بودن دور هم واسه خرید دو تیکه چووب . راستی اینم بگم که من خودم قبلا واسه انتخاب رفته بوودم ، اما هیچوقت به نتیجه نرسیدیم و اینبار بنده سعادت نداشتم همراهشون باشم . اما از یه مورد خیلی خوشم اومده بوود و تو ذهنم مونده بوود . لذا یه اسمس به سبک اسمسای قشنگ خودم با همون مخلفات و دسرهای همیشگی برای این آشنامون که تصادفا خانوم بوود فرستادم . با این تفاوت که با خودم حساب این رو نکرده بودم که بعضی از این دسرها خیلی تند هستند و شاید احیانا به مذاق این آشنامون که تصادفا خانوم هم هست خوش نیاد . در این اسمس که جنبه تاکیدی و یادآوری داشت ( برای خرید اون موردی که مد نظر منه ) ، با غلظت فراوانی قربون چشمانش شده بودم که باعث شده بود بنده خدا کُپ کنه . حالا از اونجایی که ما مدت زیادی نیست این آشنامون که تصادفا خانوم هم هست رو می شناسیم ، احساس کردم کمی ناراحت شدن و به نظرش رسید که من می خواستم زورکی خودم رو پسر خاله جا بزنم . خداییش اگر خودم بودم و کسی اینچنین اسمسی برام می فرستاد اینقد حس صمیمیت بهم دست میداد که یه شب هم می رفتم بیرون باهاش قلیون می کشیدم و دو تا معجون پالیزی هم مهمونش می کردم . اما وقتی بعدش با هم صحبت می کردیم ، ظاهرا درحد مظلومین قزه شوکه شده و انتظار همچین صمیمیت و محبت من رو نداشته . اینو درحالی به من گفت که خیلی راحت و بی تعارف باهام صحبت می کرد . خیلی مودب و شیک و پیک . البته برداشتی که کردم رو به اینصورت براتون ترجمه می کنم : " مرتیکه بی شعور تو از اون سیبیلای کلفتت خجالت نمی کشی اینطوری با من صحبت می کنی ؟ تو از اون دماغ تو آفسایدت خجالت نمی کشی قربون چشمای من میری و هفت هشت دور ، دورش می گردی ؟ تو با اون لب و لوچه خَز و خیلت چه طور جرات کردی از من خواهش کنی که چیو بخریم ، چیو نخریم ؟ اصلا چشمت کور می خواستی خودت بیای بری انتخاب کنی و به این شکل فجیع از مهربونی و چشمای قشنگ من تعریف نکنی . بیام با همین لنگ کفشام بکوبم تو نقطه اظطراریت تا ناله ات کوچه رو برداره ؟ بیام گیساتو دونه دونه ریش ریش بکنم تا دیگه لازم نباشه بری سلمونی و پولاتو پس انداز کنی ؟ آخه تو نمیگی اگه کسی اون اسمس رو می خوند به روح لطیف تو تکبیر می گفت و انگشت شصتش رو جلوت می گرفت . البته به نشانه " زنده باد " . یه ذره رعایت شرایط رو بکن عزیز دلم . تو که اینقد ماه و خوبی چرا اندازه یدونه ارزن شعور و فهم نداری که این مسائل ساده رو بفهمی و مراعات کنی . خاک تو سر نفهت کنن که ریدی با این اسمسات ...
از این قسمت به بعد بنده فقط سکوت اختیار می کنم . لذا شما را به ادامه وب گردی تان دعوت می کنم ...
ته نوشت : و این پایان حماقت من نبود . چون اون طفلی خواسته بود این جریان محرمانه بمونه و من با این حرکت گند زدم به همه چی . خدا عالمه که من هیچ قصد تخریبی و قهوه ای کردن روح روان آدم ها رو ندارم و فقط میخوام جوان های غیور این مملکت قشنگمون از این حماقت های من نهایت عبرت رو ببرند . و همیشه یادشون باشه تا اخلاق کسی رو دقیقا آنالیز نکردند از این غلطا نکنن . والسلام
سر - نوشت : از همه دوستان ممنونم که احوال مادرم رو پرسیدین . حالش خیلی بهتره . کمی به استراحت و مراقبت ویژه نیازه داره که خداروشکر با ترتیب دادن این شرایط هر روز بهتر میشه .
این نمایشگاه کتاب هم با تموم زرق و برقی که داشت تموم شد . اما ما موندیم و اون همه سردرگمی و پیچ تو گیج سالن ناشران عمومی . نه فهمیدم سرش کجاست و نه تهش . خداییش اصلا هم به ترتیب حروف الفبا نبود . انگار مسئولین نمایشگاه با ما شوخی دارن و یا فکر کردن ما مسخرشونیم . دیگه جای گله گی نیست . هرچی بووده تموم شده و اونا هم خنده هاشون رو به ریش منو تو کردن . اما اون چیزی رو که نمی تونم ازش بگذرم حماقت خودمه توی اینجور شرایط . آخه یکی نیست به من بگه : " آدم نفهم ، کی گفته که حتما باید بری توی این شلوغی که جای میخ انداختن هم نیس ، کتاب بخری ؟ معلوم نیست کدوم وری داری میری . به انگشت بازدیدکننده ها هیچ اعتباری نیست و هرلحظه امکان داره سر از جاهای قریب دربیاره . مگه این نیست که میشه چند روز بعد از نمایشگاه همین کتاب ها رو خیلی با شخصیت و با کلاس از کتاب فروشی های تر و تمیز و زیر اسپلیت های خنک و کتاب های بدون خط و خش خرید ؟ حتما باید بزنم توی گوش کارت عابربانک ؟ آهای اونایی کی میگین نمایشگاه یه شور و هوایی دیگه داره . اونایی که میگین محیط نمایشگاه جذابه . بیاین جواب کتاب نقاشی رو که خریدم بدین . خیر سرم رفتم سرگذشت فرانس کافکا رو خریدم . اما حالا که کتاب رو باز می کنم می بینم سفیده سفیده . ای تو روح اون چاپخونه ای که اون دستگاه های پیزوریش آخرش کار دست من داد . حالا باید بجاش برم سرگذشت " گربه ننه " و " پدر جِپِتو " رو بخونم .
بحث انتخابات هر روز داغ تر از دیروز . دیگه از هیجان برنامه نود و انتخاب سرمربی تیم ملی خبری نیس . الان فقط انتخاباته و رئیس جمهور آینده . رئیس جمهوری که اگرچه نقش زیادی توی اختیارات کلان مملکت نداره ، اما خوب هرچی باشه پرزیدنتی گفتن . بنده که احترام زیادی برای کاندیدای دیگر دارم و اما ارادت خاصی به شیخ دارم . به خاطر جسارت مثال زدنیش . بخاطر تیم قوی که بسته . ( از جمله آقای کرباسچی ، دکتر نجفی و عباس عبدی و ... ) چند مدیر برجسته که نقش کلیدی و حساسی را در مشاوره دادن به آقای کروبی برعهده دارن . اما درنهایت برای رئیس جمهور آینده ، امیدوار روزهای خوشم
راستی ، این روزا حتما روزنامه اعتماد ملی رو بخرین . بخش های خیلی جالبی داره از جمله بخش شب نامه . سرویس طنزی که اخیرا در شبکه های بین المللی خیلی سر و صدا کرده . از دستش ندین ...
نمی دونم تو این روزا
چه احساسی به من داری
آدما بعضی وقتا عجیب دلشون می گیره ( آخه آدمارو به من چه . خودمو دارم میگم ). بعضی وقتا بیضه آدم عجیب باد می کنه . ( منظور همون دلتنگیست که وقتی بادش خالی میشه ، همش جمع میشه توی بیضه ها ، اینو دکترا گفتن ) دلتنگی لحظه های آرام . بعضی ها به دریا معروفن اما معرفتشون اندازه یه برکه کوچیک هم نیست . بعضی ها فکر می کنن با پرسیدن حال و گرفتن سراغ ، آدم رو خوشحال می کنن . فکر می کنند اگر بیایند ، خوش آمدند . اما سخت در اشتباهن . حتی شما دوست عزیز !!!
بعضی وقتا لازمه آدم با خودش تمرین کنه و در مواقع حساس بگه " ک.و.ن لقّش " تا راحت تر و بی دقدقه تر زندگی کنه . خیلی وقتای دیگه هم همون آدما باید مسائل و مشکلات سخت زندگی رو به اونجاشون حواله بدن تا بازم در آرامش بیشتری زندگی کنن . عده ای دیگر باید مخشون رو دائما Reset کنن یا کلا بروند در حالت Stand By تا از دیدنشان محروم شویم و از ندیدنشان خوشحال ! بعضی دیگر نیز باید راه آلت پیش گیرند و در کل از جامعه و حواشی آن بدور باشند تا مزاحمتی برای همسانان نداشته باشند .
دلیل اینکه تنهایی ، همین دستای تنهامه
همین دنیای تاریکه ، همین تردید چشمامه
شبیه حس پژمردن ، دچار شک بی رنگی
من آرومم ، تو تنهایی ، حقیقت داره دلتنگی
تمام آدم های بالا ، همونایی هستن که فکر می کنن شیرینند . مگه میشه شیرین بوود و مزاحم ؟ به بهانه رفاقت دائما با تشکیلات آدم ور میرن و زیراب زنی می کنن . البته خوب بنده خدا تقصیری نداره . یقینا مجبورش کردند حالا یا با زور ، یا با زیر میزی حال بنده رو بپرسه و دائما در جریان احوالاتم باشه . مگه میشه هم استخوان خورد و هم تعظیم کرد ؟ یا باید خورد ، یا باید کرد ! ما اینجا به کسی درس معرفت و احسان نمیدیم . فقط می خوام بدونه دقدقه زندگی کنم و نه زندگی مرا !!! آخه این چه دوره ای از زمانه که باید از ریدن همسایه هم بترسی ؟ چرا همیشه باید آروم نشست و چیزی نگفت و مودب بوود ؟ حالا فحش خار و مادر نه ، اما حداقل یه " دَیوس " ساده که میشه برای ایام فرستاد که . اینم نه ؟ یعنی برای این همه دُم پر که دائما دنباله سوراخ ماتحت بشر رو می گیرن و حس کارآگاهی رو بخوبی درک می کنند اینم زیاده ؟ خیلی نامردیه بخدا . حالا این بماند . ناگفته نمونه که تنها نکته مسئله ، شدیدا اونجای آدم رو در سردترین نقطه لگن آب یخ سوزش میده . حالا نکتش کجاست ؟ حالا میگم . در افکارشان دائما مرور می کنن که تو خری و از هیچی سر درنمیاری . اینجاست که باید گفت : " اگه واسه همه لاتی ، واسه ما شوکولاتی " بله عزیز . ما اون مخلوق پروردگار نیستیم ( در محاوره بهش میگن یابو علفی ، حالا کدوم یکی از مخلوقاته ، من نمی دونم ! ) که ردپای شما رو پشت تو پشتمون حس نکنیم . از همه چی آگاهیم و عالم . پس راه دگر رو پیش گیر که این راه ته تهش می خوره به گورستان گوانتانامو . ( ضرب المثل به درخواست دوستان تغییر کرده . ضمنا زندان گوانتانامو پس از تعطیلی به گورستان تبدیل شده ) بیم و باکی در دل ما نیست . Everything's Ok ...
ته نوشت : نوشته های بالا را به فال نیک بگیرید . شاید این بنده خدا که دنبال ما کرده ، اومده تحقیق واسه خواستگاری . اما حالا چرا اینقدر خشن ، الله اعلم !
هنوزم میشه عاشق شد ، هنوزم حال من خوبه
ببین دنیا پر از رنگه ، هنوزم عشق محبوبه
دکور اتاق در منزل نو . نظر یا پیشنهادی هست ؟

امروز میخوام بهت بگم کسی نمیرسه به پات
امروز میخوام بهت بگم هیشکی نیومده به جات
چند روزی میشه که حال مادرم اصلا خووب نیست . چند باری برای تست قلب رفته بیمارستان . دیروز که باهاش برای گرفتن جواب آزمایش به بیمارستان خاتم النبیاء می رفتم توی راه چندین بار متوجه نگاه های عجیبش میشدم که داشت با ظرافت خاصی صورت منو دید میزد . تقریبا چند وقتی بوود که لذت بوسه زدن بر صورتش رو فراموش کرده بودم . اما حالا وقتش بوود که یه حال اساسی بکنم و همینجا بود که وسط خیابون پشت چراغ قرمز یه ماچ آبدار پاشیدم روی صورتش . کمی بیشتر به مراقبت نیاز داره . حتی توی سخت ترین شرایط هم حاضر نمیشه استراحت کنه و در کل هیچ جا بند نمیشه . دائما روی پا هست و از لحاظ وظیفه شناسی ، آچار فرانسه جلوش لنگ میندازه . باید زودتر حالش بهتره . خیلی جوون تر از این حرفاس که از حالا بخواد با این دردا بسازه !!!
خواب بعدازظهری امروز خیلی عجیب و طولانی بوود . هروقت از این خوابای بد موقع میاد سراغم ، گه میزنه به حس و حال شب جمعه و حس این شب جادویی رو داغون میکنه . پدر عزیز هم خونه نبود که بیاد با لگدهای اسمی خودش مارو آماده بخدمت کنه . با این اوصاف عینهو خرس خفتیدم و حدودا ساعت 9 شب بوود که از خواب بلند شدم و رفتم بیرون یه دوری زدم و شامی خوردم . هنوز اون حس خواب تو تنم بوود و جای خودش رو به حس شبای جمعه نداده بوود . ناخودآگاه رفتم سمت خیابون ولیعصر ، بالای پارک وی . این قسمت از خیابون واقعا وسوسه کنندس . یه شب هم ازش خاطره خوبی دارم . با ترافیک شدیدی که بود مسیر 800 متری رو تا میدون تجریش در حدود 45 دقیقه طی کردم . اما واقعا شیرین . تنها ترافیکی که ازش لذت می برم ، همینجاست .همین جا توی همین خیابوون . یاد باد شبی که زیر کولاک برف این مسیر رو پیاده می رفتم . یادش بخیر ، همه چی زیبا می گذشت !
ساعت 9 یه خیابون ، منِ تنها
یه عالم فکر ، نمِ بارون ، چندتا رویا
آدما ، تصویر کوتاه ، تو خیابون
یخ زده خاطره ها ، تو نگاهشون
تو پیاده رو ، انگار تورو می بینم
چقدر شکل توئه ، بگذار ببینم
رد شدی یا که هنوز همونجا هستی
منو می بینی یا باز چشماتو بستی ؟
زیر پامون خش خش برگای زرد
مثل دوستیمون ، هوا خیلی سرد ، اما چه خوب بوود
یه کافی شاپ ، قهوه و تلخی حرفات
چشماتو ، بغض منو سردی دستات ، اما چه خوب بوود
دلم یه جوری شد ، همون نگاه بوود
خاطرات ما دوتا همینجا بوود
انگاری چند سال پیش همین روزا بوود
فکر کنم اون آخرین ، خاطره ها بوود
خیلی دیره ، وقت فکر کردن ندارم
نمی دونم چرا باز یادم میارم ؟
دوست دارم ، فکر نکنم ، اما نمیشه
اون نگات ، دیگه ازم جدا نمیشه
زیر پامون خش خش برگای زرد
مثل دوستیمون ، هوا خیلی سرد ، اما چه خوب بوود
یه کافی شاپ ، قهوه و تلخی حرفات
چشماتو ، بغض منو سردی دستات ، اما چه خوب بوود
زیر پامون ...
---------
ترانه سرا : دوست عزیزم ، ترانه مکرم نازنین
با صدای : سیروان خسروی
سر نوشت - عجب فوتبالی بوود بازی بارسلونا - چلسی . دقیقه ۹۳ بازی - ساعت ۱:۱۰ نیمه شبی یه فریادی کشیدم که تقریبا کل محله فهمیدن . واقعا حیف بوود این تیم بارسلونا به فینال نرسه ، هرچند که در دوبازی رفت و برگشت با چلسی تقریبا می تونم بگم بارسلونا ضعیف بازی می کرد و هرچی میزد به ستون کلفت دفاعی چلسی برخورد میکرد . زنده باد بارسا !
تقریبا توی هفته ای که هستیم هرشب رو میهمان یه دکتر عزیز هستم . البته نه برای درمان . برای کمک کردن به تکمیل پایان نامه فوق تخصصش . انصافا با این که کار خیلی سنگین بوود اما خیلی خوش می گذشت . دکتر قصه ما آدمیست بسیار قشنگ و بیشتر تو مایه های ۶ و ۸ بندری . فوق العاده HOT و دوست داشتنی . می تونم خوشحال باشم که از این به بعد از مزایای دندون پزشکی تا آخر عمرم به رایگان بهره می برم . این چند روز هم تقریبا درس و بحث تو مایه های تعطیل بوود . شدیدا خسته شدم و دلم هوای یه هوای توپ کوهستانی رو کرده . نمایشگاه هم که شروع شده اما فکر نکنم این روزای اول اونورا آفتابی شم . بهتره روزای آخر برم که از تخفیف بیشتری بهره بگیرم . در کل میخوام قدرت بهره گیری از مسائل رو در خودم قوی کنم . بهره گیری از رفقای سالم و باب ، بهره گیری از دختران خووب جهت آماده سازی برای امور خیر و ... بالاخره هرچی باشه امسال ، سال اصلاح الگوی مصرفه دیگه . به قول مامان بزرگ بزرگوارم که همیشه در تکه کلامش وقتی می خواد از انسان های خسیس تمجید کنه ، میگه : " فلانی از گُهش هم کره و روغن می گیره " . در این قسمت می خواهیم به تحلیل این موضوع بپردازیم که اینجور آدم ها ، دید باز و روشنی داشتند که امسال رو پیش بینی می کردند و عملیات روغن گیری رو بخوبی و با ظرافت هرچه تمام تر انجام می دادند . احسنت برشما مدیران عزیز کارخانجات کره و روغن که از غیراستفاده ترین فضولات هم محصولات مرغوب تحویل جامعه می دهید . ظاهرا کلا از بحث اصلی خارج شدیم . اصلا بحث سر چی بوود ؟ یادم نمیاد داشتم از دکتر تعریف می کردم ، از فکرای خوبی که توی سرم دارم یا از تاثیرات مثبت فضولات انسان در زندگی !!! هرچی بووده نیت خیر بووده . اینجاست که به اون ضرب المثل میرسیم که میگن در کار خیر حاجت هیچ استخاره ای نیست . [ از این قسمت به بعد وارد اپیزودی جدید از نوشته میشویم که به نوعی ادامه بحث قبلیست و دنباله ضرب المثل " در کار خیر حاجت ... " در نوشته بالا می باشد ] پس باید گوش مادر و خواهرو بگیرم و شدیدا با مهربونی بگم که کجایند اون نیات خیری که برای من داشتید ؟ پس کو اون آستین هایی که بالا زده بودین ؟ " پس چرا الان نصف آستین می پوشین ؟ آستینتونو موش خورده یا مدلش اینطوریه ؟ در این قسمت باید اشاره کنم که آستین نه فقط یه قسمت از لباس ، بلکه تصمیمیست با شهامت . نیتی است درخور انسان های باشعور و فهیم و غیور ایرانی . آستین جادو می کنه . اما کو قهرمان آستین به دست ؟ بابا یکی بیاد یه حرکتی بزنه دیگه . جلو رفقا آبرومون رفت . همشون تا حالا 4 تا بچه دارن . بنده چه طور می تونم حرف بیخود بزنم در حالی که این احساس بلوغ رو در خودم می بینم ; درحالی که خیلی ها عقیده دارن من هنوز شرایط لازم رو ندارم . چون دندونامو نامنظم مسواک می زنم . تقریبا هیچ شامپویی هنوز واسه موهای من ساخته نشده . رشد ناخن هام حدود سه برابر انسان های عادیست . اگر دوربینی در کل 24 ساعت از من عکس بگیره ، حدود 4/3 کل عکساش ، انگشتانم در بینی مبارک خودم و اطرافیانم دیده میشه . در خواب تعادل فکری و جسمی و روانی ندارم و معمولا وقتی کنار چند نفر می خوابم ، بدون شک اون شب کشته و مصدوم خواهد داد . حدود چهار برابر انسان های عادی در کل شبانه روز می شاشم . اتو زدن رو بلد نیستم در حد لیگ دسته سومی روستای ژانگولر آباد . اندازه خرس می خورم ، اما اندازه یه دراکولا پس میدم . به نظر شما این مسائل جزعی دلیل بر این میشه که هیچ خری حاضر نشه دخترشو به من بده ؟ ممکنه نظرتون به این سوال مثبت باشه . اما مطمئنم با این اوصاف و با این شرایط من ، سازمان وظیفه عمومی کم خواهد آورد و کارت معافیت پزشکیم رو همین امشب برام ارسال میکنه در ِخونه !
اما به همه عزیزانم توصیه میکنم که بشدت قدر آستین های ننه و باباهای عزیزتون رو بدونید . این آستین ها جادو می کنن . بعضی ها شعور ندارن و از اون به عنوان دستمال توالت استفاده می کنن . درحالی که این آدمای نفهم با این کار ،بخت خودشون رو هم به ته چاه فاضلاب فرستادند . خیلی خوشحالم که با یک پند اخلاقی پست رو به اتمام رسوندم .
ته نوشت – آستین چیز خووبیه !
بعضی ها انگار از نطفه فضول بودن و این صفت با افزایش سنشون هم رابطه مستقیم داره . به همه چی و همه جای آدم کار دارن . از رنگ و طرح شورت گرفته تا طول و عرض آلت . باباجون آخه به تو چه که کی ، چیکار می کنه و کجا میره و کی میاد و کجاش چه شکلیه ؟ خدا این ضایعه رو نصیب هیچ بشری نکنه که اگه بیاد حالاحالاها اثرش پاک نمیشه . نمی دونم کجام سوخته که اینجوری دارم در این مکان مقدس گله میکنم اما الان حرصم گرفته ، شدیددد ! هیچ راهی هم ندارم جز نق زدن بلکه یکمی خونک شم . یه بابایی عجیب گیر داده به دماغ من و میگه باید عمل بشه . هروقت هم به من نگاه می کنه زل میزنه تو این دماغ خراب شده من و کلافم می کنه . از زاویه های مختلف می بینه و اندازه انگشتی رو که تا نصفه کردم توی سولاخ دماغم رو اندازه می گیره و دائما هم نظرات مختلف از خودش در می کنه . تُندی بوی چُس همرو تحلیل می کنه . خم میشه و دنبال سوراخ جوراب می گرده و ناخودآگاه از نوک بینی همه عکس کلوزآپ میگیره . زبون هیچ دوپایی رو هم نمی فهمه . صدبار بهش گفتم : " عزیز من ، بنده با بینی خودم مشکل ندارم ، شما به خودت فکر کن . این همه سال زندگی کردم و تاحالا هم ازش بدی ندیدم . اصلا واسه چی باید بهش دست بزنم ؟ تو اگه از دماغ من خوشت نمیاد دلیل نمیشه که بخوای نظر و سلیقه خودت رو فرو کنی تو مخ من که ! مگه من تاحالا بهت گفتم که چقدر ک.و.ن گنده ای داری ؟ مگه بهت گفتم که کش شلوارت شله و همیشه شُرتت تا بناگوش معلومه ؟ برو پی کارت و اینقد روی اعصاب ما رژه نرو !!!
یادمه چند وقت پیش بابام تعریف می کرد یه بنده خدایی بووده که توی پنجاه سالی که از خدا عمر گرفته بوده ، راحت و بدون دقدقه خاطر زندگی می کرده . خلاصه توی یکی از روزهای گند روزگار ، یکی بهش میگه : آقا ، شما ، شبها که می خوابی دماغت رو میزاری روی پتو یا زیر پتو ؟ این بنده خدا نمی دونست باید چطوری جواب بده . هیچوقت به این موضوع توجه نکرده بوود . از اون شب به بعد ، هرشب این بنده عزیز خدا حدود نیم ساعت با این دماغش ور میرفت که کدوم بهتره . رو یا زیر پتو . و تقریبا از اون شب به بعد آرامش از زندگیش بیرون رفت . این هم شده حکایت ما ...
اول هفته آروم نشان از هفته پر از سکوت داره . هیچکس خبر خوبی نداره . هیچ خبر بدی ماتحتم رو آتیش نمیزنه . همه اینا یعنی آرامش لحظات . بعضیا میگن وقتشه دیگه سروسامونی بگیرم . همسری اختیار کنم . پس چرا قهرمان قصه نمیاد و حالی بده و مارو بندازه توی تور خانواده ؟ اینجاست که میگن : " ریدم به این شانس " . چند وقت پیش قرار بوود اتفاقایی بیفته ، اما چشم تنگ نااهلان همه چی رو به گه کشید . اصلا میدونی چیه ؟ نباید روی هیچ بنی بشری حساب کنی . باید خودت دست و آستینی بالا بزنی . البته هنوز معلوم نیست به اون درجه از عرفان رسیده باشم که قدرت انتخابم اونقدر بالا رفته باشه که بهم اجازه تصمیم درست رو بده . ترس هم داره دیگه . امتحانش همچینا هم مجانی نیست . یهو دیدی یه جوری گیر افتادم که تا کمر رفتم تو و در اومدنم غیرممکن میشه . پس باید سنجیده خریت کرد . منم که عین گاو عاشق میشم و تقریبا هیچی بعید نیست که یهو فردا یه بدبختی رو با خودم به اعماق فضا ببرم . لذا برای پیشگیری از هرگونه فضانوردی در محوطه چاه فاضلاب ، از مادران و خواهران عزیز دعوت بعمل می آورم تا دستی بالا بزنند و مارو از این بی در و پیکری نجات بدهند . هرچی باشه اونا چندتا شورت و سوتین و لباس خواب و دمپایی و جوراب بیشتر جر و واجر دادن و از فضانوردان روزگار بحساب می آیند . همچنین روح لطیف تری دارند و این حس مزخرف بنده رو بیشتر درک می کنن . همینک نیازمند یاری سبز مایل به قهوه ای تان هستم . سریعا بجنبید که حسابی زده بالا ...
امروز بین کلاسا توی محوطه دانشکده قدم می زدم که چشمم به دختر خانم باشخصیتی افتاد که بعداز آنالیز کردن چهره مبارکشان ، به شکل افتضاحی احساس خوبی بهم دست داد . می تونم بگم نزدیک نیم ساعت که توی محوطه بودم چشم از چشمش برنمی داشتم . البته ایشان هم خیلی تابلو متوجه نگاه های من شد . نمی دونم از چه قوم و طایفه ای بوود . اما هرکی بووود مخ رو از سر من بیرون کشید . البته اگر مخی درکار می بوود . با تحقیقات مفیدی که داشتم ، هم اسمش رو فهمیدم و هم متوجه شدم دانشجوی حسابداری هست . مطمئن بودم این اطلاعات برای روز اول کافیه . واسه همین سعی کردم بیشتر تابلو بازی درنیارم و تا جایی که میشه لِوِل پروژه رو پایین نیارم و اداره کار رو برای خودم سخت تر نکنم . کاملا حساب شده جلو میرم و اصلا حس منفی به طرف مقابل منتقل نمی کنم تا طرف مقابل ، خدایی ناکرده بنده رو هیز تلقی نکنه . اما نباید قدرت ثانیه ها و شرایط آنی رو نادیده گرفت و به محض اینکه موقعیت جوور شد زیر دوخم رو می گیرم . عجله بدترین کار ممکنه . مطمئنا روزهای دیگه هم درکارند . اما صبر بیش از حد معلول فیتیله پیچ شدن توسط رقباست . ( درسی آموزشی برای فنچ های تازه کار ) اما قربون خدا برم عجب مخلوقاتی تزریق کرده به جامعه . من که هنوز محلول توهمم . چهرش دقیق تو ذهنمه . زیبایی و معصومیت موج میزد . اینقدر دختر سنگین و باکلاسی به نظر می رسید که محدود کردنش ، کم لطفی در این همه زیبایی و ظرافت خلقت حساب میشه . تا سپیده صبح بیدار می مونم و لحظات بعدازظهر رو مرور می کنم و از منظره ای که دیدم لذت می برم .
برای اختتام هم آلبومی رو برای شنیدن معرفی می کنم . آلبوم " ساعت ۹ " از سیروان خسروی ایده آل برای این روزهاست . این آلبوم در سطح بین المللی پخش شده است و مطمئنم حالاحالاها گزینه خوبی برای شنیده شدن بحساب میاد . از دستش ندهید ...
گفته بودم که روزای بد داره تموم میشه و جاشو به روزای س ک س ی میده . همه شرایط به حالت فرم درومده . غم از دست دادن رفیق هرکسی رو داغون میکنه که بنده هم ازین احوالات مستثنا نبودم . خداروشکر تلویزیون ما هم دیشب از قٌرٌق ننه جوون باباجوون دراومد . حدود دو هفته ای بود که شب تا صبح داشتن این جومونگ لعنتی رو می دیدن . اتفاقا خوش موقع هم تموم شد . دیشب توی عادت ماهیانه بودم و شدید نیاز داشتم به یه پایه اساسی . چون حالا حالاها از تشک بازی خبری نیست معمولا اینجور وقتا فیلم دیدن رو انتخاب می کنم . البته نه از اون فیلمایی که اتفاقا همین چند وقت پیش هم اماکن دلاورمون لطف کردن و عوامل پخششون رو به خاک سیاه نشوندن . خداشاهده که که اگه ازون فیلما هم جلوم بزارن ، با همین چنگولای خودم ، محکم محکم میزارمش توی پلیر و حالشو می برم . اما ازون جایی که ما جنبه دیدن این فیلمها رو نداریم به همون فیلمای چندین بار بازبینی شده قانعیم . توی فیلمایی که جدیدا خریدم انیمیشن ماداگاسکار ۲ هم هست که قراره جمعی ببینیمش . فقط جومونگ نباشه که اصلا فرق قیافه هاشونو نمی تونم بفهمم . مخ من فقط مدل ریش و سیبیلاشونو accept می کنه . یکی از حماقتای زندگیم هم این بود که لای فیلمایی که خریده بودم مجموعه کامل جومونگ زبان اصلی و بازیرنویس هم بود که اینا دیگه منو به تنگ اورده بودن از بس دیدنش .
دیشب بعد از مدت ها نشستم یک فیلم درست و حسابی دیدم . " s-e-x & death 101 " یک فیلم هنری و کمدی خوش ساخت هست که داستانش شما رو تا آخر فیلم جذب می کنه . پایه فیلم روی س.ک.س طرح ریزی شده بود . شخص خوش چهره ای که از قبل می دونه قراره باید با چه کسانی باشه و از روی لیست جلو میره . از قضا نفر ۱۰۱ که آخرین نفر اوناست ، دختریست که مشهور به " نل مرگبار " هست و هرکس با اون بوده بعدش جام مرگ رو نوشیده و کله پا شده . داستان به زیبایی هرچه تموم تر طریقه برخورد این مرد با شرایط رو نشون میده . سکانس محشر فیلم هم قسمتی بود که شخص می خواست لیست رو نادیده بگیره و با شخصی که عاشقش بود و اتفاقا توی لیست هم نبود باشه که اینطور نشد و از اونجا به بعد تسلیم لیست شد . اگه دنبال یک فیلم هنری و جذاب هستین ، این فیلم رو از دستش ندین .
فردا جمعست و مراسم عقد علیرضای خودمون . داش علیرضا داره مارو تنها میزاره و خودش رو محکم به دامان خانواده می کوبه . البته اینجور که پیداست ما هم کوبیده شدیم و خود نمی دانیم . اما اینجور وقتا کوبیده شدن یا نشدن مهم نیست ، اتفاقا بودن یا نبودن هم مهم نیست . فقط مدت زمان مقاومت در برابر لهیدگی مهمه . البته از شناختی که از همسر علیرضا دارم اهل له کردن و اینجور برنامه ها نیست . مگر اینکه چهرش غلط انداز بوده باشه و بعد از مراسم عقد یه جور دیگه بشه و علیرضا و مارو همه رو به آتیش بکشه . بالاخره هرچی باشه از اهل نسوان اگر یه مثقال هم به ارث برده باشه اینجور حرکات طبیعی به حساب میاد . بگذریم از غیبت های روزمره و به خود رسیم . تصمیم دارم برای فردا یه تیپ نوستالوژیک بزنم . تیپی که دلتنگی و غریبی رو به همگان معرفی کنه و با نگاهی بشه فهمید که اینجانب غم بی علیرضایی رو بخوبی درک می کنم . یک شلوار کتون قهوه ای سوخته . کفش سبز مایل به نارنجی . پیرهن قهوه ای مشکی با یک پاپیون سفید و کت مشکی . کلاه سرمه ای شاپو هم که همیشه میهمان کله مبارک بندست . می پوشم همگان را تا ببینیم دنیا دست کیه . با اجازتون مرخص میشم و میرم امام زاده و چندتا شمع روشن می کنم . دعا کنید تا از فرط خستگی از روزگار امام زاده رو به آتیش نکشم . فعلا ...
امروز ساعت حدود ۶ بعدازظهر بود که داشتم میومدم سمت خونه . یهو به سرم زد برم میرداماد و یه دوری توی پاساژ پایتخت بزنم و یه تحقیقی در مورد لپ تاپ های ۸ اینچی وایو کنم . زیاد توی پاساژ خوش نگذشت . برعکس روزای دیگه شدیدا گرم بود . هم اینکه بوی خیلی بدی هم میومد . انگار که کل پاساژ دست به یکی کرده بودن سر ساعت ۶ چوب پنبه رو در بدهند و بقیه رو از باد معدشون مستفیض کنن . خلاصه با وضع خیلی فجیعی از پاساژ خارج شدم و اومدم به سمت ماشین که سوار شم . یه جریمه خوشکل ۷۰۰۰ تومنی پارک ممنوع چسبونده بودن رو شیشه . حالا این بخوره تو سرشون .به دو مورد خیلی مشکوک شدم . اول اینکه مطمئن بودم در محل پارک سوار ، پارک کرده بودم و از لحاظ ممنوعیت خیالم راحت بود که گناهکار نیستم . اما وقتی برگشتم انگار که جای ماشین عوض شده بود و دقیقا جلوی ماشین یه تابلوی گنده پارک ممنوع بود در حد لالیگا . و اما مطلب دوم اینکه ، جدیدا پلیس های این مرز و بوم به اینکه جریمه رو بزارن لای برف پاک کن قانع نمیشن . انگار که اون لا دیگه جواب نمیده و حتما باید یه تفی ، استفراقی ، چیزی به برگ جریمه آغشته کنن و بعد بچسبونن . باور کنین به هیچکس بدبین نیستم . نه به پلیس و نه به هیچ کس دیگه که اومده باشه اونجا کار خرابی کرده باشه . اتفاقا با رفقای جدیدی که در پلیس ۱۰+ پیدا کردم خیلی هم به این شغل علاقمند شدم و ارادت خیلی خاصی بهشون دارم .نمی دونم . شایدم کار کلاغای حرفه ای بلوار میرداماد باشه که با ظرافت خاصی پی پی شونو ریختن رو شیشه ماشین من ، دقیقا هم پشت برگه جریمه !
خلاصه بعداز اینکه سوار ماشین شدم تصمیم گرفتم از خیابون ولیعصر برم سمت چمران و بعدش هم خونه . یهو به ذهنم رسید که تو مسیر تنها نباشم و چندتا مسلمون رو تا پارک وی ببرم . اومدم خوبی کنم که انگار داشتم کباب می شدم . از شانس مزخرف من ، یه پیرمرد درویشی نشست کنارم . قیافه ی خیلی مسخره ای داشت . فکر می کرد درویشه . اما از بس که این آدم کثیف بود داشت حالم به هم می خورد . همش هم حرفای بیخود و نامربوط میزد . انگار که از کل دنیا طلب داشت . تا خود پارک وی مخم رو خورد . به گه خوردن افتاده بودم که دیگه از این غلطا نکنم و به هیچکس خوبی نکنم . ولی از اونجایی که هیچ کار خدا بی حکمت نیست ، یهو دختر خانمی که پشت نشسته بودن درخواست کردن که تا ولنجک برسونمشون . اول نمی خواستم قبول کنم . کمی خسته بودم و کمی بیشتر هم گرسنم بود . اما از اونجایی که خدا ژن انسان دوستی رو خیلی عمیق توی من کاشته و از طرف دیگر هم اون دختر خانم به شکل کاملا عجیبی تو دل برو بودن و مطمئن بودم اگر خواهششون رو قبول نمی کردم به حماقت بیش از حد خودم شک نمی کردم و تا آخر عمرم خودم رو نمی بخشیدم . خلاصه به سختی راضی شدم ایشون رو تا مقصدشون ببرم . [ به سختی ؟ ] اما دور از شوخی حس خونه رفتن رو نداشتم و دنبال پایه ای بودم که خیلی اساسی عملیات بازیابی رو در روحیه من انجام بده که انصافا هم جواب داد . ایشون می خواست بره ولجک تا دنبال خونه بگرده . ظاهرا از قبل هماهنگ شده بود چند موردی رو که رزرو کرده بود رو ببینه . خلاصه رفتیم با هم چند تا خونه دیدیم . اونجا بود که احساس کردم بزرگ شدم و نظرم اهمیت داره
. دلیلش هم این بود که از بنده در مورد کیفیت خونه ها نظرخواهی کرد . دائما هم نظر منو می پرسید . اگه هم نمی پرسید خودم نظر میدادم . یه لحظه فکر کردم دارم واسه خودم خونه می گیرم . ولی واقعا به نظرات من خیلی احترام می گذاشت . شایدم می خواسته بهم بگه تو هم آدمی . اما واسه من فقط مهم بود که به شکل کاملا افتضاحی احساس وجود میکردمو از این بابت احساس خوشحالی می کردم و زیرپوستی می خندیدم و به خودم افتخار می کردم . بعد از حدود دو ساعت که گشت و گذار تموم شد اومدم خونه و مثل خر خوردم . از بس که گرسنم بود . دم مامانم گم که بربری ارجینال ترکی خریده بود و با اشتهایی در حد تیم ملی زدم به تن . الانم در خدمت شما هستم و حدود ۵ دقیقه مونده به بازی بارسا و چلسی ... این هم بهترین بهانست واسه جیم شدن .
ته نوشت : از کشیدن مسافر به هیچ وجه ننگتان نیاید . بعضی وقتا جواب میده . سالهاست که جواب داده .
صدام خیلی عجیب گرفته . دیشب جاتون خالی رفته بودم بیرون و دیوونه بازی و شادی رو با هوادارای استقلالی تقسیم کردیم . از بس داد زدم حنجرم در حالت تعطیل به سر میبره . تقریبا صدام اصلا درنمیاد . فکر کنم دیشب توی اون شور و هیجان سرما هم خوردم . آب دماغم قندیل بسته و فوران هاییه که جاری میشه . همه چی خووبه . صبح که از خواب بلند میشم آدمای قشنگ می بینم . شب که می خوابم آدمای خیلی قشنگ می بینم . دوباره صبح که بلند میشم آدمای قشنگ تر می بینم . زندگی داره برمیگرده به شرایط اولیه خودش و داره از اون حالت خرکی خارج میشه . این جریانات اخیر باب طبع بنده می باشد . شرکتی هم که چندی پیش قرار بود اینترنت پرسرعت خونه جدید رو برام تامین کنه کلی چیزای گنده گنده گذاشت در ناحیه وسطم و هرچی زنگ میزنم به شرکتشون کسی گوشیشون رو برنمیداره . عیبی نداره ، اگه با کلاه برداری از جوونای مردم حال می کنن بزار حال کنن . روزی میرسه که چیزای گنده تری با ناحیه وسطشون روبوسی می کنه . درحال حاضر هم با شرکت دیگه ای قرارداد بستم . البته در شرایط فعلی اغلب مناطق تهران پورت های مخابراتیشون برای اینترنت پرسرعت پر شده . یا باید پارتی کلفت داشته باشی یا اینکه خودت روی کلفتی داشته باشی و بری تهدیدشون کنی و ازین حرفا ... البته روشن فکرای ما میگن این روشای خشونت بار دیگه جواب نمیده ، اما من از اون دسته هستم که میگم در این شرایط تنها راه رسیدن به چاره همین روش قشنگ هست . می تونید امتحان کنید . البته دقت کنید و شرایط جسمی و اندازه هیکل و ماهیچه های طرح مقابل رو قبل از اجرای کار بخوبی آنالیز و تحلیل کنید تا بعد از اینکه خونی مالی برگشتین خونه شرمندتون نشم . واسه اینکه خودم چند روز پیش تجربش کردم . درحالی که با دو نفر دیگه در حال بازی توی چمن مصنوعی بودیم عده ای از ارازل و اوباش ریختند (حدودا ۱۰ نفر ) و ما حدود ۵ دقیقه از خجالتشون دراومدیم و محکم دماغ و چشم و چالمون رو می کوبیدیم به مشتشون . دو تا میزدیم و ده تا می خوردیم . اما با شجاعت تمام روی تشک حاضر شدیم و با استقامت جنگیدیم . لب زخمی شهادتیست برای ادعای من .ضمنا گوشیمو هم ازم به طرز ماهرانه ای دزدیدند که البته فردای اونروز با رشادت و کمک نیروهای بسیجی ریختیم و دهان و بقیه متعلقاتشون رو سرویس کردیم و موبایلمون رو تحویل گرفیتم . واقعا که این نیروهای بسیجی از نیروی انتظامی هم بیشتر "گردوهای دوقولو ۰۱۰" دارند . آخه قبلش از طریق نیروی انتظامی اقدام کردیم که هیچ کمکی از دستشان برنیومد (راحت بگم هیچ غلطی نتونستن بکنن و در واقع از این ارازل و اوباش ترسیدند . تازه از اهالی محل شنیدم گویا قبلا با آجر به سر یه پلیس زده بودن ) . خلاصه بعد از اینکه با چند تا از جوونای جویای نام بسیجی اقدام کردیم ، ارازل و اوباش که در منطقه معروف بودند ، هم موبایلان را با احترام تقدیممون کردند و هم توی بساطشون چیزای دیگه ای هم بود که زیاد به درد من نمی خورد . چند تا پخش و باند ماشین و کیف پول و این چیزا ...الان خوشحالم که گوشیم رو پیدا کردم و لبخندی بر لب دارم و خدا رو شکر می کنم که بسیجی های عزیز رو آفرید و یک بار بالاخره به درد من خوردند . از خدای متعال براشون دعای خیر طلب می کنم .
از بحث اصلی خارج شدیم . داشتم می گفتم اینترنت پرسرعت چیز خوبیه که تاچند روز دیگه فیضش رو با سرعت یک مگابیت بر ثانیه می برم . امیدوارم همچنان روزای خوش ادامه داشته باشه تا چشم حسودان و تنگ نظران عزیز کور شه !
استقلال قهرمان میشه ، خدا میدونه که حقشه
به لطف یزدان و بچه ها ، استقلال قهرمان میشه
استقلال قهرمان میشه
تبریک به همه استقلالی های ایرانی و همه ایرانی های استقلالی ...
لالالای لای لالای لالای ... لالای لالای لای لالای لالای
استقلال در حالی که فصل رو خیلی بد شروع کرد و حتی در اوایل فصل رده هفدهم جدول رو هم تجربه کرد با تدبیر کادر فنی و صبر ژنرال امیر قلعه نوعی و با هنرنمایی بازیکنانی مثل آرش برهانی ، مجتبی جباری ، وحید طالب لو و مخصوصا خسرو حیدری به حقش رسید . ضمنا در این قهرمانی نباید نقش بزرگ فولاد خوزستان و مجید جلالی رو نادیده گرفت که در حالی ذوب آهن رو با اقتدار بردند که هیچ نیازی به این امتیازها نداشتند و جوانمردانه بازی کردند . خیلی خوشحالم ، زدحال های این چند وقت به طرز کاملا شدیدی پاک شد .
تبریک ، تبریک ، تبریک
