چه آشفته بازاریه این روزا . تلفنای مشکوک ، اعصاب زاقارت ، خواب آلودگی همیشگی و در نهایت شانس ته نشین شده . روی این بدشانسیه مخصوصا خیلی تاکید دارم . می خوام به چند مورد از اون در روزی که گذشت اشاره کنم .
1. امروز که از دانشگاه برمی گشتم ، شدیدا خستگی رو به خاطر کم خوابی دیشب حس می کردم . رفتم تاکسی بگیرم . با اینکه نفر اول بودم اما یهو 4تا لنده هوور اومدن نشستن تو تاکسی و علنا اعصاب مارو قهوه ای کردن . ( لنده هوور عبارتیست که درخور انسان های فوق العاده مزخرف می باشد )
2. توی همون مسیر و وقتی می خواستم از تاکسی پیاده شم در عین ناباوری مقداری اسکناس دوهزاری از جیب پشتم در تاکسی مذکور جاماند . این درحالی بود که وقتی درحال سوار شدن در همان تاکسی بودم داشتم به این فکر می کردم که این اسکناس های لامصب رو هروقت تو جیب پشت گذاشتم یا افتاده یا به هر نحو دیگه از دستم رفته که اتفاقا بازم این حماقت بنده کشته داد . لذا شدیدا از ناحیه ماتحت احساس سوزش کردم که احتمال رو می دادم و پیشگیری نکردم .
3. به خونه که رسیدم کسی خونه نبود . اما بازم این شانس Seedy ما کار دستمون داد و چون کلید نداشتم آواره شدم و چند ساعتی به الافی گذشت .
از این 3 نکته میشه به یه نتیجه جالب رسید . اینکه شانس در زندگی نقش بسیار مهمی داره و امیدورم هیچ جوونی به این بخت بد دچار نشه که علنا دهان و بقیه متعلقاتش سرویس است . هرچند که این بدشانسی های مدام رو میشد با یک استدلال زمانی صحیح ترمیم داد . به این صورت که اگر زمانی که از کلاس خارج می شدم ، آب سردی به سر و صورتم میزدم و برخواب حاکم غلبه می کردم و ساعت بعد هم در دانشکده می موندم ، هم ممکن بود این اتفاق ها دیگه نیفته و هم توی منزل لعنتی آدمایی بودن که درب رو روی بنده باز کنن . پس تا آخر عمر مسیر زندگیم رو عوض می کردم و حالشو می بردم . دیگه صحبتی ندارم و بقیه ماجرا رو واگذار می کنم به کارشناسای مربوطه .
ته نوشت : شانس رو دست کم نگیر ...
امروز بعد از بازی استقلال یه زدحالی اساسی خوردم . شاید اگه بازی با همون ۰ - ۰ تموم میشد اینقد حالم گرفته نمیشد که در این وضعیت خیلی بد مساوی کنیم . فقط چند ثانیه مونده بود تا پایان که یهو همه چی عوض شد . بگذریم . با رفقا قرار داشتیم شب رو با هم باشیم و یه دربندی بزنیم به تن که همه چی کنسل شد . یعنی اصلا دیگه حسش نبود در اون شرایط مزخرف حتی سربالایی ۱۵درجه ای رو برم ، چه برسه به دربند و کوه بازی . اصلا حس شبای جمعه رو ندارم . رو راست بگم ، استقلال گه زد به همه چی ... !
زماني که نايب کنسول شدم با خوشحالي پيش زنم آمدم و اين خبر داغ را به اطلاع سرکار خانم رساندم...
اما وي با بياعتنايي تمام سري جنباند و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلاني کنسول است؛ تو نايب کنسولي؟!»
گذشت و چندي بعد کنسول شديم و رفتيم پيش خانم؛ آن هم با قيافهايي حق به جانب...
باز خانم ما را تحويل نگرفت و گفت «خاک بر سرت کنند؛ فلاني معاون وزارت امور خارجه است و تو کنسولي؟!»
شديم معاون وزارت امور خارجه؛ که خانم باز گفت «خاک بر سرت؛ فلاني وزير امور خارجه است و تو...؟!»
شديم وزير امور خارجه گفت «فلاني نخست وزير است... خاک بر سرت کنند!!!»
القصه آنکه شديم نخست وزير و اين بار با گامهاي مطمئن به خانه رفتم و منتظر بودم که خانم حسابي يکه بخورد و به عذرخواهي بيفتد.
تا اين خبر را دادم به من نگاهي کرد؛ سري جنباند و آهي کشيد و گفت:
«خاک بر سر ملتي که تو نخستوزيرش باشي!!!»



هرچی فکر می کنم حرف جدید و نکته خاصی به ذهنم نمیرسه که بگم . خوب البته طبیعیه . سال جدیده و هنوز استارت کاری رو نزدیم . برام آرزوی موفقیت کنید . آرزو کنید چرخ این بلاگ برام بچرخه .
هرچی فکر می کنم فعلا نکته خاصی به ذهنم نمیرسه به غیر از یک سفرنامه نوروزی که سعی می کنم توی این یکی دو روزه جمع و جورش کنم و پابلیشش کنم واسه سفرخوان ها ...