تبليغاتX
پاتریس آنلاین
آرشیو عناوین

بالاخره بعد از چندین روز انتظار شبکه بی بی سی فارسی هم افتتاح شد . امیدوارم این شبکه بتونه مسیر خیلی خوب و اثرگذاری رو پیش بگیره و کمتر وارد مسائل کلیشه ای بشه و همونی باشه که مردم می خوان .

خیلی وقت ها میشه که در روزهای اول افتتاح هر شبکه ای ، بینندگانش به این فکر می کنند که روند شبکه مورد نظر در حمایت از کدوم دسته یا حزب خاص هست و بیشتر مخاطبان شبکه ها در روزهای اول در پی کشف این مسئله هستند . لذا موسسان این شبکه بزرگ خیلی باید هوشیار باشند تا در این شرایط جلوه ای خوب و ماندگار از خود برجای بگذارند تا همه و همه با دیدی مثبت تماشایش کنند .

منتظر روزهای خوب می مانیم . هممون امیدواریم که شبکه بی بی سی بتونه یک پاتوق خوب واسمون باشه .  همچنین آرزومندیم خبرنگاران آن بتوانند با تولید خبرهای متنوع و جذاب نظر همه رو به خودشون جلب کنه . فراموش نکنیم که این شبکه تحت لیسانس شبکه بزرگ جهانی ‌بی بی سی هستش . با سابقه ای طولانی ...

افتتاح این شبکه را به دست اندرکارانش تبریک می گویم . با آرزوی موفقیت برایشان !
سایت BBC فارسی

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 دی1387ساعت توسط پارسا |

گزارشی از فضای اینترنت، گفتگویی با مدیر گروه ورزش شبکه سه درباره سرنوشت این برنامه، دو یادداشت و مقاله‌ای از امیر قادری؛

بسته خبری «سینمای ما» درباره برنامه 90 پرجنجال این روزها

عادل فردوسی پور و نود

یادداشت امیر قادری درباره برنامه 90

فرصت دیگری برای جنگیدن و عشق‌ورزیدن نداریم

این نمایش بزرگ را از دست ندهید

- جسارتا اجازه دهید این برنامه 90 برای ما بماند. چند سال است درباره‌اش می‌نویسم و راست‌اش هنوز پشیمان نشده‌ام. به نظرم ارزش‌اش را دارد. تقریبا تنها پنجره‌ای است که از طرف صدا و سیمای ما به سمت جامعه باز می‌شود. این دیگر فقط فوتبال نیست. این تنها برنامه‌ای است که با کمترین فیلتر، هم‌میهن‌های خودم را در شکل و شمایلی نسبتا واقعی می‌بینم. همان طور که داد می‌زنند، همان طور که می‌خواهند منطقی باشند، بعضی وقت‌ها که به همدیگر لگد می‌زنند یا موهای همدیگر را می‌کشند، جایی که می‌خواهند بانمک باشند، یا زور می‌زنند که به نتیجه برسند، وقتی پیش می‌آید به هم دروغ بگویند و از این بساط. پیش می‌آید که موقع تماشای 90 حسرت بخورم که چرا دیگر از این جور برنامه‌ها نداریم، چرا باید تماس‌مان با سطح واقعی اجتماع روزمره این قدر ناچیز باشد، این که چرا سیاست و فرهنگ اجازه ندارد در صدا و سیمای مملکت از این جور برنامه‌ها داشته باشد. اما همین که هست خیلی هم خوب است. این سه ساعت دلپذیر را در طول هفته اجازه دهید برای‌مان باقی بماند.
- اگر در تلویزیون ما سرگرمی هست، به همین 90 مربوط می‌شود. اگر کش مکش دراماتیکی وجود دارد، باز مال همین برنامه است. اگر دنبال لحظه‌ای طنز ناب می‌گردید، به سراغ 90 بروید. قهرمان‌های این نمایش، آدم‌هایی هستند که هر چند نخواهند این باشد، باز به شکلی ناخودآگاه و در یکی از لحظات این برنامه در طول سال، مجبورند خودشان را همان گونه که هستند نشان بدهند. اتفاقی که در جامعه ما کمتر می‌افتد. این‌ مربی‌ها و بازیکن‌ها و سرپرست‌های تیم‌ها، واقعی‌ترین کاراکترهای جهان نمایش ما، از سینما گرفته تا تلویزیون و تئاتر، در طول هفته هستند. همه آن چیزهای بدی که هستیم و کتمان می‌کنیم، و همه آن چیزهای خوبی که می‌توانیم باشیم و به خاطر محافظه‌کاری و ترس و دروغ، از دست‌شان می‌دهیم. همگی‌شان خوب و بد این جا و در برنامه 90 حضور دارند. اکبر میثاقیان را ببینید. کدام شخصیت و کاراکتر از این بهتر پیدا می‌شود؟ و 90 این فرصت را به میثاقیان می‌دهد که اگر بخواهد خودش باشد، بتواند. مثل هر نمایش دیگری هر هفته آدم بد هم البته در 90 داریم. آن‌هایی که دست‌شان رو می‌شود، کسانی که سوادش را ندارند، یا زیادی تعارف می‌کنند یا حاشیه می‌روند. درست این جاست که ارزش آقای عادل فردوسی‌پور مشخص می‌شود. این که بداند تا کجا پیش برود. چه قدر جدی بگیرد و کجا بکشد کنار. و راست‌اش همیشه فکر کرده‌ام فردوسی‌پور اگر تکلیف‌اش با خودش روشن نباشد، اگر کمتر بداند، اگر مشق شب‌اش را ننوشته باشد، اگر سوتی داشته باشد، او و برنامه‌اش نمی‌توانند مثل یک آیینه عمل کنند. او تیزهوش است. پس زندگی خصوصی‌اش را با محافظه‌کاری و بی‌حاشیگی می‌گذراند، بلکه بتواند برندگی و حاشیه را به داخل برنامه منتقل کند. تا داخل استودیو دست‌اش باز باشد. چند هفته‌ای نگران‌اش بودم که زیادی دارد جنجال‌ها را دنبال می‌کند و تعادل و تمرکزش را از دست داده. اما حالا چند هفته‌ای است که دوباره همه چیز رو به راه شده. به خصوص حالا که عادل بر مشکل همیشگی‌اش غلبه کرده. این که زیاد بامزه نبود و حالا بامزه هم که هست. حس طنزش پیشرفت کرده، و کیست که نداند این چه خصوصیت مهم و تعیین کننده‌ای برای هر آدمیزادی است. او از فوتبال و کارش آگاهانه لذت می‌برد. که اگر این با صداقت ترکیب شود، آن وقت همه چیز خود به خود درست از آب درمی‌آید.

- این وسط برنامه‌های ورزشی دیگری هم روی آنتن می‌روند که به تاثیر 90، اغلب زمان زنده برنامه را به فوتبال و ماجراهای مربوط به لیگ برتر اختصاص می‌دهند. اما صداقت و هوش‌اش را ندارند. و این درک ویژه مردان بزرگ را که حاشیه‌ها خیلی موارد از متن مهم‌ترند. و شاید متوجه نیستند که «آینه زمانه خود بودن»، با همه خوبی‌ها و بدی‌هایش چه مرتبه والایی است. که چه فهم و رو راستی برای قرار گرفتن در چنین جایگاهی لازم است. پس از 90 عقب افتاده‌اند و این عقب افتادگی را با همان شعارهای قدیمی و ابزارهای از کار افتاده پر می‌کنند. و ادعا می‌کنند عوض پرداختن به حاشیه‌ها، برنامه‌شان «علمی» و «پربار» است و می‌کوشد به شکل «عمیق»‌ای درباره ورزش صحبت کند. نتیجه‌اش می‌شود این که برنامه 90‌ به نشاط‌‌مان می‌آورد، سرگرم‌مان می‌کند، چیز یادمان می‌دهد، ما را با تصویر خودمان رو به رو می‌کند، لحظه واقعیت را در مواردی از دل جامعه بیرون می‌کشد؛ پس خون دارد و تاثیر می‌گذارد. باقی برنامه‌ها اما حرف می‌زنند، بحث می‌کنند، و کم تاثیر می‌آیند و می‌روند، در عوض دل‌شان خوش است که به مسائل «بنیادی» فوتبال می‌پردازند و می‌کوشند جامعه ورزش را در مسیر درستی هدایت کنند.
- پس عجیب نیست که هر از چندگاهی، با آن لحظه نمایشی ناب در این برنامه مواجه می‌شویم. وقتی اکبر میثاقیان ناگهان می‌زند پشت آقای خبرنگار که: «فهمیدی؟» یا لحظه‌ای که خداداد عزیزی می‌ایستد و رو به دوربین می‌گوید: «آره کتک خورد. فحش داد و کتک خورد. اونایی که زدن‌اش همین جان. جایی نرفتن. اسم‌شون هم هست. این جا واستادن. من‌ام برم شیراز فحش بدم کتک می‌خورم. این یه قانونه.» 90 اولین و آخرین جایی است که هنوز با چنین جلوه‌هایی از نمایش رو به رو می‌شوید و شخصیت‌هایی که دیگر روی پرده سینما و تلویزیون ما خلق نمی‌شوند. دیگر داستانی وجود ندارد. تا دوشنبه شب از راه برسد و یک بار دیگر آرم برنامه 90 ظاهر شود.

- و اتفاقا درست نیمه شب موقع تمام شدن برنامه 90 است که بعد از شنیدن همه آن داد و فریادها، همه آن دروغ‌ها و اندکی راست‌ها، بعد شوخی‌ها و عصبانیت‌ها، بعد دیدن و شنیدن لاپوشانی‌ها و وعده‌های عمل شده و نشده، ناگهان با تصویر تمام نمایی از کشورم و مردم‌اش رو به رو می‌شوم و احساس می‌کنم حالا که دیگر مانعی وجود ندارد، حالا که دست‌مان برای خودمان رو شده، حالا که دیگر چیزی برای پنهان کردن نداریم، همه ما آدم‌های ناکامل، می‌توانیم همدیگر را خیلی خیلی دوست داشته باشیم. و آن گاه لحظه‌ موعود فرا می‌رسد. وقتی همدیگر را با همه خوبی‌ها و بدی‌ها محکم در آغوش بکشیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387ساعت توسط پارسا |

بخش اول : یک ساعت قبل از پخش برنامه نود امشب

چند روزیه که بحث عادل فردوسی پور و برنامه نودش داغ شده . از جنجال های بین مدیران و داوران و مربیان گرفته تا روشدن دست بعضی از آقایون و تهمت زدن به عادل و عامل ختشه دار شدن نظام و ورزش و ...

به این کاری ندارم که کی راست میگه و کی دروغ . فقط یادم میاد از وقتی که توی قنداق (درست نوشتنمش؟ ) بودم تا همین امشب ، برنامه ۹۰ داره کار می کنه . حدودا یازده ساله که داره منظم پخش میشه . خیلی ها عوض شدن و اومدن و رفتن ، اما عادل همچنان پابرجاست ...

این سابقه چندین ساله عادل فردوسی پور نشون دهنده خیلی چیزا می تونه باشه . و مهم تر از همه اینکه مردم عادل فردوسی پور و برنامه نود را دوست دارند . هیچ برنامه ای در هیچ شبکه ای و در هیچ سالی نبوده که آماری بالای یک میلیون اس ام اس در زمانی حدودا دو ساعته رو داشته باشه . بدون شک می تونم بگم که برنامه نود تنها برنامه ای بوده که تمام مردم ایران به یک اندازه دوستش داشتن و هیچ کس و هیج تیم و هیچ نهادی نمی تونه از این شاکی باشه که برنامه نود از تیم یا شخصی نابجا دفاع یا انتقاد می کنه . پس موضوعی که باعث ناراحتی بعضی از آقایون شده ، چی می تونه باشه ؟
باز یادم افتاد به جمله ای که خیلی وقت پیش دایی جان عزیز بهم گفت : " اون چیزی که باعث شکست میشه ، موفقیت بیش از اندازست . به طوری که مجبور به شکست خوردن میشی . خطر بزرگی برای دیگران هستی . باید از سد راه برداشته بشی تا رقبا در آرامش باشند ... "

برای ماندگاری برنامه نود امیدوارم . دوست ندارم همین اندک لذتی که دوشنبه شب ها می برم را هم از دست بدم .

بخش دوم :   همین الان برنامه نود تموم شد

همین الان برنامه نود تموم شد . چیزی بالغ بر یک میلیون و چهارصد و پنجاه هزار نفر در مسابقه نظر سنجی شرکت کردند . این تعداد اس ام اس برای برنامه امشب و برای این سوال معمولی باور نکردنی بود . (سوال : آیا غلام پیروانی گزینه مناسبی برای سرمربی گری تیم ملی امید است ؟ ) و هیچ دلیلی نمی تونه داشته باشه به جز یک دلیل خیلی خاص (فقط کافیه اخبار هفته اخیر رو یه نگاهی بیندازید )

فکر می کنم این آمار ، دومین رکورد برنامه نود در طول این ده سال اخیر بود و جواب خیلی از آقایون و منتقدانی رو داد که در هفته اخیر به شکل خیلی بدی به عادل فردوسی پور و برنامه اش حمله بردند و بهش انواع تهمت ها رو زدند . 

راستی ...ناگفته نمونه که عادل با تیزهوشی که داره ، امشب چندین با به این نکته پرداخت - به قول خودمون تیکه رو انداخت - عادل فردوسی پور ۳ بار در طول برنامه گفت : در هفته ای که فوتبال کشور هیچ اتفاق مهمی رو نداشت و فوتبالی برگزار نمی شد (به غیر از تک بازی عقب مانده) این چنین آمار خیره کننده ای داره که البته " خیلی پرمغز و معنی دار " هست . و اتفاقا آخر برنامه هم با هوشیاری و شیطنت به جایش یادآور شد : به پشتوانه حمایت این مردم آستانه تحمل انتقادتان را بالا ببرید! براستی که عادل فردوسی پور یک قدرتمند واقعیست . قدرتش مردم و حمایت واقعی ملت ورزشکار و البته جوان هستند . نه از رانت استفاده می کند و نه از پست و مقام . هرچه دارد از خودش هست و تیزبینی هایش .

همه با هم ، هم عقیده هستیم ... زنده باد عادل فردوسی پور

+ نوشته شده در دوشنبه 23 دی1387ساعت توسط پارسا |

امروز دقیقا یک ماه از اون شب لعنتی می گذره . همون شبی که حسابی به خاطرش داغون شدم . ( به آرشیوم سر بزنید ) . و هنوز هم :

۱- سرما خوردگی اونشب توی تنم مونده و کهنه شده .

۲- هروقت به اتفاقات اون شب فکر می کنم کلافه میشم و حس خیلی بدی بهم دست میده .

۳- هردفعه به خودم میگم اون آخرین حماقتی بود که کردم .

البته خوبیش به این بود که یه شوک بزرگ بهم وارد شد و سعی کردم خیلی چیزا رو عوض کنم . فکر می کنم تا حدودی هم موفق بودم . درهرحال ، هرچی بود ، گذشت . یادش بخیر ...

+ نوشته شده در جمعه 20 دی1387ساعت توسط پارسا |

بدون شك امسال ، سال اولي بود كه اصلا از محرم و حس و حالش نفهميدم . نميدونم به خاطر مشغله هاي زياد كاريم بود يا ديگه حال و هواي قديما رو ندارم و يا از شور و حال اين روزا كم شده و يا هرچي ديگه كه باعث شده دل و دماغ هيئت رفتن رو نداشته باشم . اينو خيلي هاي ديگه هم مي گفتن . پس مطمئن شدم ايراد از من نيست . انگار خيلي هاي ديگه مث قبل خالص اين شبا نيستن . شايدم فكرا جاي ديگست . اما من به كسي كاري ندارم . خودمو يادم مياد كه اين شبا تو يه حال و هواي خاصي بودم . فكر و ذكرم شده بود هيئت و تكيه و عزاداري . خوب تقصير كيه كه الان ديگه اينطوري نيست ؟

اميدوارم حاجتتون رو گرفته باشين . التماس دعا

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 18 دی1387ساعت توسط پارسا |

روزها مي گذرند و جنگ در يكطرف دنيا و هيئت هاي مذهبي به مناسبت محرم در اينجا و جنگ در اينجا هم ... همه اينا اتفاقاتي هستند كه اين روزا فكر خيلي ها رو به خودش مشغول كرده .

و اما مسئله اي كه امروز منو خيلي به فكر و كف كردن برد ، كشف كردن مرورگر جديد شركت گوگل بود . خيلي وقت بود كه از اينترنت دانلود كرده بودمش و افتاده بود يه گوشه اي و هيچ نگاهي هم بهش نمي كردم . تا اينكه امروز متوجه شدم شركت گوگل نسخه اصلي اين مرورگر رو انتشار داد . سعي كردم از سايت اصلي خود گوگل اين نرم افزار رايگان را دانلود كنم كه به اين پيغام برخورد كردم .

This product is not available in your country
Thanks for your interest, but the product that you're trying to download is not
available in your country

بعد يهو يادم افتاد كه دارم توي ايران زندگي مي كنم و خيلي از امكانات شركت آمريكايي گوگل براي ما مسدوده (البته اين مورد ارتباطي به مسائل سياسي نداره و صرفا به دليل رعايت نكردن قانون كپي رايت مي باشد ) . خلاصه فضوليم بيشتر گل كرد و با برخورد به اين پيغام بازم بيخيال نشدم و افتادم تو خط Search سوژه . خلاصه به يك سايت خوشكل برخوردم كه نسخه جديد گوگل كروم رو انداخته توش . خلاصه با عنايت به اينترنت پرسرعتم ، سر سه سوت دانلودش كردم و از حالا به بعد دارم حالش رو مي برم ...

چقدر حال مي كنم با اين شركت و سايت جست و جو گرش و نرم افزاراش كه در عين سادگي ، محشره . ديوانس . از وقتي كه شروع به كار كردنِ باهاش شدم ، هيچ چيزي باعث نشد اعصابم خورد شه . ساده و ساده . بدون جنگولك بازي . بهتون پيشنهادش مي كنم . البته كار كردن با اين نرم افزار يه مسئله اي رو بهم يادآوري كرد كه حسابي حالم رو گرفت . اينكه قالب وبلاگ من با هيچ مرورگري غير از اينترنت اكسپلورر هم خوني نداره و به هم ريخته نمايان مي كنه . به هرحال حتي اين مسئله هم باعث نشد تا از محبوبيت اين مرورگر دوست داشتني در قلبم كاسته بشه . شما رو به گوگل كروم دعوت مي كنم . فوق العادست . از دستش ندهيد ...!

گوگل كروم

 [ دانلود نرم افزار Google Chrome 1.0.154.39 Final ]
فرمت ZIP  - حجم ۸،۳۵ مگابايت

+ نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت توسط پارسا |

در گوشه ای از دنیا جنگ در حال انجام است . بعضی از انسان ها در حال مردن هستند !

کاری نداریم مقصر جنگ کیست و چه کسی جنگ را آغاز کرده . فقط محکوم می کنیم مرگ و میر انسان ها را . چه قدر این روزا بَده . کشتار انسان ها هیچ وقت خوش آیند نبوده و نیست . چه دوست و چه دشمن !

غیر از دعا کردن کاری از دست ما برنمیاد !

+ نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت توسط پارسا |

شب پنجم محرم هم داره رد میشه . پس چرا تاحالا حتی یک شب هم هیئت نرفتم ؟ حال ندارم یا حسش نیست ؟ شایدم امتحان فرداست که ترس از خراب کردنش نمیزاره که برم ...پس چرا درس نمی خونم ؟ سال جدید میلادی مخ منم کلا ریست شده . کاش یه فرجی بشه و یه انرژی مضاعف بیاد طرفم . البته این سرما خوردگی لعنتی که خیلی هم طولانی شده توی بی حوصلگیم بی تاثیر نیست . از اون پستی که ۲۰ روز پیش درمورد شب کنسرت رضا صادقی نوشتم این سرما خوردگی باهامه . شاید دارم تقاص حماقت بزرگم رو پس میدم . به هرحال ، بیش از پیش منتظر رسیدن روزای خوبم ... غیر از خدا هیشکی دیگه نمیتونه کمکم کنه . آرزو نمیکنم توی امتحان فردا کمکم کنه ( نمی خوام این سهمیه خدادادی رو واسه یه امتحان مزخرف مصرف کنم ) اما ازش می خوام یه کاری کنه حالم بهتر شه و این فوران پرفشار دیگه از بینی مبارکم جاری نشه که همه جا داره باعث آبروریزی میشه .
خداجون یه نگاهیَم به من بکن که بدجور خمارم! فقط تو میتونی . یدالله فوق ایدیهم

[ دانلود آهنگ هفته های تلخ من - محسن چاوشی ]
کیفیت عالی - زمان ۴:۴۱ -  ۲.۱۷MB  - 64 Kbps Wma

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت توسط پارسا |

هواس همه رفت سمت قزه و جشن های کریسمس . اما بازم یه اتفاق تاسف بار دیگه اینجا افتاد . روزنامه کارگزاران توقیف شد . داییم یکی از نویسندگان اونجا بود . الان رفته شهرستان و از ماجرا خبر نداره . مطمئنا دوباره قراره شبای بدی رو داشته باشه . یادم نمیره وقتی روزنامه هم میهن توقیف شد تا چند روز از اتاقش بیرون نمی اومد . اعضای بی گناه مجموعه کارگازارن حالا باید بی کار شوند و در خانه سماق بمیکند ! در روزهای آینده سخت گیری ها در مورد مطبوعات بیشتر هم خواهد شد . منتظر اتفاقات بد دیگر می مانیم ! در اینجا باید منتظر سرکوب موفق ها ماند ... به هر حال بابت این اتفاق ، همگی متاسفیم ! اینها همه پیش درآمد های انتخابات پیش روست !

                                       روزنامه کارگزاران توقیف شد

+ نوشته شده در پنجشنبه 12 دی1387ساعت توسط پارسا |

دلم واسه اين اجنبي هاي بيچاره مي سوزه كه اينجا زندگي مي كنن ( نه فقط اجنبي ، به علاوه ايرانيان غير مسلمون ). مسيحي هاي بنده خدا كه در بزرگ ترين جشن ساليانشون جايي واسه تفريح ندارن . بيرون و كوچه و خيابون كه عطر و بوي ايام محرم همه جا رو پر كرده و طبعا شادي و پايكوبي مسيحيان ممنوع و البته حرومه و در صورت انجامش سوسك خواهند شد . از طرفي هم مهموني هاي بزرگ هم نمي تونن توي خونه برگزار كنن و اماكن محترم اونا رو به جرم ايجاد اغتشاش در مكان هاي خصوصي مي گيره و مي بره و اون بدبختا بازم سوسك ميشن . فقط مي مونه يه شادي زير پوستي كه البته دولت نهم اين امر ساده رو نيز براي اونا سخت كرده و اينقدر فشار فكري و رواني دارن كه فكرشون به اين جور حال و حول ها هم نميرسه . پس به قول رفقا ، يا بايد بميرن يا اينكه پاشن برن مملكت خودشون و ديگه پشت سرشون رو هم نگاه نكنن يا مث بچه آدم بروند و زنجير و تبل و دوهل بزنند و طلب مغفرت كنند . البته معلوم نيست كدوم راهو انتخاب مي كنند ؟

ايام كريسمس بكام !

اين جشن بزرگ و سال نو ملادي رو به تمام مسيحيان عزيز جهان تبريك ميگم !

كريسمس

+ نوشته شده در سه شنبه 10 دی1387ساعت توسط پارسا |

ساعت حدود 2 نیمه شب جمعه هست . اون حس بی حوصلگی روزای جمعه زودتر به سراغم اومد و احساس می کنم خیلی دپرسم . دلیلش رو هم می دونم البته . از چهارشنبه ظهر تا امروز بعدازظهر نخوابیده بودم و ساعت حدود 5 بعداز ظهر بود که رسیدم خونه و سر راست تا ساعت دوازده شب خواب بودم . اما علت اصلی خستگیم این نیست . راستش توی این چند ساعتی که خواب بودم اتفاقای خیلی زیادی افتاد . خیلی چیزا عوض شد و گل سرسبد این اتفاقات هم تنهاتر شدن من هست . از این که میگم " تنهاتر " دلیل دارم . هم بابتش خوشحالم و هم ناراحت . امشب مراسم بله برون و جشن نامزدی علیرضا بود . علیرضا – پسرداییم – بدون شک نزدیک ترین رفیق و صمیمی ترین پسری بود که توی دنیا واسه خودم داشتم . منو علیرضا همیشه با هم بودیم . با همدیگه از تمام مراکز خرید معتبر تهران خرید کرده بودیم . انواع غذاهارو با همدیگه توی رستوران های اسم و رسم دار خورده بودیم . از "فری کثیف " عباس آباد گرفته تا بوف و بناب و ... . چقدر با همدیگه راز داشتیم از همه چی و همه کس . توی شوخی کردن هم از همه باهاش راحت تر بودم . بی هیچ اغراقی میگم که سالم ترین پسری هست که توی رفقای اطراف می شناسم . چه شبایی که تا نیمه بیرون بودیم و دربند و عشق دنیا ... صبح جمعه میومد دم خونمون و میرفتیم درکه . بیشتر خاطراتی که تاحالا توی وبلاگم داشتم با علیرضا بوده . دلگیرم که از این به بعد نمی تونیم مثل قبل Unlimited  باشیم . اما ته دلم خوشحالم به خاطر تحولی که داره توی زندگیش ایجاد میشه . اما نمی تونستم خودمو راضی کنم با غمی که توی دلم بود امشب توی مراسمش باشم . ( البته ناگفته نمونه اگر هم می خواستنم برم ، نمی تونستم . اونقدر که این فامیلا گفتن نیاید و شلوغه و جا نیست و این مراسم جای شما نیست و این اراجیف ) برای علیرضا همیشه آرزوی موفقیت می کنم . دوستش دارم . خیلی زیاد و رسما میگم از همه بیشتر ... سرتون رو درد نمیارم . فقط می خوام از همینجا و توی کلبه شخصی خودم با همسر علیرضا – خانم زهرا خانم - یکمی صحبت کنم . بیشتر شبیه درد و دل می مونه . شایدم یه روزی خودش اومد و خوند ...

سلام زهرای عزیز . بهت تبریک میگم . امیدوارم تا ابد با علیرضای من زنگی خوبی رو داشته باشی . البته نه ، علیرضای ما ، بازم نه ، الان دیگه علیرضای تو ... نمی دونم چرا امشب یه حس خیلی قریبی دارم . هم یه بغضی هست که باید خالی بشه و هم یک حس خوشحالی بی حد و حصر که می خوام به خاطرش فریاد بزنم . من تاحالا حتی یکبار هم شما رو ندیدم . اما در مورد همسرت ! توی این چند سال اخیر علیرضا بهترین دوست من بود . توی نوشته های بالا می تونی عمق این رفاقت رو درک کنی . از امشب به بعد می خوام بسپرمش دست تو . باید خوب ازش مراقبت کنی . فقط بهم قول بده ازم نگیریش . من عاشقانه علیرضا رو دوست دارم . هیچ وقت برای تو نقش هوو رو بازی نمی کنم و رودرروی تو وای نمیسم . اما خواهش می کنم اجازه بده تا چندین سال دیگه شیرینی این رفاقت زیر زبونم بمونه . الان خیلی دارم سعی می کنم که توی ابراز احساساتم صادق باشم. کاش اینجا بودی و منو درحال نوشتن این پست می دیدی . در اون صورت نور چشمتون حتما به ریزه های اشک من هم می افتاد . نمی افتاد ؟ هرچی فکر کردم ، غیر از اینجا هم راهی رو واسه حرف زدن با تو پیدا نکردم . اینجا شیش دونگش به نام منه . همیشه بدون سانسور تمام حرفامو اینجا می زنم . مطمئنم توی این چند وقت این درد و دل  با تو و خواهش ملتمسانه از تو ، بدون سانسورترین نوشته ای بود که داشتم . علیرضا رو تا جایی که می تونی کنار خودت داشته باش . امید من هم واسه بالابردن علیرضا به دست های توست . امیدوارم با همدیگه روزای خوب و متعالی داشته باشین . و آخرین درخواست برادرانه من از تو - زهرای عزیز - اینه که تا می تونی دنبال فراهم کردن سوژه هایی باشی که قدرت داشته باشه خنده های واقعی علیرضا رو آشکار کنه . خنده های عمیق علیرضا به شکل خیلی عجیبی زیباست . ( اینو تاحالا به خود علیرضا هم نگفته بودم ) و همیشه هوش و هواست به چشمای آبی علیرضا باشه که به ندرت پیش میاد حرفی واسه گفتن نداشته باشه . منتظر شنیدن خبرهای خوب از روز و شب های عالی شما هستم . سر زنده باشی و شاد و دست و دلباز ( برای بخشیدن سهم کوچکی از علیرضا به من )

ارادتمند شما
پسر عمه

تصویر برداشته شد
سمت راست : علیرضا - سمت چپ : من 

 [ دانلود آهنگ رفیق خوب - محسن چاوشی ]
کیفیت عالی - زمان ۴:۳۱ -  ۲.۱۰MB  - 64 Kbps Wma

+ نوشته شده در جمعه 6 دی1387ساعت توسط پارسا |

باز دوباره رفت تو پاچم . این چند روز خیلی خفن طلسم شدم و رو هرچیزی دست میزارم توخالی از آب درمیاد . اون از جریان اخاذی توی روز روشن . اینم از امروز که با کلی ذوق و شوق خبر مرگم بلند شدم رفتم نمایشگاه مد و پوشاک MODEX ، با اون همه خستگی و خواب آلودگی ، تازه هزار تومن هم ورودیه دادم . هیچی به هیچی . توی بیلبورد های تبلیغاتی مسخرشون کلی سروصدا کرده بودن که نمایش زنده مد و پوشاک و کلی تشریفات . هیچ خبری نبود . فقط یه سالن که اونم نصفه و نیمه فروش محصولات بود که تمام غرفه دارهای بنده خدا خمار بودن . تازه اکثر غرفه ها هم مخصوص خانم های سانتال بود که خوراکشون ریمل و پنکک و رژلب کوفت و زهرمار بود . اصلا حال نکردم تازه بیشتر هم حالم گرفته شد . فکر می کردم حداقل چند تا برند معروف و جهانی میان اینجا و یه حال اساسی می کنم . ای خیال باطل . آخه یکی نیست به من احمق بگه که : توی دولت احمدی نژاد و از این بازیا ؟ اینا که با گشت ارشاد و هزار تا قانون جلف و من دراوردی دیگه دارن منو تورو سرکوب می کنن ، چه طوری انتظار دارم برم نمایشگاه مد و Roll Fashion مدل هارو ببینم . یه لحظه جو گرفت و فراموش کردم الان کجام ؟؟؟

الانم شدید خوابم میاد . حوصله هیچی نیست . هم انون نیازمند درد و دل سبزتان هستیم ... 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 5 دی1387ساعت توسط پارسا |

وای قربون خودا برم . بعدشم قربون خودم برم . دیشب عجب خوابی دیدم . شاید هیشکی باور نکنه اما حدودا دوساله منتظر این خواب هستم . جریان از این قراره که من خیلی وقته تو کف یه بنده خدایی هستم . می خواستم آمارشو بگیرم اما هیچ جوره نمی تونستم راهی پیدا کنم و نفوذ کنم ببینم چی تو بساطش داره . خلاصه جونم برات بگه که دیشب رویای صادقه من این لطف بزرگ رو در حق من کرد و بجای نشون دادن فیلم های پ.و.رن.و تکراری این قدم مثبت رو واسه من برداشت و منم کلی حال کردم . تازه هم تونستم آمارشو بگیرم هم تونستم وارد خونشون بشم و محوطه شخصیشو ببینم . جاتون خالی چه شبی بود دیشب . البته شرایط خواب یه جوری بوود که باید رسمی می بودم و ظاهر سازی می کردم . نقشم یه کارآگاه بود که داره دنبال یه مجرم می گرده . یادم نمیاد کی از خواب پریدم اما باز دوباره امشب میرم پابوس حق تعالی تا دوباره تکرار دیشبو پخش کنه .

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 4 دی1387ساعت توسط پارسا |

ساعت حدود ۴ بود و از دانشکده برمی گشتم . هوا کم کم داره تاریک میشه و بارون هم مثل سیل داره میاد . کیفم رو روی سرم گرفتم که خیس نشم . داشتم از هوا لذت می بردم . مردم اطراف میدون ولی عصر کم نیستند . خیلی ها واسه خرید اومدن و خیلی ها هم می خوان به مقصد برسن . بعضی ها دارن سرعتشون رو بیشتر می کنن . بعضی ها هم که چتر دارن خیالشون راحته که خیس نمیشن و آروم آروم قدم می زنن .

بارون همچنان خشمگین داره میاد . باید می رفتم آریاشهر تا از اونجا هم برم پونک . محل پروژه ساختمانی که پدرم جدیدا شروع به ساختنش کرده . باید وسیله ای براشون می بردم . سوار تاکسی شدم . نوای فرهاد توی ماشین از رادیو یه حس عاشقونه خیلی قشنگ بهم هدیه کرد . توی اون سرمای بی حد و حصر شنیدن نوای ملایم آهنگ برف با صدای استاد فرهاد ، شیرین بود . خیلی شیرین تر !

زردها بیهوده قرمز نشدند
قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
گرده روشنی مرده برفی . همه کارش آشوب
بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار
زردها بیهوده قرمز نشدند
قرمزی رنگ نیانداخته بیهوده بر دیوار
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست
گرده روشنی مرده برفی . همه کارش آشوب
بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
من دلم سخت گرفته است از این
میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته . انداخته است
چند تن خواب آلود . چند تن ناهموار
چند تن نا هشیار که به جان هم نشناخته . انداخته است
چند تن خواب آلود . مشتی ناهموار
چند تن نا هشیار . چند تن خواب آلود

با خودم تکرار می کردم . صبح پیدا شده اما آسمان پیدا نیست . داشتم به تغییراتی که تو این چند وقت توی خودم حس کردم ، فکر می کردم . از تاکسی پیاده شدم . همه چیز خووب بوود . بویی که از آسمان میومد رو دوست داشتم . نم ناک و خنک و دوست داشتنی . توی پیاده رو که قدم میزدم ، یه پسر جوونی که معتاد به نظر می رسید جلومو گرفت . بهم گفت : دوتا هزار تومنی داری که با یک دوهزاری عوض کنی؟ منم گفتم پولتو بده تا واست عوض کنم . یه چند ثانیه ای با خودش ور رفت . بهم گفت : خوب تو اول پول رو بده تا منم دوهزاری رو پیدا کنم و بهت بدم . ( خنده ای توی دلم بهش کردم و شصتم با خبر شد که نمی خواد بده و احتمالا می خواد بپیچونه . اما از این روش اخاذی خوشم اومد . پول رو بهش دادم ) دوباره دیدم داره با خودش ور میره که مثلا واسه من پول پیدا کنه . بهم با لحنی لجن آلود گفت : "ببین داداش ، من به پول زیادی نیاز دارم . مرسی که بهم کمک کردی . اما واقعا من می خواستم بهش کمک کنم ؟ باید با  جور کردن خرج جنس بهش کمک می کردم ؟ خوب اون الان هیچ کمک دیگه ای رو غیر از این درک نمی کنه ! بعد دستم رو گذاشتم روی شونش . فکر کرد که می خوام باهاش دست به یقه بشم . اومد که توهین کنه ، یه خنده ای بهش کردم و رفتم . مطمئن بودم الان خیلی خوشحاله که تونسته دوهزار تومن از من اخاذی کنه و من رو خر گیر آورده . اما مطمئن بودم خودش هم می دونست که با اون وضعیتی که داشت اگه یه ضربه کوچیک بهش می زدم ، پرت میشد توی قالب فاضلاب . اما چیزی که منو به فکر برد ، این بود  که چند نفر رو اینطوری می تونن گول بزنن ؟ آخرش قراره چی بشه ؟ جز اینکه فقط چند روز توی کپک زدنشون تاخیر می اندازه ؟

دیگه سعی کردم بهش فکر نکنم . اما هرموقع از روی ذهنم می گذره ناراحت میشم ( شاید اون دوهزار  تومن پول زور داره باسن مبارکمو می سوزونه ... )

[ دانلود آهنگ فوق العاده زیبای برف - فرهاد مهراد ]
کیفیت عالی - زمان ۴:۳۵ -  ۲.۱۴MB  - 64 Kbps Wma

 

+ نوشته شده در سه شنبه 3 دی1387ساعت توسط پارسا |

پادشاه دهکده ای تصمیم می گیره برای روز تولد همسرش ، ۱۰ کیسه شمش طلا ، هر کیسه ۱۰۰ گرمی را به او هدیه بدهد . به طوری که در هر کیسه ۱۰ عدد شمش ۱۰ گرمی باشه . خلاصه یکی از خدمت گزاران قصر را مامور می کند تا از ۱۰ طلا فروش بزرگ دهکده این کیسه های شمش را جمع آوری کند . خلاصه این خدمتگزار به مغازه هر کدام از این طلا فروشان می رود تا کیسه های طلا را نزد پادشاه بیاورد .

هر طلافروش کیسه خود را کامل گره می زند و به خدمتگزار پادشاه می دهد و خدمتگزار پس از اینکه تمام کیسه ها را جمع آوری کرد تصمیم گرفت قبل از اینکه آنها را نزد پادشاه ببرد از مقدار آنها مطمئن شود . وقتی کیسه ها را با هم مقایسه می کرد ، احساس می کند یکی از کیسه ها کمی سبک تر از بقیه به نظر می رسد و گمان می کند که یکی از طلا فروشان قصد کم فروشی داشته است . خلاصه نزد پادشاه می رود و موضوع را با او درمیان می گذارد . پادشاه هم وقتی از موضوع مطلع می شود تمام ۱۰ طلافروش را فرامی خواند . طلا فروشان نزد پادشاه می آیند . پادشاه حاکم مخصوص خود را صدا می زند تا کیسه های این طلا فروشان را بشمارد . حاکم کیسه ها را مورد شمارش قرار می دهد و مطمئن می شود که تمام کیسه ها از لحاظ تعداد شمش برابر هستند . حاکم کمی فکر می کند : " حالا که تمامی کیسه ها از لحاظ تعداد شمش برابرند پس چرا یکی از کیسه ها سبک تر است . به این نتیجه می رسد که کیسه مورد نظر دارای شمش های سبک تر می باشد و بنابه دستور پادشاه که قرار بود در کیسه های ۱۰۰ گرمی ، ۱۰ شمش ۱۰ گرمی باشد ، احتمال داد که شمش های کیسه مورد نظر کمتر از ۱۰ گرم وزن دارند ... "

حاکم جریان را به طلافروشنان می گوید . یکی از طلافروشان اعتراف می کند که از شمش های ۹ گرمی استفاده کرده . اما نمی تواند کیسه خود را از بین کیسه های موجود پیدا کند . پادشاه از حاکم درخواست می کند تا ترازویی بسازند . ترازویی که ساخته شد فقط قابلیت یک بار وزن کردن را دارد و پس از اینکه یک بار از آن استفاده شد کارایی خود را از دست می دهد . دوباره آنها گرد هم آمدند و تصمیم گرفتند تا کیسه مورد نظر را پیدا کنند . اما فکری به نظر هیچ کس نیامد که چگونه می توان با یک بار استفاده از ترازو ، مشخص کرد که کدام کیسه شمش های سبک تر دارد ...

پادشاه این موضوع را در کل دهکده پخش کرد و به مردم وعده داد تا هرکسی توانست راه حل این مشکل را بگوید هدیه ای ارزشمند از طرف پادشاه دریافت کند . به نظر شما راه حل این مشکل پادشاه چیست ؟

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت توسط پارسا |

ساعت حدود 15:30 اونجا بودم که سالن کیپ کیپ شده بود . صندلی های اول هم پر پر بود . نمی دونم مهمونای ویژه رو کله کی قراره بشینن ؟ خلاصه منم دست به موبایل شدم و سراغ مهمونامو گرفتم . اول به ترانه مکرم زنگ زدم که بنده خدا توی ترافیک بود و داشت میومد . بلافاصله مونا برزویی خودش بهم تماس گرفت . اشتباهی دانشکده مدیریت رو رد کرده بود . خلاصه اولین مهمون من رسید و مونا برزویی رو راهنمایی کردم و رفت کنار ویولت نشست . البته بعدا جاش عوض شد و کنار  بهاره رهنما قرار گرفت .  ترانه مکرم و  بهاره مکرم هم تقریبا داشتن می رسیدن و جلوی درب ورودی سالن بودن . رفتم پیشوازشون توی لابی طبقه همکف و بعد از یک خوش و بش چند ثانیه ای همگی رفتیم بالا . به سختی اون جلو ملو ها دوتا صندلی کنار هم پیدا شد و اونا رفتن نشستن . واقعا که هوا سرد بود . همون چند لحظه ای که رفتم توی هوای آزاد کلی یخ زدم ...

برنامه به وسطاش رسیده بود . کلیپ " جرم عاشقی " حامد مقدم پخش شد . و البته ترانه سرای این کار آقای عبدالجبار کاکایی بودن که ایشون هم از میهمانان من بودند و هنوز نرسیده بودند و با تماس هایی که می گرفتم عجله ایشون هم برای بودن توی مراسم بیشتر میشد که آخرش هم سر از خونشون در آوردن و نیومدن که نیومدن .

تقریبا از کل مراسم چیز زیادی نفهمیدم . همچین صحنه های پرهیجان خاصی هم نداشت که قابل صحبت و تعریف باشه . شیرین ترین قسمت برنامه هیپنوتیزم کردن حضار توسط اون آقایی بود که کار تبلیغات واحد های تجاری برج میلاد رو انجام داده بود . منم دائم توی لابی بودم و با مهمونای بدقولم تماس می گرفتم که هنوز نیومدن . تماس های مکرر با محسن چاوشی و همکاراش . وقتی مطمئن شدم  محسن چاوشی تهران نیست رفتم سراغ  رضا یزدانی که البته خوشبختانه آقای اوجی مدیر برنامه های رضا خودش رسید و گفت رضا توی مسیره و داره میاد . که البته اونم توی ترافیک خفن چمران گیر کرد و تماس گرفتیم که اگه مشکله لازم نیست بیاد و رضا هم از خدا خواسته نیومد . از رضا مطمئن بودم که واقعا دلیلش درست و واقعیه . آخه قبلا از همشون قول گرفته بودم .  ترانه علیدوستی هم خودش باهام تماس گرفت و گفت که امشب برنامه تئاتر داره و نمیاد . به پولاد کیمیایی هم  تماس گرفتم که گفته بود حتما میاد و البته وقتی دوباره باهاش صحبت کردم سر از همشهری جوان درآورد و تقریبا اومدن اون هم کنسل شده بود . قبلا هم از نیومدن محمد قوچانی (سردبیر شهروند امروز) مطمئن شده بودم . اما تقریبا ده دقیقه مونده بود به ته مجلس که آقای امیر ارجینی و حسین صفا و اسلام ولی محمدی ( ترانه سراهای محسن چاوشی) قدم رنجه کردن و وارد سالن شدن .  از الان به بعد دلم داره برای بچه های پرشین بلاگ می سوزه که از داشتن مهمونای ویژه درجه یک محروم بودن . واقعا برگزاری جشن توی یک روز کاری غیر تعطیل منطقی به نظر نمی رسید و من این زنگ خطر رو قبلا داده بودم و اما کو گوش شنوا .  خودم از نیومدن مهمونای اصلی مطمئن بودم . اما واسه دلخوشی بچه ها تماس هامو قطع نمی کردم . مخصوصا ثانیه شماری واسه حضور محسن چاوشی ...!

خلاصه این بود گزارش های مهمونا . و اما در اواخر مراسم که عکس های برگزیده رو توی کادر نشون می دادن . عکس من و پدربزرگم نمایش داده شد که خیلی واسم جالب بود .

در آخر مراسم هم که از بچه های پرشین بلاگ تقدیری شد و ما رفتیم روی سن و یه هندوونه گنده دادن دستم و آماده شدیم واسه عکس گرفتن . هنوز توی این چند روز عکس واضحی پیدا نکردم . همین یدونست . سمت راست آقای دکتر نشستم .

 

+ نوشته شده در دوشنبه 2 دی1387ساعت توسط پارسا |

عجب یلدایی داشتیم ما . یک یلدای کامل همراه با تمام و کمال مخلفاتش . از هندوانه سفید گرفته تا فال حافظ . از جشن یلدای وبلاگستان پرشین بلاگ برمی گشتم ( توی پست بعدی راجع بهش صحبت می کنم ) . سرم عجیب درد می کرد . اما به محض اینکه متوجه یلدا شدم تووپ تووپ شدم . نمی دونم چی شد به سرم زد بعد از جشن خونه نروم و خیلی اتفاقی سر از خونه دایی عماد عزیز سر در آوردم ( البته می دونم چرا . کلید نداشتم . کسی هم خونه نبود ) . خلاصه سر شام رسیدم و میگویی زدیم به تن و ... همچنان میگویی زدیم به تن و دوباره به همین روال پیش می رفتم . شام که تموم شد هندوانه اومد وسط و درک کردیم که خریدار هنوانه ماهر نبوده و سفید از آب در اومد . سخت نگرفتیمو خوردیم . نوبت به فال گیری از روی دیوان اورجینال حافظ رسید . تصمیم براین شد فال حضار به ترتیب سن گرفته بشه . شرایط طوری بود که من یکی مونده به آخر بودم . نوبت به من رسید . نیت کردم . همون نیت قدیمیم ... دیوان حافظ رو باز کردم . دیوان رو به دایی عماد سپردم و الان در حال خوندن فال من !

افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
مقدمش یا رب مبارک باد بر سرو و سمن

خوش به جای خویشتن بود این نشست خسروی
تا نشیند هر کسی اکنون به جای خویشتن

خاتم جم را بشارت ده به حسن خاتمت
کاسم اعظم کرد از او کوتاه دست اهرمن

تا ابد معمور باد این خانه کز خاک درش
هر نفس با بوی رحمان می‌وزد باد یمن

شوکت پور پشنگ و تیغ عالمگیر او
در همه شهنامه‌ها شد داستان انجمن

خنگ چوگانی چرخت رام شد در زیر زین
شهسوارا چون به میدان آمدی گویی بزن

جویبار ملک را آب روان شمشیر توست
تو درخت عدل بنشان بیخ بدخواهان بکن

بعد از این نشکفت اگر با نکهت خلق خوشت
خیزد از صحرای ایذج نافه مشک ختن

گوشه گیران انتظار جلوه خوش می‌کنند
برشکن طرف کلاه و برقع از رخ برفکن

مشورت با عقل کردم گفت حافظ می بنوش
ساقیا می ده به قول مستشار مؤتمن

ای صبا بر ساقی بزم اتابک عرضه دار
تا از آن جام زرافشان جرعه‌ای بخشد به من

سور و سات شب یلدا

بعد از فال هم زن دایی عزیز انار رو به شکلی حرفه ای دون کرد و انگار قالب گذاشته بود که اونقدر تمیز گل گل جدا شده بود . بعدش هم صحبت و صحبت و صحبت ! انگار دارن بهم زنگ میزنن : " بلند شو نصف شبی بیا خونه . مگه خونه و زندگی نداری ؟ " فهمیدم که وقت خداحافظیه . الانم در خدمت شما ...

فقط فراموش نشه . هرشب برای فقرا یلداست . براشون دعا کنیم . دعا کنیم در این شب کاملا ایرانی همه و همه بتونن طعم خنده های این شب طولانی و مانگار و تاریخی رو حس کنن . دور از دسترس نیست . اونا به کمک ما نیاز دارن و ما هم به یادآوری ... پس یادمون نره همدیگه رو دوست داشته باشیم ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه 1 دی1387ساعت توسط پارسا |