* راستی دوستانی که دعوت نامه دارند می توانند در جشن باشند ...
چه جمعه ساکتی . خلوت خلوت . منم شدیدا سرما خوردم . اصلا حال و حوصله دیوونه بازی رو ندارم . پس بیخیال جمعه . الانم نیومدم از جمعه بنویسم . چند روز اخیر خیلی توی خبر ها در مورد دوبی می شنیدم . در مورد اقتصاد خراب دوبی و ورشکستگی اغلب بازرگانان . بله درسته . این اخبار واقعیت داره . الان سرزمین عجمان روزهای سختی رو پشت سر می گذاره . شیخ نشین های عرب بعد از حدود ده سال پادشاهی دارن طعم سخت رکورد رو مزه مزه می کنن . به راستی که دوبی در طول این همه سال به یک غول تبدیل شد . پیشرفتش همه دنیا رو شگفت زده کرد . مخصوصا ما ایرانی هایی که خیلی هامون با امید های مختلف پا به اون سرزمین می گذاشتیم و گرما و دَم هوای که مث حموم زنونه بود رو تحمل می کردیم . فقط واسه اینکه فکر می کردیم آزادیم . ( نیش خند ... ) و توی توهمات بودیم و هواسمون نبود داریم سر از جاهای دیگه در میاریم .

مطمئنا خیلی از ایرانی هایی که اونجا هستن دوباره دلشون لک زده واسه اینجا . اما وقتی از شرایط مزخرف اقتصادی و سیاسی آش و لاش داخل مطلع میشن ، مطمئن میشیم که کلاهشون هم اینور نمی افته . مایی که اینقدر غرق در سختی و کثافت و نا امنی هستیم که حتی اگر یه شوک اقتصادی بزرگ هم به دنیا وارد بشه ، ما هیچی نمی فهمیم . البته نه اینکه ما قوی هستیم . علتش اینکه ما اینقدر خرابتر از این شوک هستیم که درک اینچنین شوک ها رو شروری نمی بینیم. اما در هر صورت چاره ای نداریم که بمانیم . نق نق های من و تو هم فایده ای نداره . ما هرجایی باشیم ، ایرانی هستیم و اهل این خاک . حتی اگه بریم اونور دنیا و کارای بزرگی از دستمون بربیاد بازم این عذاب وجدان رو داریم که داریم به غریبه خدمت می کنیم . پس به دلمون نخواهد نشست این شاهکارها ... با اینکه اینور اصلا تحویلمون نمی گیرن . بازم هستیم و دلخوشیم به اینکه قراره انتفاقایی بیفته . اینجا خونمونه . صاحبش هستیم . از اونای هم که نیستن می خواهیم که برگردن . مثل ما توی این طعم تلخ شریک بشن ...
[ دانلود آهنگ فوق العاده زیبای خاک - زیبا شیرازی ]
کیفیت عالی - زمان ۳:۵۶ - ۱.۸۳MB - 64 Kbps Wma
یادش بخیر چند سال پیش چقدر " برف ندیده تر " بودیم . هرچی " برف ندیده تر " بودیم ، بیشتر حال می کردیم . چرا الان دیگه هیچ حس و حالی نیست ؟؟؟ الان فقط به این فکر می کنم چقدر اون آدمایی که تو ین هوا رانندگی می کنن ، دارن حماقت می کنن ! اصلا تو این هوا نباید به طرز رانندگی دوستان هموطن مطمئن بود .یهو جو ایرانی می گیره و کاررررت تمومه. بیشتر دوست داشتم " برف ندیده تر " بودم تا اینکه بخوام از این وضعیت بترسم ...

حتی سال های پیش هم یاد ندارم برف اینقدر خفن اومده باشه ( این وقت سال ) و انگار هرچی می گذره خود برف هم " برف ندیده تر " میشه . یکی هم نیست بیاد بزنه تو سرم ... یا حداقل یه اردنگی کوچولو بزنه و منو با خودش ورداره ببره برف بازی . مث قدیما . آدم برفی . خوش به حال " برف ندیده تر " ها . چه لذتی داره . اِ اِ اِ . داره دلم آب میشه . می خوام برم برف بازی . انگار دارم باز " برف ندیده تر " میشم .

امشب توی سایت بالاترین یه خبری رو خوندم که شوکه شدم . خیلی تعجب برانگیز و ناراحت کننده بود . هفته نامه " نیم روز " هنوز نیامده ، لغو امتیاز شد . داشتیم خودمونو آماده می کردیم بعد از سپری کردن روزهای بی " شهروند امروز " ی ، یه سرگرمی دیگه داشته باشیم و هفته هامونو باهاش باشیم . اما اینم جور نشد . دلم واقعا به حال بچه های شهروند امروز ، مخصوصا محمد قوچانی می سوزه . چقدر بابت منتشر کردن یه کار قوی زحمت می کشن ، اخرش هم ...
باید ساخت ... البته اول سوخت ... بعد ساخت !

خودمون رو برای ۳۰ آذر آماده کرده بودیم که بازم خورد توی ذوقمون ...
مطالبی در این زمینه را در وبلاگ اکبر منتجبی بخوانید . کلیک کنید
درسته کار سختیه . اما تصمیم داشته باشیم همدیگه رو دوست داشته باشیم ...
ارزش و احترام گذاشتن برای شخصیت بقیه ، چیزیه که شدیدا بهش نیاز داریم ...

از دیدن دختران خوشکل اشباع شده ایم . کمی پسر خوشکل نشانمان دهید ...!
مقدمه
در چهار ، پنج سال اخیر در چرخه مد قرار داشتیم و این فرایند خیلی به سرعت تغییر می کرد . طوری که خیلی ها بر این اعتقاد بودند که این تغییر تفکرهایی که بر پایه ظاهر و مدل بنا شده سبب تغییر محدودیت ها می شود . درحال حاضر این تغییر به راحتی قابل مشاهده است . به نقطه ای رسیده ایم فراتر از درکی که در گذشته ، بزرگان ما داشته اند . نمی شود گفت بحرانی . اما با برداشت های متفاوتی روبرو هستیم . به این ترتیب که شخصیت شناسان زیادی در مسیر حرکت این چرخه ، تفاوت را در تغییر فرهنگ و تمایلات انسانی می دانند و بر این معتقدند که سطح ارضاهای روحی و روانی ارتقا یافته است . در تکمیل این نظریه باید خاطرنشان کرد که اطلاع رسانی بسیار گستره تر از گذشته و عمومی تر شدن تلویزیون و ماهواره و اینترنت و رسانه های جمعی ، مارا بیشتر در بطن کار قرار داده و بسیار بازتر می شود دید و تصمیم گرفت و انتخاب کرد .
برداشتی که از مقدمه می توان داشت اینست که علاوه بر مدهای پوششی در میان ما ، مدهای شخصیتی و رفتاری و آرایشی و حتی جنسیتی نیز در بین ما رایج شده است .
در سال های اخیر شاهد رایج شدن آرایش دختران بودیم . آرایش پوششی و گریم هایی که چهره را کاملا تعییر می داد و به اصطلاح روتوش می کرد . در عرف و گذشته ما مرسوم بود فقط خانم هایی که ازدواج می کنند آرایش می کنند و دوشیزه ها تا زمان ازدواج نباید آرایشی داشته باشند . کم کم و با گذشت زمان شاهد کم رنگ شدن این اعتقادات بودیم . و به مرور زمان این عادات و تمایل به زیباشدن در فکر و روان دختران ، عرف را هم در میان آنان تغییر داد . دخترانی که وقتی در گذشته آرایش می کردند به بدکاره تشبیه می شدند ، حالا لقب دختران منظم و انسان هایی هستند با شخصیت ظاهری بسیار بالا . ناگفته نماند که ذهنیتی به غلط در میان دختران مرسوم شده بود که آنهایی که همچنان حجابشان را در حد عالی رعایت می کنند دچار ضعف رفتاری هستند و یقینا زیبایی ندارند که از رونمایی آن هراس دارند . در هر حال جو فعلی نشانگر آن است که این افکار به کلی بیهوده می باشد . اتفاقا چند روز پیش از یکی از دوستان شنیدم که : "مد فعلی روی حجاب کامل داشتن می چرخد " . احتمالا منظورش این بود که حجاب کامل داشتن در میان این همه از دخترانی که از داشتن حجاب بیزارند ، نوعی ژست محسوب می شود . ژست انسان سنگین و با وقار ؟؟؟
می شود این مسئله را درک کرد که واقعیت دارد ...
چند وقتی است عمیقا روی این مسئله تمرکز کرده ام که حتی خود دختران هم تمایل و انگیزه ای به آرایش های غلیظ و خودنما ندارند . احساسم بر این است که اکثر آنها از اجرای این کار ارضا شده اند . خودشان و اطرافیان و سوژه های مورد نظرشان را اشباع کردند . البته ناگفته نماند که این احساس در حیطه های سنی مختلف متفاوت است . پس بهتر است بگوییم هیجان این جور حرکات و آرایش ها به سنین پایین تر منتقل شده است . این حس اشباع شده آنقدر قوی شده که حتی خیلی ها حاضر نیستند برای زیباتر به نظر رسیدن کوچک ترین تلاشی بکنند . در عوض می بینیم پسران و در کل ، جنس مذکر چه اشتیاق شدیدی به زیباتر به نظر رسیدن پیدا کرده اند . این اشتیاق به حدی غیر قابل وصف روان شده است که شکی را برجای نگذاشته است و جای خودش را در بین جوانان پیدا کرده و عرف شده که حتی رسانه ملی هم در به تصویر درنیامدنش ، تلاشی نمی کند و تسلیم این موضوع شده است . آرایش در میان پسران به حدی همه گیر شده که اگر حتی پسری هم هنوز معتقد بر عادت دیرینه باشد ، متهم می شود بر انسان تنبل و نامنظم و به غول خودمون " اُمٌل " بهتر بگویم از همه طرف شما را تشویق می کنند که آرایش کنید تا خوشکل تر به نظر برسید ...
آیا واقعا میشه گفت علت تمام صحبت های بالا تهاجم فرهنگیست ؟ تهاجمی که می گویند از غرب آمده ؟ یا احساسی درونی است ؟ اینکه هرکس دوست دارد زیباتر بنظر برسد واقعا نشانه غرب زدگیست ؟ پس اشباع شدن از آن چطور ؟
نمی دونم با علامت سوال بحق را تمام کردن قشنگ است یا خیر ... به هر حال قضاوت با شما ...
حتی شما دوست عزیز ...




مواظب همچین لحظاتی باشین ...
ساعت حدود 4 بعداز ظهر . هوا آفتابی و کمی هم گرفته . تهران . میدان تجریش . پیاده رو های شلوغ . دختر خانمی حدودا با 20 تا 22 سال سن داره آروم آروم با ریتم خاصی رد میشه. ظاهری ساده . روسری آبی و مانتوی مشکی . کمی هم چسبان . توی چشم نمی زنه ... اما رو به رو ... پسری 20 ساله . موهای به اصطلاح "فشن" . تیشرت یقه هفت . یه کاپشن با برند زارا . گرندبند احتمالا نقره . شایدم تیتانیوم . ( از زبان پسر بیرون می آید ) : "جلو پاتو نگاه کن نیوفتی تو جووب خانومی" . قدم های دختر تندتر می شود . "زبونتو موش خورده ؟ " . قدم های دختر عادی شده . گهگانی هم نمی تونه جلوی خندشو بگیره . اما درنهایت اهمیتی نمیده و ماجرا تموم میشه .
این است قسمتی از سناریوی پیاده رو و پشت چراغ قرمز های ما ...!
"متکل پرانی" ریشه فرهنگی و تاریخی دارد . در این تاریخ بلندبالا همیشه مردان نقش سلطان و زنان نقش برده را داشته اند . همیشه مردان دستور می دادند و زنان اطاعت می کردند . این امر خیلی عادی شده بود و تقریبا سال های سال زنان این مشکل را با خود حل می کردند . اما حالا ...
دیگه این دلایل نمی تونه واسه شرایط فعلی کامل باشه . ما در جامعه بسته ای زندگی می کنیم .ارضاهای جنسی و روحی و روانی ما کامل نیست . همین عامل باعث انفجار این غرایض میشه . نبود امکانات و شرایط خاص برای درمان این بیماری ها ، جرات رو بالا می بره . گهگاهی کنترل خشم هم غیرممکن میشه . اما جوانان لطیف ما ، طنز گویی و متلک گویی به سبک کلمات قصار کوچه بازاری و خودمونی و گاها خنده آور رو بیشتر می پسندند . و واقعا خیلی مواقع جواب هم میده . در این مواقع "متلک پرانی" مانند سلاحی در دست برای پسران است . سلاحی که معلول خودشیفتگی و نیاز به دیده شدنه .( دختران هم برای خود سلاحی دارند که خودش یه بحث مفصله و بعدا توی یه پست کامل در موردش حرف می زنیم )
اما چرا گاهی اوقات متلک با بی حرمتی ...
در جامعه بسته ما ، گاهی اوقات فشار های نیروهای انتظامی و البته درشرایط فعلی- گشت امنیت اجتماعی – باعث فوران این میل به شکلی کاملا غیر عادی میشه .ای هیجانات درونی بیش از 90% غیر قابل کنترله . محدودیت بالاست . فرصت و شانس برای نمایان شدن بسیار کم می شود . پس متلک پرانی ها در خیابان توسط فرد بیشتر پیگیری میشود . از چند لحظه بیشتر میشه . مسیر پسر عوض میشه و دنبال سوژه راه میفته . هرچقدر سوژه بیشتر طاقت بیاره و به این رفتار عکس العمل منفی نشون بده ، احتمال توهین شدن و بی احترامی توسط پسر بیشتر میشه .
عاملی که راس هرم متلک پرانی قرار گرفته ناشی از تمایلات جنسی است . به فرض مثال حتی اگر شمای آقا پسر قصد ابراز نظر در مورد چهره یه دختر خانومی رو داشته باشی و هیچ گونه فکر منفی خاصی هم نداشته باشی ، بعید است که دختر فکر واقعی پسر رو درک کنه و احساس دختر بیشتر روی مسائل جنسی منعطف نیشه. این ذهنیت در ما هک شده . واما این متلک پرانی ها مربوط به زمانی بود که جامعه بسته تر بود . به شکلی که صحبت های عادی بین دو جنس مخالف هم بسیار سخت بود .درگذشته افرادی بودند که نابغه متلک پرانی بودند و تقریبا لم و روش و نقطه ضعف هر دختری توی دستشون بود و براحتی به مقصودشون که ارتباط برقرار کردن بود می رسیدند . اما بعضی ها آماتور وار این عمل رو اجرا می کردند که گاها از ادامه متلک پرانی منصرف می شدند و یا اگر سمج می بودند . دنبال می کردند . اما توجه کنید که در این مورد آخری که پسر صرفا برای کم نیاوردن می جنگد و منظور اصلی او که ارتباط برقرار کردن سالم می بوده را در خود گم کرده ، دیگر تاثیر ختثی دارد و در اکثر موارد هم منفی . زیرا به علت استارت بد و توی ذوق زننده ، ذهنیت منفی از رفتار پسر در دختر شکل می گیرد . پس این ایجاد رابطه منتفی میشه و با پیگیری پسر به ناسزاگویی و بی حرمتی میرسه . پس شرایط "متلک گویی" برای "متلک پران ها" خیلی مهمه و توی موفقیتشون تاثیر زیادی می گذاره ...
و اما حالا...
برقراری ارتباط فوق العاده راحت و در دسترس . مشکل اصلی که عامل متلک پرانی های گذشته بود تقریبا حل شده . و کسی واسه ایجاد رابطه به خودش زحمت متلک پرانی نمیده . البته ناگفته نمونه که فرهنگ و عرف جامعه باعث شده مسیر تفکر عوض بشه و تقریبا در شرایط فعلی اینگونه روش ها دیگه منقرض شده . پس یک مرحله به جلو رفتیم . نحوه ارضای آدم ها درجه بندی دقیقی داره . این درجه بندی مستقل از زمان نیست و به شرایط و عرف جامعه بستگی زیادی داره . پس مرحله ایجاد رابطه گذرانده شده . و امری عادی به حساب میاد . اگر در گذشته فقط با ایجاد ارتباط ارضا می شدیم . اما حالا دیگه اینطور نیست و موارد دیگری که باعث نزدیکی بیشتر میشه عامل "متلک پرانی" شده . ضمنا ناگفته نمونه که به دلایلی که ذکر شد خیلی وقته دیگه این متلک پرانی ها به شکل مرسوم جواب نمیده . پس به این می رسیم که شکل متلک ها هم تغییر کرده . باید دنبال واژه جدیدی گشت که جاش رو بگیره . این واژه چند وقتی هست که پیدا شده و در گفتارهای ساده جوانان رواج داره . عبارت " مخ زنی" هدفیست که روی ذهن جوانان فراگیر شده و راهی که پسر برای خودش دنبال می کنه باید آنقدر دقیق و حساب شده باشه که باعث خرابکاری نشه ...
مطمئنا به مرور زمان ، روش های فعلی هم جایگاهشان را از دست می دهند . انسان در دوره های زمانی مختلف اخلاق های جدیدتری را می پسندد . زمانی را فرض کنید که دیگر راه جدیدی باقی نمانده باشد . می تونید حدس بزنید در شرایط اون زمان چه روشی مرسوم خواهد بود ؟ یا بگذارید بهتر بپرسم . ما تا کجا پیش خواهیم رفت ؟

دکتر فربد فدایی روان شناس در این باره به هیجانات ارضانشده یی اشاره می کند که در وجود شهروندان «جامعه بسته» باقی مانده و زندگی می کند. این روان شناس می گوید؛ «از نظر جامعه شناختی زمانی که احساس خشم یا احساس تمایل جنسی ارضا نشده در فرد به صورت تلنبارشده باقی مانده باشد و جامعه نیز فرصتی برای ارضای این نیازها به شکل سازنده در اختیار فرد قرار ندهد، این امکان وجود دارد که تظاهر این کمبود را به صورت متلک گویی به زنان در خیابان های شهر ببینیم.» از نظر دکتر فدایی احساس خشم سرخورده یا محرومیت گاه به صورت انحرافی و به شکل رفتارهای آزارنده خود را نشان می دهد. فدایی معتقد است چنین تظاهراتی در مردان بیش از زنان قابل پیگیری است؛ «مردان معمولاً مشکلات روانی و اجتماعی خود را با رفتارهایشان ظاهر می کنند و واکنش هایشان در این زمینه به اصطلاح برون ریز است و خشم و محرومیت خود را به بیرون منتقل می کنند اما زنان دقیقاً برعکس عمل می کنند و خشم و محرومیت شان در بسیاری از موارد به صورت افسردگی و گوشه گیری تظاهر پیدا می کند.» این روان شناس البته در بررسی رفتارهای واکنشی زنان و مردان آموزه های اجتماعی را نیز نادیده نمی گیرد و معتقد است جامعه به مردان یاد می دهد که به دلیل مذکر بودن می توانند هنگام خشم یا ناراحتی عصبانی شوند، فریاد بزنند یا رفتارهای برونگرای دیگری از خود نشان دهند اما همین جامعه از زنان می خواهد اگر احساس محرومیت یا خشم دارند، گوشه خانه بنشینند و اشک بریزند. فدایی ادامه می دهد؛ «این ویژگی البته مختص جامعه ایران نیست و در تمام جوامعی که زن و مرد در آن برابر نیستند و نگاه به زن نگاه به ابزار ارضای جنسی است نه انسانی از جنس دیگر، چنین معضلاتی وجود دارد. حتی در اروپا هم در کشورهایی مانند ایتالیا و یونان یا به طور کلی در جنوب اروپا و کشورهایی که هنوز از نظر روابط انسانی و اجتماعی به حد اروپای شمالی و غربی نرسیده اند، وضعیت به همین منوال است.»
پس نتیجه گیری کلی از این بحث رو از زبون دکتر بخوانید :
«جداسازی بیش از حد و غیرضروری مرد و زن در جامعه معمولاً نتایج غیراخلاقی و دلسردکننده یی به بار می آورد. برای پرهیز از رسیدن به چنین بن بست هایی در جوامع لازم است تمایزها و جداسازی های احتمالی در حد سنن هر جامعه یی و در میان مردم باقی بماند چرا که اگر جنبه اغراق آمیز پیدا کند دقیقاً نتیجه معکوس خواهد داشت.»
دکتر فربد فدایی با اعلام این موضع پیشنهادهای مشخصی برای تغییر شرایط موجود دارد؛ «یکی از راه های عملی و مفید که با تجربه ها و شرایط جامعه ما نیز همخوانی دارد، فراهم کردن فرصت برای ازدواج جوانان در زمان مناسب است اما راه های دیگری هم وجود دارند. به طور مثال کشش جنسی یا احساس خشم را می توان از طریق پرداختن به ورزش یا هنر مهار کرد که به این روش اصطلاحاً «والایش» می گویند اما متاسفانه در جامعه خودمان شاهد آن هستیم که مسوولان به جای آنکه به فکر گسترش ورزش در میان مردم باشند، روی قهرمان پروری سرمایه گذاری می کنند که تازه به روان جامعه هم آسیب وارد می کند.»
خسته شدین ؟ ببخشید اگه طولانی بوود . خیلی وقت بوود طرح این موضوع ذهنم رو مشغول کرده بود . اگه نظری به ذهنتون میرسه ، واسم کامنت بگذارید !
نه . نه . امشب همه بهم می گفتن نه . سرم بدجوری درد می کنه . اینقدر امشب خودمو خوردم که نگووو . خیلی بدشانسی آوردم . انگار همه مامور شده بودن حالمو بگیرن . می خوام بترکم از گریه ...
شب کنسرت رضا صادقی ... اون جور که دوست داشتم نشد که نشد ...
کلی مهمون از شهرستان دعوت کرده بودم ...
پونزده نفر هم مانیا ( هم کلاسی دانشکده ) مهمون داشت . به همشون قول داده بودم . که بلیطاشون سروقت میرسه . چرا هیچ چیز سرجاش نبود ؟؟؟
علیرضا - رفیقم که قرار بود بلیطارو واسم بیاره - زیر پل مدیریت تصادف کرده بود . پای راستش به شدت آسیب دید . انگار با موتور بوده . الان توی بیمارستان میلاده . خیلی رانندگی مسخره ای داره . انگار مخ خر خوورده . امیدوارم زوود زوود خووب بشه . دلم واسش می سوزه . اما آبروی منو برد . اینقدر احساس شرم می کنم که حتی دلم نمی خواد سرمو بالا بیارم ... همه چیز توی امشب خراب بوود .
چرا یه نفر که خیلی احساس می کنم از من پایین تره و همیشه واسه کمک کردن بهم نیاز داره ، برمیگرده و به من میگه : " وقتی نمی تونی ، مسئولیت قبول نکن " ... این یعنی شکست من . یعنی فنا شدن . احساس می کنم خودمو باختم . هیشکیو قابل نمی دونم بهم کمک کنه . الان فقط دریا می تونه منو با خودش ببره . فقط اون منو آروم می کنه . اما کوو دریا . حتی روم نمیشه برم پیشش بشینم ... اما واقعا به یه همدم نیاز دارم ... چرا هیچ کس نیست که بتونه ...
خدایا منو ببخش ... اما هیچ چیز ایده آل نیست ...
سلام به همگی . عیدتون مبارک
امشب ، شب محسن یگانه بووود . بی انصافی نکنیم . اجراش خووب بود . چندین بار روی سن عذرخواهی کرد که ممکنه به خاطر استرس وارده ، قسمت هایی رو فالش بخونه . اما خوشبختانه این ضعف پیش بینی شده ، زیاد پررنگ نبوود . من که راضی بودم . انتظار هم نداشتم مردم اونقدر استقبال کنن . اما بابت یه مسئل خیلی ناراحت بودم . که چرا محسن یگانه میهمان ویژه مطرحی نداشت . به غیر از جناب آقای عبدالجبار کاکایی - که اتفاقا از دوستان بنده هستن و ارادت خاصی به ایشون دارم و کنار هم نشسته بودیم - هیچ هنرمند دیگه ای رو نمیشد توی سال پیدا کرد . مگر اینکه تک و تووک . واقعا توی کنسرتی در این سطح ، این مورد یه ضعف حساب میشه . در هرحال امشب همه چیز خووب بود .
و اما فردا شب . شبی که سلطان مشکی می نوازد . رضا صادقی تهران را منفجر می کنه . سعی می کنم یه های لایت از حواشی کنسرت تهیه کنم و اینجا بنویسم . باید خوش بگذره ... شب خووش
خوووب خیالم راحت شد . امروز شاسخین خانم ویولت رو صحیح و سالم - بعد از چند روز مراقبت - رسوندم به دست صاحبش . الان خیلی خوشحالم . شاسخین از امشب راحتِ راحت تو بقل مامانی می خوابه . فقط بهش سپردم که هر روز صبح غذاشو سروقت بده ... شاسخین این چند روزی رو که پیش من بود شکمو شده بود . شبی یه لیوان آب هویج خوراکش بوود . چیزی که این چند وقت متوجهش شدم ، این بود که شاسخین خیلی بی ادعا بوود . هیچ وقت اعتراضی نمی کرد . همیشه قانع بود . وقتی پیشم بود . یه بار ازش تشکر کردم . به خاطر چیزایی که ازش یاد گرفتم ...

توجه : این شاسخین واقعی نیست و نمادی از یک شاسخین ایده آل است
عکس واقعی را می توانید در وبلاگ ویولت ببینید . پس ببینید !!!
چند لحظه پیش داشتم برنامه جشنواره موسیقی فجر رو نگاه می کردم . کمبودهای زیادی رو احساس کردم .انگار همه بزرگان قهر کردن . توی بخش کلاسیک ، هیچ استاد شجریانی نمی درخشه . بخش راک که اصلا راجع بهش صحبت نمی کنم . توی بخش پاپ ، محسن چاوشی درکار نیست . احسان خاجه امیری اصلا پیداش نیست . محمد اصفهانی کجاست ؟ خلاصه هیچ به هیچ . اسم خیلی هارو بار اول بود می دیدم . نمی دونم ، شاید قراره بیان و بشن " شگفتی "
منتظر اخبار مایوس کننده از جشنواره باشین که نشون دهنده بی ذوقی مردم نسبت به کنسرت هاست . داریم پیش میریم به سمت خاکستر شدن موسیقی . خاکستری که شکوفه بی تدبیری هاست . باید منتظر اتفاقات موند . چاره ای نیست ...
دارم آهنگ خاکستر محسن چاوشی رو گوش میدم . چه قدر مفهومش شبیهِ ... به وضعیت فعلی ما . وقتی محسن چاووشی سولو می خونه :
با تواَم ای ، که آبرومو بردی
کشتی منو ، اما خودت نمردی
مث یه کابوس اومدی و رفتی
آتیش به زندگیم زدی و رفتی
رفتی و من ، موندم و خاکسترم
بلای تو ، کاشکی نمیومد سرم
مث یه کابوس اومدی و رفتی
آتیش به زندگیم زدی و رفتی

موزیک متن کار فوق العادست . می خوام فریاد بزنم . این شاهکار رو از دست ندهید . واقعا مو روی بدنتون سیخ میشه ...
[ دانلود آهنگ خاکستر - محسن چاوشی - از آلبوم یه شاخه نیلوفر ]
کیفیت عالی - زمان ۵:۵۸ - حجم MB ۲.۷۷ - فرمت 64 Kbps WMA
چند وقته خیلی خوب نمی بینم . بابام میگه پیش یه چشم پزشک برو . شاید مجبور شدم ازین ب بعد عینک بزنم . شما چطور ؟ عینکی هستین ؟ تاحالا شده بعضی چیزارو خوب نبینین ؟ اصلا یه سوال . می دونین دقیقا جایی که دارین توش زندگی می کنین چه شکلیه ؟ یا اینکه دنیا رو همون جوری که شما می بینید بقیه هم می بینن ؟ مطمئن باشین اینطور نیست . چون چند وقته یه دوربین روی چشمام نصب کردم و از آدمای مختلف چندتا عکس گرفتم . و با صحبتی که با بعضی از دوستان داشتم متوجه شدم خیلی با چیزایی که اونا می بینن فرق داره . حالا شما به چند تا از عکسایی که توسط چشمام گرفته شده توجه کنید . تا متوجه این فرق بشین ... چشمای من خرابه یا مال شما ؟

برای مشاهده بقیه عکس ها به " ادامه مطلب " بروید .
امشب خونه دایی جان بزرگ هستیم . جاتون خالی زن دایی گرام ، یه غذایی درست کرده بود که "لازانیا" صداش می کردن . اما قبلا هم لازانیا خورده بودم . احساس کردم مزه غذا حتی به اون چیزی که قبلا خورده بودم ، شبیه هم نبود . خیلی خوشمزه تر از اون بود . اما هرچی دقت کردم نتونستم مخلفاتش رو تشخیص بدم . اما نپرسیدم ازش که چی ریخته که اینطوری شده . فرض کنید پیتزا پپرونی و استیک مرغ رو قاطی کرده باشن بعد پنیر پیتزا رو هم ریختن روووش . واقعا لذیذ بود . حیف دوربین همرام نبود که یه عکس خوشکل ازش بگیرم . خیلی وقت بود که داشتم غذای تکراری می خوردم . امشب نقطه عطفی بود برای شکم عزیزم . خلاصه بعد از چندین شب یه حال اساسی بهش دادم . الانم هم خیلی خوابم میاد ، هم اینکه چند تا فیلم خیلی قشنگ گرفتم . گفتم حداقل امشب یکیشو ببینم . اما فکر نکنم حوصلش باشه ... می خوابم ... فردا صح باید برم پیش بچه های پرشین بلاگ تا واسه جشن شب یلدا برنامه ریزی کنیم . از اونور هم باید برم دنبال کارهای جشنواره موسیقی و تلاش برای کسب سهمیه جایگاه و ...
بی مقدمه و توضیح اضافی ... میرم لالا ...
سلام . عجب غروبی داشت دیروز . عاشق قدم زدن توی پیاده رو های پارک توی این آب و هوا . آهنگ بانوی من محسن چاوشی . آهنگ ترنس حسرت خیس . بازم محسن چاوشی . صداش زیاد . رفتن به فضا . کاملا مجانی . پیاده رو ها همون حس پیاده رو های تگزاس . با این تفاوت که اینجا بهتره . و نزدیکتره . و اینجا چیپس فلفلی مزمز داره . اما اونجا نداره . اتفاقا جدیدا شده ۵۰۰ تومن . نمی خوام حسم رو با گرونی جامعه خراب کنم . پس بگذریم . انگار همه چی قشنگه . پس آماده شو . دکمه ثبت لحظه ها روی دوربین عکاسی ... استارت
برای بزرگ نمایی تصاویر روی آن کلیک کنید !
خودم که نه ، اما دنبال یه نفر میگردم مخشو بزنم تا بره واسم کافی میکس نسکافه بخره . از این پنجره اتاق که این هوا رو می بینم (هرچی فکر می کنم صفت دیگه ای به جز تووووپ واسش پیدا نکردم) بیشتر دلم میخواد برم تو دل درختاش . پس بهتره زیاد اینجا نمونم . نسکافه رو که خوردم میزنم به خیابون و پارک و پیاده رو و صندلی .گور بابای هرچی درس و استاتیک و معادلات دیفرانسیله ...

درضمن دیشب خواب دیدم دارم تو خیابونای تگزاس قدم میزنم . انگار تعبیر شد و تگزاس رو ورداشتن اوردن اینجا ... پس میریم یه حالی ببریم . فعلا ...
ویولت امروز
خوش اخلاق و دوست داشتنی . صبور و پرحاشیه . محبوب و بی حاشیه . امیدوار و یکرنگ . ویولت یک ژانر است . ویولت متفاوت است . ویولت را باید دید تا شناخت . در وبلاگ او کامنت های پرتعدادی هستند که ویولت رو "دوست ناشناخته من" معرفی می کنند . از محتوای آن کامنت ها می گذرم . مهم اینجاست ، وقتی که به اینگونه کامنت ها برخورد می کنم ، با خودم میگم "کاش" . "کاش ویولت رو میشناخت و بعد می نوشت" . تمام این نوشته ها مقدمه ای بود بر تمجید و حس درونی من نسبت به یک ویولت ...
برنامه زن امروز شبکه صدای آمریکا – روز شنبه – رو می دیدم که مخصوص ویولت بود . به مناسبت موفقیت بزرگش در نظرسنجی و رای گیری بزرگ دوویچوله . مطمئن بودم خیلی ها هستند که دوست داشتن اون لحظه جای ویولت باشند و در این برنامه نقد بشن . ویولت با دلمشغولی هایش این شانس رو داشت تا در این برنامه پربیننده نقد بشود . در واقع بهتره بگم ویولت این شانس رو به برنامه داد تا محبوب تر شود . با خانواده داشتیم برنامه رو می دیدیم . موقعی که در مورد ویولت صحبت میشد به قیافه های متفاوت اعضای خونواده که دقت می کردم . فکرای زیادی تو سرم میومد . پدرم که آشنایی زیادی باهاش نداشت ، از توصیف پست "بپر" در برنامه خیلی خوشش اومد و ذهنیت ویولت براش جالب بود . مادم از اینکه یک زن در حال توصیف شدن است مغرور بود و از این خوشحال بود که در خیلی از مواقع خانم ها هم حرف های زیادی واسه گفتن دارن . خواهر کوچیکم ازین ناراحت بود که ویولت ام اس داره . شاید هم تو دلش داشت واسه ویولت دعا می کرد تا خووب بشه . نمی دونست ام اس یعنی چی . چندین بار از پدرم پرسید و هرچی پدرم بیشتر توضیح میداد بیشتر دلش می سوخت . وقتی تمام این افکار رو کنار هم می گذاشتم . فرق بین بینش آدمارو بیشتر حس می کنم . انگار که سبک دید چشم ها با هم فرق دارن . یا اینکه ویولت این قدرت رو به اونا داده بود تا بیشتر تمرکز کنن ...
توی برنامه چندین بار از شجاعت ویولت صحبت شد . از شجاعتی که باعث میشد بی پروا خیلی از مسائلی که ما حتی توی فکرمون هم نمی آوردیم و می ترسیدیم ازمون بدزدنش ، ویولت به راحتی اونارو تو نوشته هاش می آورد . توی برنامه ، بودن آدمایی که حتی اینو دوست نداشتن و مصلحت در نوشته ها رو بیشتر ترجیح می دادن . مصلحت در نوشتن و مراعات خیلی از احوالات رو . ولی شما با خوندن پست های ویولت بیشتر دوست داری واقعیت رو ببینی تا چیز دیگه ... دوست داری وقتی این چند دقیقه رو صرف خوندن پست جدیدش می کنی از تمام مراعات ها و چندرویی های بیرون جامعه رها بشی و چند لحظه ای رو بتونی واقعی ببینی . روزمرگی آدمی رو ببینی که خیلی از آزادی های مارو نداره . آدمی که مث ما راه نمیره ، اما حس توانایی راه رفتن رو بیشتر میفهمه . شخصی که بیشتر از همه ماها به خاطر وضع جسمی بهش توجه و نگاه های رنگ و وارنگ میشه . اما با اعتماد به نفسی که بهش هدیه داده شده به همه می خنده . ویولتی که برای واقعی بودنش داره هزینه های زیادی رو میده ...

تمام توصیفات بالا مقدمه ای بود تا بتونم هدیه ام را راحت تر به ویولت تقدیم کنم . به مناسبت پیروزی در مسابقه . اگرچه هیئت داوران ، ویولت و توکای مقدس رو با اینکه آرای بالاتری داشتند نفرات اول و دوم انتخاب نکرد و دیگری این مقام رو کسب کرد . اما ویولت از لحاظ آراء نفر اول بود . همین و بس . [ یادم افتاد به جشنواره فیلم فجر سال 85 . با اینکه فیلم سنتوری و اخراجی ها رتبه اول و دوم رو از نظر تعداد آرای مردمی به خودشون اختصاص داده بودن اما فیلمی دیگر مقام اول رو کسب کرد ]
برای ویولت به خاطر احساسی که بهم هدیه داد یه شاسخین تهیه کردم . یه شاسخین که بتونه شبا با ویولت حرف بزنه و بعضی وقتا به ویولت حسودیش بشه که نمی تونه مث ویولت یه کلبه داشته باشه با این همه بازدید و آدمای جور واجور که میان و میگن و تعریف می کنن و شاید هم هیچ وقت نتونن با ویولت روبه رو بشن . پس شاسخین باید خیلی خوش شانس باشه که حتی یک بار هم وبلاگ رو نخونده اما می تونه همیشه پیش ویولت بمونه ...
دوست داشتم یه عکس از شاسخین می انداختم و بعد به ویولت هدیه می دادم . اما اینو میدونستم که خود ویولت یه عکاس حرفه ایه و بهتره خودش هرجوری دوست داره ، با هر زاویه ای که دلش می خواد شاسخینش رو به شما معرفی کنه ...
ویولت عزیز امیدوارم همیشه خوب باشی و بنویسی که بهانه ای هستی برای خواندن ...
[ دانلود برنامه زن امروز - صدای آمریکا - بخش معرفی ویولت ]
کیفیت عالی - زمان : ۱۹ دقیقه - حجم ۱۶ مگابایت با سرعت دانلود بالا - سرور اختصاصی
--------------------------
سر ورقی : این پست ، پست بعدیِ پست قبلی نیست
تفهیم منظور سرورقی : این پست همون پست ویژه ای که توی پست قبل ازش صحبت می کردم نیست . و قراره پست بعدی باشه .

تا ساعت حدودا 4 بعدازظهر دانشکده بودم . به دلیلی خیلی خاص مجبور بودم زودتر از بقیه بچه ها کلاس رو ترک کنم . (واقعا مجبور بودم) . باید می رفتم خونه دایی اینا . انگار قرار بود برای پسر داییم خواستگار بیاد . اونم عجب خاستگاری ... ( ای کاش واس من میومد . البته واس بنده قبلا یه دونه اومده ... و دیگر هیچ ) . دایی اینا امروز کلی خونه رو مرتب کرده بودن واسه خواستگارا . منم که با همون ترفند همیشگی معمولا از زیر کمک کردن در میرم . خیلی حال میده وقتی می بینی دهن بقیه داره با کمک کردن و کارهای پیش خاستگاری سرویس میشه و تو نشستی توی "کافه سپید و سیاه" و داری با رفقا صفا می کنی . وای که چه حالی داد . قرار بود بعد از دانشکده خودمو سریعا برسونم منزل دایی جان . اما چون توی انقلاب بودم و میدونستم یه کافه تووپ داره پس ... جاتون خالی یه " قهوه اسپرسو " زدم به تن . چه صفایی کردم وقتی داشتم با فووووووورت ریتمیکی می نوشیدمش !!! همش انگار نگاه یکی دنبالم می کرد . اینقدر محیط کافه شاعرانه بوود که نمی خواستم به هیشکی چشم بدوزم . اونجا فقط خودمو عشق بووود . ساعت حدودا 5 بعداز ظهر بود . احساس کردم می تونم یه پیتزا هم مهمون " کافه سپید و سیاه " باشم . اول سیب زمینی رو سفارش دادم . نمی دونم واس چی ایندفعه روی سیب زمینی فلفل ریخته بوود . چرا زیاد خوشم نیومد ؟ بیخیال . پیتزا مخصوص کافه رسید . نمی دونستم باید با سس بخورمش یا بی سس . تصمیم گرفتم شش تیکه اول رو با سس بخورم و دو تیکه آخر رو بی سس . اینبار می دونم چرا تصمیمم عوض شد و بازم مجبور شدم حداقل تیکه اول رو بی سس بخورم . آخه پلاستیک سس رو نتونستم باز کنم . بعد از خوردن تیکه اول ... یه نیگا به اینور و اون ور ... مطمئن شدم عاشق و معشوقه ها دست تو دست هم ، حواسشون به همدیگس و نگاه همدیگرو می دزدن ... پس کسی به من توجهی نداره . با دندون " خرچ چ چ چ چ " سس رو بریدمش . حالا مثل آبشار ازش سس می ریخت . لذتش قابل درک بوود . داشتم تیکه دوم رو اینبار با سس می خوردم . همون لحظه داشتم به پارازیتی که وسط کلاس انداختم فکر می کردم . همون پارازیتی که باعث شد مجبور شم از کلاس برم بیرون . لطفا حدس های بیخودددد نزنین . اصلا هم منو کسی از کلاس بیرون ننداخت ... ضمنا الانم مجبورم از این بحث بگذرم . بهم تاکید شده سیاسی ننویسم . پس میریم ادامه کافه . ای بابا . پیتزا که تموم شد . پس چرا نمی خواستم از کافه برم بیرون ؟ نسکافه با شیر چطوره ؟ یه پکیج نسکافه و شیر و شکر و نون قندی سفارش دادم . احتیاج داشتم که زیاد توی کافه بمونم . محیطش و موزیک های سنتی غربیش آرامشم میداد . اینجارو لطفا بهم حسودی کنین که داشت بهم خوش می گذشت . پس برای اینکه دراین حس مشترک شوید . بیاید مجانی برویم فضا ...
البته بعد از بازگشت ، چند تایی اسکناس هدیه کنید به گارسن و رسپشین !
1 - خیلی شرمندم بخداااا . قرار بود توی این پست قسمت دوم نمایشگاه مطبوعات رو بنویسم . اما با یه زدحال بد مواجه شدم . اونم تو چه شرایط بدی . روز آخر نمایشگاه مطبوعات ساعت حدودا 4:30 بعداز ظهر بود که رسیدم مصلا . با کلی دوربین و دم و تشکیلات و آماده برای ثبت خاطره ها . اما یکی بهم گفت نمایشگاه تعطیل شد . طبق معمول باید ساعت 7 تموم میشد اما انگار هماهنگ شده بود تا ساعت 4 تختش کنن . خلاصه هرجوری بود خودمو رسوندم جلوی درب اصلی سالن . دیدم که بععععله . آقای دربون هیشکیو راه نمیده و "این هوااااااا" آدم جلو در چمبره زدن . هرجوری شد و با استفاده از ترفند شخصیم وارد سالن شدم ، اما هیچ خبری نبود که نبود . دست از پا درازتر برگشتم . یکی از کارای مهمی که توی برنامم بود ، عکس انداختن با مجید سرایی عزیز سردبیر روزنامه ایران سپید (روزنامه مخصوص نابینایان با خط بریل) بود . به مجید که خودش هم مشکل بینایی داشت قول داده بودم هرجور شده خودمو برسونم تا یه عکس یادگاری بگیریم . اما شرمندش شدم . و سرزدن به بخش های اصلی نمایشگاه رو هم از دست دادم که برنامه داشتم با سردبیر چندتا از نشریه های محبوبم صحبت کنم که نشد . خلاصه دست از پا درازتر برگشتم طرف ماشین که بر خیابون میرعماد پارکش کرده بودم . دیدم بعععععله . آقا پلیسه 13000 تومن جریمه خوشکل چسبونده روووووش . بعدش هم رفتم باشگاه و با اون درد ماهیچه ای که آخر بازی داشتم تقریبا همه این پالس های منفی رو فراموش کردم .
2 – اتفاقا دیروز نمایشگاه الکامپ 2008 هم رفتمو بدون خاطره و سوژه برگشتم . واقعا که به غیر از ایرانسل چیزی ندیدم . دست هرکی یه پلاستیک ایرانسل بود . پاکت و خودکار و زنبیل هم شده بود خوراک " بازدید کننده نما" های نمایشگاه . من نمیدونم اگه از این اشانتیون ها خبری نبود چند درصد از این ترافیک جلوی نمایشگاه کم میشد ؟؟؟ مطمئنم خیلی زیاد . مدیران شرکت ها باید دنبال راه حل جدیدی واسه تبلیغاتشون بگردن تا آرامش عمومی رو بهم نزنن .
3 - مطلب آخری هم که باید درموردش صحبت کنم موردی هست که جدیدا مد شده . مسابقه بهترین بلاگ هاست . دویچوله برگزارش می کنه . مسابقه ای که باید یه جایزه هم واسه حاشیه های دور و اطرافش درنظر بگیرن . از رقابت سخت و داغ خانم ویولت و آقای توکا نیستانی و اون همه قهر و آشتیاشون گرفته تا یه گلابی که اخیرا با تقلب دقیقه نودی اومده و رقبا رو جاگذاشته . البته این ترفند احمقانه از جلوی چشم هیئت داوران مسابقه فرار نکرد و دٌمشو گرفتن انداختن پایین . الانم فقط یک روز به پایان رای گیری باقی مونده . آراء فعلا خبر از قهرمانی خانم ویولت میده . قهرمان واقعی این مسابقه که خون دل های زیادی خورد . البته نه واسه مقام . واسه حرف ها و حاشیه هایی که اطراف این ماجرا بود و خیلی عذابش داد . شخصا شاهد چند مورد از اونا بودم که ویولت رو چقدر از لحاظ روحی داغون کرد . آدمای زیادی این وسط پیدا شدن که با چشمان رنگارنگشون به صندلی مرشدی خانم ویولت زل زده بودن و مات و مبهوت موفقیتش رو زیر سوال می بردن . بالاخره طبیعیه که ما ها ، بعضی مواقع شیطنتمون گل بکنه و نتونیم ببینیم یه خانم ، یه بلاگر خانم ( قسمت "خانم" خیلی مهمه ) که از نظر جسمی هم یه پوئن منفی نسبت به ما داره بیاد بالا سر ما وایسه . تحملش سخت نیست ؟؟؟ این جور موقع هاست که واقعا ایرانی اصیل میشیم و یه جوری کرممون رو می ریزیم .
این یک روز رو هم صبر می کنیم . چیز زیادی به وفقیت ویولت نمونده . یه جایزه خوب هم من واسش درنظر گرفتم . دراصل می تونم بگم یه سورپرایز . یه هدیه که خیلی سعی کردم چیزی باشه که خوشحالش بکنه . باید چیزی باشه که اینقدر قدرت داشته باشه تا خستگی رو از تن یه آدمی بیرون بکشه که خودش سلطان درک درد هاست . امیدوارم انتخابم رو درست کرده باشم . همچنان منتظر می مونیم تا روز نتایج آرا ...

پاورقی : پست بعدی یک پست ویژست ...
همین الان الان از نمایشگاه برگشتم . نمایشگاه مطبوعات و رسانه بود . با دست پر و کلی پلاستیک و پاکت های رنگارنگ و نشریه و روزنامه و کتاب و مجله و کارت های ویزیت شخصی رنگاوورنگ برگشتم . جاتون خالی چقدر گیج زدم . این مصلا هم که آخر نفهمیدم سرش کجاستو و تهش کجا . تازه بعد از این چند سالی که نمایشگاه های کلان توش برگزار میشه متوجه شدم درب اصلیش کدومه . و تازه ایندفعه یه سرویس جالب دیگه هم توش کشف کردم . که گویا از خیلی وقت پیش بوده و بنده خنگ و سر به هوا بهش توجهی نداشتم . از این ماشین های ون Delika که توش آدم های زیادی جا میشن برای رساندن بازدیدکننده ها گذاشتن تا جلوی درب سالن نمایشگاه برسونتشون . تازه از همه مهم تر اینکه روش نوشته "صلواتی" . البته منظورشونو درست تفهیم نکردن که صلوات به روح بزرگوار کی ؟؟؟ ما که فقط به مضمون مجانی روش حساب می کنیم . خلاصه از یه جایی وارد نمایشگاه شدیم . واقعا که قشر مطبوعاتی سنگ تموم گذاشته بودن . همیشه زیباترین و پرمحتواترین نمایشگاه ، همین نمایشگاه مطبوعاتی های مادر مٌردس . حالا چرا اینو میگم ؟ قشر فرهنگی و جنجالی و جنجال ساز جامعه . و البته یادم رفت بگم . قشری از جامعه که باید بیشتر از همه بهشون برسن . اما متاسفانه از فقیرترین ها هم هستند . حالا خیلی ها اینجای مطلب رو قبول ندارند . اما باید قبول کنیم که بی پشتوانه ترین های ایرانمون ، همین خبرنگارا و مطبوعاتی های مظلومی هستن که الحق والانصاف نقش خیلی مهمی توی اطلاع رسانی و به روز بودن افکار ما دارن . باید قبول کنیم که خیلیاشون به جز عده محدودی ، به حقشون نمیرسن . عوضش یه عده خاص و محدود یهو گل می کنن و چهره میشن و دیگه نونشون تو روغنه . خلاصه ، گذشته از این حرفا امروز که بهم خیلی خوش گذشت . بعد از سه ساعت و نیم گشت و گذار تازه فهمیدم به نیمه هم نرسیدم . پس مطلب رو تا همین جا داشته باشین . در پست بعدی نمایشگاه رو با تمام جزئیات واستون باز می کنم . چون اینقدر گسترده و عمیق بود که حالاحالاها باید در موردش حرف زد . درضمن چند تا عکس هم از اتفاقات و آشنایی های نمایشگاه آماده کردم که توی پست بعدی منتظرش باشین . الانم میرم یه ذره شام میزنم به تن که دارم از گشنگی میمیرم . بعدش هم یه ذره معادلات دیفرانسیل تزریق کنم به مغز که تو این هفته اصلا نگاهی بهش نکردم . ایشاالاه سری بعد کم کاری اینفعه رو هم جبران می کنم . به قول دوستان ، بای تا های
شب جمعست و بیداری های آخر شبش . الان ساعت حدود دو نیمه شب (صبح جمعه ) من و اتاقم و لپ تاپ و آهنگ کجاس بگو محسن چاوشی و یه دل پر از حرص های وامونده . بعضی وقتا دلم واسه خودم می سوزه . که چرا اینجام . چرا باید با این همه نفرت بجنگم ...
ساعت حدود ۱۲ شب بود که گفتم برم یه دوری تو خیابونا بزنم . یه راست رفتم پارک وی و بعدش هم انداختم تو ولی عصر به سمت تجریش ... خیابون ولی عصر از زیباترین خیابون های تهرانه . مخصوصا این قسمتش که تاحالا بیشتر از صدبار بالا پایینش کردم . خیلی لذت بخشه . امشب منتها با ماشین . با بارون شدید . همه چیز قشنگ بود . اما من پر بودم . عاطفه ، خواهر کوچیکم همرام بود . همش نگام می کرد . احساس می کرد که یه چیزیم هست اما به روی مبارکش نمی اورد . شایدم من نمی خواستم دل پاک و معصومش از این نیرنگ و دورویی های اطرافش آگاه بشه . فعلا واسش زود بود تا قاطی این بازیا بشه ...
امروز صبح قبل از اینکه برم دانشگاه گفتم یه سر بیام اینترنت ببینم چه خبره . طبق معمول همیشه اول وارد سایت "بالاترین" شدم . بازم طبق معمول اومدم تا قسمت داغ ترین اخبار روز رو بخونم . معمولا توی این قسمت افتضاحات و آبروریزی های دولت عزیزمون رو می بینیم . اما این دفعه یه چیز خیلی جدیدتر رو دیدم . تا چشمم بهش خورد هوووری دلم ریخت پایین . منتظر این اتفاق بودم . اما دعا می کردم اینطور نشه . اما گویا طاقت این فشار و نداشت و رفت ...

وقتی آخر فصل قبل افشین قطبی تصمیم گرفت ایران رو ترک کنه هممون نگران بودیم . استقلالی و پرسپولیسی نداشت . همه ملتمسانه از قطبی می خواستیم بمونه و فرهنگ اصیل و واقعی و سالمش رو بهمون یاد بده . قطبی فقط یک قطب نبود . اون صاحب تمام قطب های مدار درستی و صداقت و شجاعت بود .افشین قطبی در اون زمان از ایران رفت و حدودا دوماهی رو اینجا نبود و تا دوباره با اتفاقاتی که افتاد قرار به برگشتن دوباره وی شد . اما نمی دونم چرا ، یه حسی درونی داخل همه ماها بود . چرا دوست نداشتیم برگرده . چرا حتی نمی خواستیم دیگه از اون اصالتش به ما آموزش بده ؟ آره . می ترسیدیم اون رو هم مثل خیلی های دیگه خرابش کنن . می ترسیدیم از خودمون که مجبورش کنیم عوض بشه ...
بعد از فهمیدن این موضوع ناراحت کننده ، با ولع خاصی دنبال جست و جوی اضافات این خبر بودم و تشنه ی تشنه ، هرچی سایت بودو زیر و رو کردم تا رسیدم به سایت یوتوب . وقتی داشتم مصاحبه لود شده اون با شبکه یک که در فرودگاه و در حال خارج شدن از ایران بود رو می دیدم . واقعا مثل افشین قطبی بغض گلوم رو گرفت . می خواستم داد بزنم . قطبی می خواست جلوی دوربین بزنه زیر گریه . دلش خیلی از دست آدمای ناسالم پر بود . قطبی نمی خواست آلوده بشه . طاقت این همه فریب کاری رو نداشت . یادمه می گفت : دل شیر دارم . اما اون دل شیر نخواست اسیر گرگ های درنده اطرافش بشه . افشین قطبی ریسک نکرد و رفت ...
ساده ی دل داده ی من گول نخوری ، دوباره دیوونه نشی ...
من یه استقلالی قدیمی هستم . اما نه تعصبی . اما عاشق افشین قطبیم . دیووانه وار دوستش دارم . عاشق شخصیت و پرستیژ حرفه ایش . هممون ازین ناراحتیم که اون رفته . بیشتر ازین ناراحتیم که یه نفر دیگه چهره واقعی مارو شناخت . چهره خبیث آقایان (نما) ی مارو . افشین قطبی خیلی تحمل ماهارو کرد . افشین قطبی برای ما یک چهره سبملیک بود . سمبل اخلاق و شجاعت و احساس . این آدم همه چیزش واقعی بود . یه حرفه ای به تمام معنا . یه ایرانی بوود ...

گذاشت و رفت ، دیدی دوستت نداشت و رفت ...
یه حسی هست که بهم میگه ما یه اسطوره رو از دست دادیم . خیلی از تعصبی های ما هستن که یک طرفه قضاوت می کنند و همیشه ازین دلخورن که چرا متفکران و اسطوره های ما میزارن میرن . دلیل از این واضح تر می خواهید ؟ می دونید تحمل این وضعی که ما داریم برای یه غریبه که تازه اومده اینجا چقدر سخته ؟ چقدر از اون فرهنگی که داریم روش قسم می خوریم رو میشه تو این رفتارمون پیدا کرد ؟ کجای اون تاریخی که پزش رو همه جا مدیدیم نوشته که باید اینجوری بود ؟ راست بودن رو فراموش کردیم ...
کجاس بگو ؟
شاید روزی بیاد که دیگه هیچ قطبی برامون نخواهد موند ...

--------------------------------------
آهنگفوق العاده و شاهکار محسن چاوشی - کجاس بگو ؟
گل سرسبد آلبوم یه شاخه نیلوفر