هزینه بلیط سینما را (۱۰۰۰ یا ۱۵۰۰ تومان ) به این شماره حساب واریز نمائید .
0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد032 )
به نام فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی

توجه : شايد مبلغ 1000 يا 1500 تومان بهاي يك بليت كه از سوي خريداران اين سيدي يا بينندگان آن به حساب تهيهكننده و كارگردان آن واريز ميشود، مبلغ چنداني نباشد و همگان، حتي آنهايي كه اين سيدي را نخريدهاند، مايل به همراهي با اين طرح باشند، اما بايد بدانيم كه عوايد اين حركت بيش از هر چيز به ثبات سينماي مستقل كمك كرده و ضربهاي كه به اين سينما خورده را جبران ميكند. تاكيد ميشود همانطور كه كارگردان و تهيهكننده «سنتوري» متذكر شدهاند اين حركت براي كمك مالي به آنها نيست؛ بلكه هدف از آن، يادآوري پديده زشت «قاچاق» است.
برای مشاهده متن کامل خبر به ادامه مطلب بروید !

دانلود یادداشت ها ، نقدها و اخبار نسخه PDF نسخه Word 2003
دانلود یادداشت در نشریه شهروند امروز نسخه PDF نسخه Word 2003
برای مشاهده آخرین یادداشت جشنواره فیلم فجر و خاطرات آن روزها به ادامه مطلب بروید .
توجه : برای اینکه در خواندن نوشته ها دچار مشکل نشوید ، حتما باید دو پست قبلی را مطالعه کرده باشید ...!
خووووب عزیزای من ، قصه ما به اونجا رسید که شبای جشنواره موسیقی پشت سر هم رفتن و رفتن تا رسیدیم به امتحانای دانشگاه و مشکلاتی که باید باهاش می جنگیدم ، از طرفی هم یه مشکل دیگه داشتم ، البته مشکل اولیه بهتر از مشکل دومی بود ، شاید مشکلات مشکل دومی بیشتر بود ، ولی مطمئنم مشکلایی که الان دارم خیلی بیشتره ، یه سفر ناموفق داشتم که توش پر از مشکلای پر از حاشیه بود ، برف و بوران هم یه طرف ، پرواز خانواده رو عقب انداخت (از حج برمی گشتن) ، اون شب خیلی واسه بابا اینا بد شد ، چون به سالنی که از قبل برای دادن ولیمه به مهمونا تدارک دیده بودن نرسیدن و مهمونا اومدن و میل فرمودن و هیچ زائری رو ندیدن ، همین باعث شد که همون مهمونا دوباره بیان و دوباره میل کنن و بابای من برشکست بشه . ( ولی خودمونیما ، این مهمونای ما هم چقدر می خورنا ، نه ؟!!؟ ) ، ما که اون لحظات رو پیششون نبودیم ، ولی اونا که بودن هم هیچی از این جریان نفهمیدن ، همین هم باعث میشه من موضوع رو به شگرد خودم که اصلا هم تابلو نیست عوض کنم . امتحانای دانشکده هم که به خاطر وضعیت آب و هوا عقب افتاد ولی از یه طرف هم به سودم شد ، چون توی تعطیلات بین ترم به راحتی و بدون دقدقه می تونم فیلمای جشنواره فجر رو ببینم ،بله ،،، سرما و سرما و سرما ، من به تمام دوستام از راه دور تاکید می کردم که گازای خونتون رو تا آخر زیاد کنید تا دانشکده همچنان تعطیل بمونه ، ولی یه شب خواب خواب عجیبی دیدم ، که آخر هم نفهمیدم چی شد ، گاز منو گرفت ، یکی منو گاز گرفت ، گاز اول گرفت ولی وقتی اون گازم گرفت ، ول کرد ، بی خیال اصلا ... همین خواب باعث شد عذاب وجدان بگیرم . حالا برعکس به همه می گفتم این کارو نکنید ، اتفاقا یه حرکت جوانمردانه هم انجام دادم ، بهشون می گفتم حداقل برای کسی که سودی ندارین ، برای تولید گاز موثر باشین ، همیشه بهشون گوش زد می کردم که با خوردن سیر و تربچه و دوغ و خیار و ... به تولید گاز طبیعی کمک کنید . واقعا هم کمکای زیادی رسید ، انگار که عقده چند ساله کمک کردن داشتن ، دیگه عواقبش با خودشون ...

خلاصه اینکه اون روزا هم گذشت و می گذشت و همچنان به جشنواره فیلم فجر نزدیک می شدیم . برای گرفتن کارت خبرنگاری سینمای مطبوعات هم کلی اشکالات وجود داشت که شکر خدا رفع شد . بله بچه ها ، این بود چکیده ای از خاطرات این چند وقت که نبودم . حالا از امشب به بعد هم تا ۱۰ شب پست ویژه دارم ، دیگه می دونید دیگه ... شبای جشنواره و فیلم های پر از خالی از عشق و صفا و روز نوشت های هر شب و نقد بعضی از فیلمایی که یه درجه از مقام زاقارتی بالاتر هستن و دعوا و زد و خورد های بچه های مطبوعاتی با هم و هزار تا مورد دیگه که همشون وقتی با همدیگه باشن ، شیرینی این شبا رو می سازن ، پارسال توی یکی از همین شبا بود که یکی از فراموش نشدنی ترین شبای زندگیمو داشتم ، شبی که سنتوری رو دیدم ( برای مطالعه خاطرات سنتوری به پست " سنگ صبور " مراجعه فرمائید ، با تشکر ) امسال هم که سینمای رسانه ها از فلسطین به صحرا تغییر کرده ، خیلی بهتر شده ، تقریبا ظرفیت دو برابر شده و دیگه نیازی نیست که بچه های خبرنگار روی صندلی های مجاورشون زنبیل بگذارن ، البته این اعجوبه ها این حرفا حالیشون نیست ... پس توی دهه فجر سعی کنید هر شب یه سری به وبلاگم بزنید ، امیدوارم بتونم با روز نوشت هایی که می نویسم ، جو سالن و داستان و حواشی فیلم ها رو توصیف کنم . البته با کمک شما و همچنین دوستان عزیزم ، آقای امیر قادری عزیز ، نیما حسنی نسب دوست داشتنی و سایر عزیزان ... پیش به سوی سودای سیمرغ و جشنواره فیلم فجر !!!
آهنگایی که توی این پست می گذارم کاملا اختصاصی و زیبا هستن ، از اون کارایی اند که هیچ وقت از شنیدنشون خسته نمیشید ، سه تا از بهترین کارای علیرضا شهاب عزیز که فکر می کنم حقش بود بیشتر از اینها دیده بشه ، امان از تبلیغات ضعیف و حمایت های کم رنگ ... ! پس تقدیم به شما این سه موزیک فوق العاده زیبا ... ممنونم ، تا فردا شب که اولین روز نوشت ویژه فجر هست ، خدانگهدار
----------------------------------------------------
پنج شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۶

سلام و صد تا سلام به همه دوستای همیشه منتظر ... توروخدا باهام کاری نداشته باشین ، می دونستم وقتی بیام ، همتون با تفنگ های شیش لول یا کلت که احیانا توی گنجه خونتون دارین ، جلوی در وبلاگ وایسادین تا یه تیر خلاصم کنین . قبل از اینکه پست جدیدو شروع کنم ۳ تا نکته رو میگم .
۱- تاحالا سابقه نداشته بین دوتا پست این همه فاصله بیفته ... که الان فکر می کنم سابقه دار شدم ...!
۲ - توی این پست سعی می کنم بیشتر از خاطره های این چند وقتم بگم ، خیالتون راحت باشه ، نمی خوام به چیزی گیر بدم . فقط یه ذره گیر میدم ... نه نه ، یه ذره بیشتر ، یه ذره دیگه ، حالا خوب شد ...!
۳ - به دلیل ازدحام مطلب و اراجیفی که در ذهن دارم تصمیم بر این گرفتم ( ادبیات رو حال کردی !؟! ) که توی دو تا پست جدا از هم بنویسم . فکر کنم اینطوری فحش های کمتری از طرف دوستان عزیز به دلیل طولانی بودن بشنوم ..................پیش به سوی "در به دری ... قسمت اول "
دقیقا یادم میاد اون روزایی که تازه پست قبلی رو نوشته بودم تا حدود بیست روز دپرس بودم . شبانه روز توی خیابونا دنبال همسر دلخواهم با همون مشخصات میگشتم . اما مگه پیدا میشه ...! دو ، سه تا از بچه ها هم وقتی وضع منو می دیدن از چند روز قبل یه اتاق خالی توی امین آباد واسم رزرو کرده بودن . واقعا دستشون درد نکنه ، چون این اتاق به در به دری های من پایان داد . وقتی واره ساختمان شماره ۶ امین آباد شدم دنیا برام رنگ دیگه ای گرفت . (امین آباد ۷ تا ساختمون داره ، اولیش مال اوناییه که مورداشون کم بوده و دردسرای منو نداشتن ، فقط یه ذره کف پاشون می خاریده ، یه ذره هم بینیشون کیپ کرده بوده . ساختمونا به ترتیب میره بالا تا به شیش و هفت میرسه و اینجا مال اوناییه که وضعشون خیلی خرابه ، خیلی عاشقن و هشت می زنن . ۶ و ۷ فرق زیادی با هم ندارن ، تنها تفاوتشون در اینکه اونایی که توی ۶ هستن مشخصاتی که واسه همسرشون تصور می کردن ، زنی بود با موهای بلوند و ساده ، ولی اونایی که توی ساختمون ۷ هستن ، زنی رو می خوان با موهای قرمز و فرفری ژولیده . متاسفانه امین آباد هم که جای آنشرلی و دوستان نیست که ... اوه اوه چقدر پرانتزم گنده شد ... ) خلاصه اینکه توی امین آباد عشق خودم رو پیدا کردم . یه دختر خوب و معصوم . فقط مشکلش این بود که کچل بود و ترکی حرف می زد . منم چون از بچگی عاشق اینجور چیزا بودم به همین هم قانع شدم . دیدین چه طوری آدم از عرش به زیر زمین می رسه ؟ الان هم که توی قسمت ما اینترنت پر سرعت گذاشتن ُ با بروبچه های هم سلولی میایم چت می کنیم ُ هرز گاهی هم وبلاگ بروز می کنیم . اصلا هم دوست ندارم از اینجا بیام بیرون . خیلی داره بهم خوش می گذره . چون نه از اماکن خبری هست و نه از گشت ارشاد . اینجا همه یه دست هستن . هر شب تظاهرات داریم ، هیچ کسی هم نمی تونه گیر بده . به حرف همه گوش داده میشه . خوبی قسمت مدیریت اینجا اینکه بخور بخور توش نیست ، چون چیزی واسه خوردن نیست ، مگر اینکه بخوان از شور هیجان همدیگه رو بخورن ... ! تورم نداریم ، مسکن خیلی ارزونه ، یعنی تقریبا مجانی در میاد . اینجا زندانی نداریم ، همه آزاد آزادن . اینجا مشکل گرونی نداریم ، ماشاالله همه هم که دوچرخه دارن ، پس مشکل بنزین هم نیست ، اینجا به آدمایی که یه ذره از بقیه بیشتر شعور دارن اهمیت میدن و واسشون جایزه در نظر نی گیرن ، ولی طرفای شما این آدما میرن زندان ، راستی اینجا مطموعات هم آزاده ... ! خلاصه اینجا خیلی خوبه ، اگه دوست داشتین آدرس اینجا رو می نویسم ، خانوادگی تشریف بیارین ، باور کنین اینقدر راحت زندگی می کنین . راستی پسرهای جوون هم باید بدونن ، هرکی بیاد اینجا از خدمت بسیار بسیار قشنگ سربازی معاف میشه ...!

بله بچه ها ... توی این مدت یه تولد داشتیم ، تولد یکی از دوستای خوبم ، ساعت سه نصفه شب جاتون خالی رفتیم رستوران فست فود شیز (یه ذره از میدون ونک بالاتر ) یادمه اینقد داغ بودم که غذای سه تا از دوستان رو هم خوردم . وقتی چراغا خاموش شد واسه اینکه شمع روشن کنیم ، تمام نوشابه ها توسط من خورده شد ، همین باعث شد که چند تا اردنگی حسابی بخورم . یکی از دوستای ما هم که ارادت خاصی به ارازل رپر داره ، اونجا عشق خودشو دید ، سروش هیچکس و یاران باوفایش مهمان ویژه بودن . ای کاش می تونستم زنگ بزنم اماکن بیان همشون رو ببرن ، با اون قیافه های زاقارت ( تا حالا این کلمه رو ننوشته بودم ، از کارشناسان زبان فارسی خواهش می شود غلط های املایی عبارت مذکور رو پیگیری کنن و واژه اصیل ایرانیش رو برام بنویسن . ) خلاصه اون شب هم تموم شد و به شب های اول زمستان نزدیک می شدیم ، یلدا خانم هم که چند سالیه با ما قهر کرده ، هر دفعه میرم به استقبال یلدا جوون ، ریجکت میشم . اما از همون یلدا به بعد شب های پر حاشیه و جشنواره ای من شروع شد جشنواره موسیقی فجر هم پر شور و البته بدون خوانندگان درجه دار پیگیری شد . تقریبا اکثر کنسرت هارو رفتم . [ ۲ دی : حمید عسگری ] - [ ۳ دی : ارکستر ملی فرهاد فخر الدینی ، آواز سالار عقیلی ] - [ ۴ دی : گروه آریان ] - [ ۵ دی : مولانا ، اصفهان ] - [ ۶ دی : ارکستر سمفونیک ، هوشنگ کامکار ، آواز علیرضا قربانی ] - [ ۷ دی : گروه ارکستر محمد جلیل عندلیبی ] و هشتم دی هم که اختتامیه بود ولی متاسفانه نتونستم وارد سالن بشم .
ازخاطره های کنسرت هم گفتنی زیاد بود ، مخصوصا اون شبی که کنسرت حمید عسگری بود . حمید آنتراکت اول کنسرت رو زیاد خوب اجرا نکرد ُ فالشی توی صداش غوغا می کرد . ولی قسمت دوم بوی دیگری گرفت ُ وقتی حمید از توی میکرفون اعلام کرد " امشب یه میهمان عزیز داریم "محمد رضا گلزار " یه لحظه احساس کردم که سقف سالن ریخت ، من ردیف اول نشسته بودم . وقتی بالا رو نگاه کردم ُ یه لحظه یادم به فیلم گلادیاتور افتاد ُ سیل جمعیت دختران سکته زده ای بود که از اون بالا سرازیر شدن . اون صحنه هیچ وقت یادم نمیره که یک عدد " لیدی های کلاس " دست گلزار رو فشار میداد و جیغ میزد ُ می گفت : گلزار دیوونتم ... ! اونجا بود که من به خیلی دیگه از عجایب خلقت پی بردم . و منم که کنار دست سوپر استار محترم نشسته بودم با آرامش کامل این صحنه های رمانتیک رو می دیدم و گوله های اشکی بود که از چشمام سرازیر میشد ، اونجا واقعا بوی پیاز میومد ...! خلاصه اینکه آقای گلزار هم که همیشه با شخصیته ، با زیبایی و ادب تمام ، با این همه عاشق پیشه برخورد می کنه ( خودمونیما ، چقدر حال می کنه ) . اونجا بود که گلزار تازه منو شناخت که چه اعجوبه ای کنار دستش نشسته و منو به عنوان معجزه هزاره سوم یاد کرد و ازم خواهش کرد که یه عکس یادگاری ازم داشته باشه تا به آلبوم عکسش روحیه ببخشم و به آرشیو عکس هاش تحولی اعطا کنم (گفته بودم شاعرم ؟ نثر هامو کیف می کنین ؟ )
برای مشاهده عکس اینجا کلیک کنید ! ( فقط افراد بالای 18 سال )
خلاصه اون شب با همه حاشیه هاش زیبا تموم شد . منم ترجیح میدم این پست رو در اوج تموم کنم . انشاالله در قسمت دوم همین پست از ابعاد دیگه زندگیم توی این چند وقت واستون میگم . حالا می خوام چهار تا کار فوق العاده زیبا از علیرضا قربانی واستون بگذارم . این موزیک های سنتی ایرانی رو تقریبا روزی چند بار گوش می کنم . بعضی وقتا به این نوع آرامش از نوع کلاسیک خیلی نیاز دارم ، واقعا بهم روحیه میده ، مخصوصا الان که دیگه تنها شدم و مطمئنم سختی های خیلی زیادی جلومه ...! امیدوارم ازشون لذت ببرین .
پس تا پست بعدی " در به دری ... (۲) " خدانگهدار