سلام و سلام ...
دور بودنو اصلا دوس ندارم . عوضش انتظارش خیلی قشنگ و امیدوار کنندس . فکر می کنم از آخرین باری که اومدم و مث یه بچه خوب نوشتم و نوشتم و نوشتم ، یه چند ماهی می گذره . خوب راستش توی خونم نبودم . توی خودمم نبودم . اما دیگه مهم نیست و نمی خوام از گذشت این چند ماه پر نوسان واستون بگم . فقط دلم واسه وب نوشته هام تنگ شده . اومدم که فقط با خودم باشم و شما . واقعا به آرامشش نیاز دارم . آرامش نوشتن با تلفیقی از موزیک راک بلوز سیاوش قمیشی . الان که اینجای متن هستم ، سیاوش میگه : یه شب زیر بارون ، که چشمم به راهه ، می بینم که کوچه پر از نور ماهه ، تو ماه منی که تو بارون رسیدی ، امید منی تو شب نا امیدی ...
تو این چند وقت خیلی چیزا عوض شد ، منم خیلی عوض شدم ، از چهره و ظاهرم گرفته تا درون و فکر و این حرفا ... اما مطمئنم هنوز با گوش دادن کارهای استاد دیوونه میشم . هنوز می تونم با آهنگ های دلنوازش بخوابم . امروز صبح که واسه صبحونه بیدار شده بودم رفتم کنار ضبط صوت و از سیدی هایی که اونجا بود یکی از کارهای استاد شجریان رو برداشتم و گذاشتم : باد صبا بر گل گذر کن ، از حال گل مارا خبر کن ... واقعا که انگار یه شارژر رو بهم وصل کرده باشن ...
از احساس موزیکالم میام بیرون ... حتما تابستون بهتون خوش می گذره ... همشهری های تهرانی کم ادعا هم با بی برقی عادت کردن . البته بد نیست ، همین تاریکیهاس که به ما فرصت فکر کردن میده که چقدر این آقایون دولت عزیزمون سیستم شیر تو شیری رو دوس دارن و سریع هم داره وسعتش بیشتر میشه و وقتی هم که می بینن کسی اعتراضی نداره چربیش رو اضافه می کنن . واقعا که مملکت باهالی داریم ، پر از خالیه ، اصلا همش جوکه . خوش به حال مستند ساز های اینترنشنال که وقتی میان اینجا همیشه سوژه های قشنگ و مشنگ می بینن ...
می خوام دوباره یه "ری بک" کنم به همون حس موزیکال . البته یه موزیکال دیگه ، شهرداری محترم تهران یه سیستم قشنگ توی پارک محلمون گذاشت که بچه محل های قشنگمون رو به وجد آورد . فک نکنید که توی پارکمون کنسرت موزیکال راک متال اسکورپیونس گذاشتنااا ، منظورم همون آبنماهای موزیکاله . واقعا منظره جالبی رو دیدیم . اولین باری بود که دیدم اهالی قیطریه توی یه مراسمی که شلوغه به همدیگه زل نمی زنن و همشون به یه نقطه خیره شدن . البته جوانان سودجو از این جشن آبنمایی استفاده می کردن و دوره می شدن و بزن و برقص راه می انداختن و گشت های محترم ارشاد هم که خوراکشون این جور برنامه هاست و می تونستن مشتری های خودشون رو پیدا کردن ...
مطمئنم بقیه تابستون واسم جالب نیست . از اول امسال تاحالا سختی واسم زیاد بوده ، مجبورم به بقیش امیدوار باشم . تا چند روز دیگه امتحان آیلتس رو پیش رو دارم که زیاد به قبول شدنش امیدی ندارم . فقط می مونه مژده ای که یکی از آشناهامون بهم داد . بهم گفت که اواخر تیر کنسرت بزرگ رضا صادقیه . من که زیاد در جریانش نبودم یه تحقیق کوچولو کردم و متوجه شدم که یه ذره عقب افتاده و تقریبا می افته وسطای مرداد توی تالار وزارت کشور تهران . مطمئنم دیگه چیزی نمی تونه اونقدر خوشحالم کنه . که البته ناگفته نمونه که امشب استارت انرژی گرفتن رو زدم و البوم رگبار سیاوش قمیشی به دستم رسید که تا همین الانه الان چند ساعتی میشه که مدام گوشش میدم ... تا کنسرت رضای صادقی هم یه چند روزی فاصله داریم . چقدر جالبه که این دوستانی که داریم به خاطر رضا صادقی از خرم آباد بلند میشن میان تهران ،،، حتی کیش ،،، واقعا چقدر عشق وعلاقه ، والبته چقدر هم مایه دار D-:
دوس ندارم بعد از چند وقتی که اومدم با یه متن طولانی عذاب آور خستتون کنم ، پس فکر می کنم همین جا تمومش کنم بهتر باشه ... راستی ، نمی دونم هنوز هم مث قبل تعداد کامنت ها بالا میاد یا نه ... با تقدیم متن یکی از زیباترین آهنگ های سیاوش قمیشی به نام " جنگل بدون ریشه " ازتون خدافظی می کنم .

توی خونمون به ما میگن فراری
توی قربت دم به دم انگشت نگاری
دیگه حتی صاحب اون خونه نیستیم
بیرون خونه میگن ما تروریستیم
وقتی خونه شده بود مثل جهنم
ما ویزای بهشت بریدیم از هم
حالا تو برزخ بدبینی اسیریم
نمی تونیم ریشمونو پس بگیریم
چاره ای نمونده جز رفتن و رفتن
انگار اینو رو پیشونیمون نوشتن
که سفر تقدیر ماست واسه همیشه
ما همینیم جنگل بدون ریشه
-----------------------------------
چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۸۷
راس میگن که ما همینیم ، جنگلِ بدون ریشه
بر دو راهی مانده بودم ، اما فرار امانم نمی داد ...!
به شب رسیدم ، اما در این تاری رسیدنی نبود ...!
همچنان می گذشتم و فانوس ها در گذر بودند ، اما هیچ نماند ...!
از ترس این انتهای مبهم ، حتی کوکبورا هم ساکت بود ...!
برای فردا گریه کردم ...!

-------------------------------------
شعر پارسا ... یکشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۸۶ ... ۱۲:۴۴ صبح
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :
پدر عزيزم،
با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق،
پسرت،
John
پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوستت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
سلام و سلام ، شونصد هزار تا ....
جاتون خالی ، همین الان که دارم می نویسم ، پنج دقیقه نیست که از کازابلانکا برگشتم . یه فیلمی با هزار تا صحنه به یادموندنی ، با هزار تا دیالوگ عاشقانه خواستنی . از اون اسپشیال هایی که هیچ وقت فراموش نمیشه . مطمئنم از امشب به بعد دیگه هیچ کسی نیست که این فیلمو ندیده باشه ... خداییش حال کردم . باور کنین چندسال پیش هم یه بار می خواستم ببینمش اما حوصلم نیومد . ولی امشب دیگه این رکوردو شکستم و توی اتاق تکونی که داشتم ، فیلمو پیدا کردم و حسابی یه دلی از عزا در آوردم . اگه ندیدید حتما برید بخریدش و حتما ببینین . درسته که نیروی انتظامی عزیز همه دست فروش هارو جمع کرده و تقریبا سر میدونتون خلوت شده . ولی مطمئنم یه جایی حتما می تونین پیداش کنید ، ولی نمیگم... آخه میدونید چیه ؟؟ می ترسم الان بگم از کجا بگیرینش ،،، و چون گشت های ارشاد وبلاگ منو بلدن و مشتری پروپا قرصم هستن ،اون وقت این شاه راه هم لو میره و آخرش سر خودتون بی کلاه می مونه ، آخه اون وقتایی که منو تو خیابون می گرفتن و می بردن پاسگاه ، با افسر اونجا رفیق شدم و خلاصه اینکه از طرفدارای وبلاگم شدن ، اتفاقا چند تا عکس یادگاری هم تو زندان با دربون ها و سرباز صفر ها دارم . باور نمی کنین ؟؟؟ خوب حق دارین ، چون همش چرت و پرت بود ... خووب ، از اصل موضوع دور نشیم . شک نکنین که این فیلم رو یه سری از دست فروش های خاص دارن . می دونید کیا ؟ احتمالا توی خیابون که رد میشید از این پیر مرد ها دیدین که کنار پیاده رو نشستن و یه کاغذ جلوشون هست که یه چیزایی توش نوشته . ( کوپن فروش های روغن و برنجو نمیگما !!! ) اگه دقت کنید ، روی اون کاغذه نوشته ، دعای مهر مار ، دعای محبت ، دعای آشتی ، دعای ازدواج و ... آره همونا رو میگم ، اگه یه پسری با باباش دعوا کرده باشه و اونم پسرشو از ارث محروم کرده باشه . پسره میره پیش این یارو ، اونم یه دعای آشتی میندازه تو کاسه پسره که بره با پدرش آشتی کنه . ( ولی بین خودمونا ، معمولا نتیجه تابه تا میده و برعکس اگه تا دیشب بابا جون پسرشو تو خونه راه میداد ، از امشب جای پسره تو کوچست ) ... بگذریم . خلاصه این آقا یه جورایی این بچه رو دست به سر می کنه و کارشو راه می اندازه . ولی وای به روزی که یه دختر خانم بره پیش این آقا ... مثلا به اون آقاهه بگه : آقایی ، من شوور گیرم نمیاد ، یه کاری بوکون یا وردی چیزی بوخون که امشب واسم شیش تا خواستگار بیاد . شیر فم شد عمو ؟؟؟ آقاهه زرتی یه جین دعای محبت و ازدواج بهش نمیده که ، اول از تو بساطش یه دونه فیلم کازابلانکا درمیاره و به دختره میده و بهش میگه : دختر جون اول برو خونتون یه ذره اینو نگاه کن تا بتونی مث " ایزا " یه ذره عشقولکی حرف بزنی ، بعدش مطمئن باش یه خری مث ریک پیدا میشه و میاد عاشقت میشه ، شایدم میاد و می گیردت . البته در صورتی که قبلش " ایسا " با " ویکتور " ازدواج نکرده باشه . آخه این چه وضعشه ؟؟؟ مردم که پسرشونو به یه لات نمیدن ...

آره واقعا مسئله لاتی توی جامعه ما خیلی داره تو ذوق می زنه و چون زمان ، به ما این فرصتو نمیده از این بحث می گذریم ... البته راستش دلیلش فقط زمان نیست . این فضولیا به ما نیومده . پس فردا یکی از این ارازل مارو تو خیابون می بینه . همین یه جفت چشم و گوشی هم که داریم ازمون می گیره . یه بینی نیاز به لیفتراک هم از دار دنیا داریم که الحمدالله به همین هم قانعیم . خیلی شانس بیارم اونجامو از بیخ نکنن ، خیلی بهم لطف کردن... پس سعی می کنم به موضوع لات اشاره ای نکنم ...
[ ادامه بحث ] بله خلاصه اینکه دخترک هم میره و کازابلانکا رو می بینه و ایشاالله که سر به راه میشه . البته نا گفته نمونه که این پیرهای اعجوبه غیر از این دعاها کارای دیگه ای هم بلدن که خوشبختانه از ترس همین مامورین ارشاد نمی تونن تبلیغشو بکنن . ( آخیش !!! این مامورا بالاخره به یه دردی خوردن ... ) از کارایی که اینا بلدن و میشه بهشون اشاره کرد : دعای جنجال ( ۴ مدل ) ۱ - بین زن و شوهر . ۲- بین عروس و مادر شوهر ( در این مورد مبلغ دعا بسیار بالاست و باید خیلی مایه دار باشی تا بتونی همچین کاری بکنی ، برای همین نیازی به این هزینه نیست ، بیا پیش خودم ، مفتکی بهت یه چیز میگم برو در گوشی بهشون بگو ، حتما جواب میده ) . ۳- بین رئیس و کارمند . ۴ - بین مردم و دولت ( چون وبلاگ ما سیاسی نیست و فقط جنبه اجتماعی دارد ، از این مبحث هم به سادگی گذر می کنم ، چون نمی خوام از اون اتفاقای ناگوار بیفته که توی مسئله لاتی میفته !!! ) ... این تازه یه موردش بود . خیلی کارای دیگه هم بلندن بکنن که اگه بدونین شاخ در میارین ، البته من نمی تونم بگم ، یعنی چه طوری بگم ، روم نمیشه ... یعنی میشه هااا ، ولی عیبه ... بی خیال ، تازه کارای دیگه هم بلدن ، خانم هارو باردار می کنن . بعضی وقتا هم بار رو از دوششون بر می دارن . مردهارو خواجه می کنن ( به خدا خودمم معنیشو نمی دونم ، فقط شنیدم ، اگه کسی معنیشو می دونه حتما در بخش نظرات منو هم آگاه کنه ، البته به صورت خصوصی ، نه در ملا عام ، بالاخره ما آقایون هم حریمی داریم دیگه ... )
از این حرفا گذشته ، خلاصه اینکه اینا با همه چی و همه کس رابطه دارن ، از جون آدمیزاد گرفته تا جن و پری و مرغابی و ... دمب سوسمار و خرطوم گوزن و گردن فیل و شاخ های گربه رو با هم قاطی می کنن و یه معجونی میدن به خوردت که تا شیش ماه شارج شارجی ، از شامپاین هم بهتر عمل می کنه . اگه با شامپاین میری فضا ، با این معجونه میری به یه جایی که دست هیچ کس بهت نرسه . ( البته منظورم اونور دنیا نیستا ... درسته دست هیشکی بهت نمیرسه ولی معمولا توی همه خونه ها یدونه هست . اگه باور نمی کنی هم اصلا مهم نیست ، خودت وقتی صبح از خواب بلند شدی و دیدی یه چیز بهت فشار میاره ، تنده ه ه ، داره می ریزه ، تازه به حرف من می رسی !!! ) اون آدم بدبختی که این معجون رو بخوره شبانه روزشو توی این فضای روحیه پرور و " فکر باز کن " می گذرونه ...
هیچ وقت پیش اینا نرید که روز خوش واستون نمی مونه ... من تجربه داشتم دیگه ، دیشب تو خواب یه دونه از این معجونا خوردم ، جاتون خالی تا صبح ... اگه یه روزی هم خواستین برید پیش اینا قبلش با من یه مشورتی بکنین تا حسابی مختونو پر کنم از شگردهای رو به رویی با این جادوگران بی قماش ... شایدم یه پیشنهاد بهتر بهتون دادم ، مثلا به جای اینکه برید پیش اینا ، این دوتا آهنگ لایت رو گوش کنید و حالشو ببرید ، فقط اینکه آهنگارو با کیفیت بالا براتون گذاشتم و تا جایی که می تونید توی تنهایی گوش بدید ، فوق العاده زیبا هستن ، واقعا آرامش میدن ... فعلا خدانگهدار !!!
|
----------------------------------------- |
|||||
هزینه بلیط سینما را (۱۰۰۰ یا ۱۵۰۰ تومان ) به این شماره حساب واریز نمائید .
0116407795 (بانك تجارت شعبه چهارراه پارك كد032 )
به نام فرامرز فرازمند و داریوش مهرجویی

توجه : شايد مبلغ 1000 يا 1500 تومان بهاي يك بليت كه از سوي خريداران اين سيدي يا بينندگان آن به حساب تهيهكننده و كارگردان آن واريز ميشود، مبلغ چنداني نباشد و همگان، حتي آنهايي كه اين سيدي را نخريدهاند، مايل به همراهي با اين طرح باشند، اما بايد بدانيم كه عوايد اين حركت بيش از هر چيز به ثبات سينماي مستقل كمك كرده و ضربهاي كه به اين سينما خورده را جبران ميكند. تاكيد ميشود همانطور كه كارگردان و تهيهكننده «سنتوري» متذكر شدهاند اين حركت براي كمك مالي به آنها نيست؛ بلكه هدف از آن، يادآوري پديده زشت «قاچاق» است.
برای مشاهده متن کامل خبر به ادامه مطلب بروید !

دانلود یادداشت ها ، نقدها و اخبار نسخه PDF نسخه Word 2003
دانلود یادداشت در نشریه شهروند امروز نسخه PDF نسخه Word 2003
برای مشاهده آخرین یادداشت جشنواره فیلم فجر و خاطرات آن روزها به ادامه مطلب بروید .
توجه : برای اینکه در خواندن نوشته ها دچار مشکل نشوید ، حتما باید دو پست قبلی را مطالعه کرده باشید ...!
خووووب عزیزای من ، قصه ما به اونجا رسید که شبای جشنواره موسیقی پشت سر هم رفتن و رفتن تا رسیدیم به امتحانای دانشگاه و مشکلاتی که باید باهاش می جنگیدم ، از طرفی هم یه مشکل دیگه داشتم ، البته مشکل اولیه بهتر از مشکل دومی بود ، شاید مشکلات مشکل دومی بیشتر بود ، ولی مطمئنم مشکلایی که الان دارم خیلی بیشتره ، یه سفر ناموفق داشتم که توش پر از مشکلای پر از حاشیه بود ، برف و بوران هم یه طرف ، پرواز خانواده رو عقب انداخت (از حج برمی گشتن) ، اون شب خیلی واسه بابا اینا بد شد ، چون به سالنی که از قبل برای دادن ولیمه به مهمونا تدارک دیده بودن نرسیدن و مهمونا اومدن و میل فرمودن و هیچ زائری رو ندیدن ، همین باعث شد که همون مهمونا دوباره بیان و دوباره میل کنن و بابای من برشکست بشه . ( ولی خودمونیما ، این مهمونای ما هم چقدر می خورنا ، نه ؟!!؟ ) ، ما که اون لحظات رو پیششون نبودیم ، ولی اونا که بودن هم هیچی از این جریان نفهمیدن ، همین هم باعث میشه من موضوع رو به شگرد خودم که اصلا هم تابلو نیست عوض کنم . امتحانای دانشکده هم که به خاطر وضعیت آب و هوا عقب افتاد ولی از یه طرف هم به سودم شد ، چون توی تعطیلات بین ترم به راحتی و بدون دقدقه می تونم فیلمای جشنواره فجر رو ببینم ،بله ،،، سرما و سرما و سرما ، من به تمام دوستام از راه دور تاکید می کردم که گازای خونتون رو تا آخر زیاد کنید تا دانشکده همچنان تعطیل بمونه ، ولی یه شب خواب خواب عجیبی دیدم ، که آخر هم نفهمیدم چی شد ، گاز منو گرفت ، یکی منو گاز گرفت ، گاز اول گرفت ولی وقتی اون گازم گرفت ، ول کرد ، بی خیال اصلا ... همین خواب باعث شد عذاب وجدان بگیرم . حالا برعکس به همه می گفتم این کارو نکنید ، اتفاقا یه حرکت جوانمردانه هم انجام دادم ، بهشون می گفتم حداقل برای کسی که سودی ندارین ، برای تولید گاز موثر باشین ، همیشه بهشون گوش زد می کردم که با خوردن سیر و تربچه و دوغ و خیار و ... به تولید گاز طبیعی کمک کنید . واقعا هم کمکای زیادی رسید ، انگار که عقده چند ساله کمک کردن داشتن ، دیگه عواقبش با خودشون ...

خلاصه اینکه اون روزا هم گذشت و می گذشت و همچنان به جشنواره فیلم فجر نزدیک می شدیم . برای گرفتن کارت خبرنگاری سینمای مطبوعات هم کلی اشکالات وجود داشت که شکر خدا رفع شد . بله بچه ها ، این بود چکیده ای از خاطرات این چند وقت که نبودم . حالا از امشب به بعد هم تا ۱۰ شب پست ویژه دارم ، دیگه می دونید دیگه ... شبای جشنواره و فیلم های پر از خالی از عشق و صفا و روز نوشت های هر شب و نقد بعضی از فیلمایی که یه درجه از مقام زاقارتی بالاتر هستن و دعوا و زد و خورد های بچه های مطبوعاتی با هم و هزار تا مورد دیگه که همشون وقتی با همدیگه باشن ، شیرینی این شبا رو می سازن ، پارسال توی یکی از همین شبا بود که یکی از فراموش نشدنی ترین شبای زندگیمو داشتم ، شبی که سنتوری رو دیدم ( برای مطالعه خاطرات سنتوری به پست " سنگ صبور " مراجعه فرمائید ، با تشکر ) امسال هم که سینمای رسانه ها از فلسطین به صحرا تغییر کرده ، خیلی بهتر شده ، تقریبا ظرفیت دو برابر شده و دیگه نیازی نیست که بچه های خبرنگار روی صندلی های مجاورشون زنبیل بگذارن ، البته این اعجوبه ها این حرفا حالیشون نیست ... پس توی دهه فجر سعی کنید هر شب یه سری به وبلاگم بزنید ، امیدوارم بتونم با روز نوشت هایی که می نویسم ، جو سالن و داستان و حواشی فیلم ها رو توصیف کنم . البته با کمک شما و همچنین دوستان عزیزم ، آقای امیر قادری عزیز ، نیما حسنی نسب دوست داشتنی و سایر عزیزان ... پیش به سوی سودای سیمرغ و جشنواره فیلم فجر !!!
آهنگایی که توی این پست می گذارم کاملا اختصاصی و زیبا هستن ، از اون کارایی اند که هیچ وقت از شنیدنشون خسته نمیشید ، سه تا از بهترین کارای علیرضا شهاب عزیز که فکر می کنم حقش بود بیشتر از اینها دیده بشه ، امان از تبلیغات ضعیف و حمایت های کم رنگ ... ! پس تقدیم به شما این سه موزیک فوق العاده زیبا ... ممنونم ، تا فردا شب که اولین روز نوشت ویژه فجر هست ، خدانگهدار
----------------------------------------------------
پنج شنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۶

سلام و صد تا سلام به همه دوستای همیشه منتظر ... توروخدا باهام کاری نداشته باشین ، می دونستم وقتی بیام ، همتون با تفنگ های شیش لول یا کلت که احیانا توی گنجه خونتون دارین ، جلوی در وبلاگ وایسادین تا یه تیر خلاصم کنین . قبل از اینکه پست جدیدو شروع کنم ۳ تا نکته رو میگم .
۱- تاحالا سابقه نداشته بین دوتا پست این همه فاصله بیفته ... که الان فکر می کنم سابقه دار شدم ...!
۲ - توی این پست سعی می کنم بیشتر از خاطره های این چند وقتم بگم ، خیالتون راحت باشه ، نمی خوام به چیزی گیر بدم . فقط یه ذره گیر میدم ... نه نه ، یه ذره بیشتر ، یه ذره دیگه ، حالا خوب شد ...!
۳ - به دلیل ازدحام مطلب و اراجیفی که در ذهن دارم تصمیم بر این گرفتم ( ادبیات رو حال کردی !؟! ) که توی دو تا پست جدا از هم بنویسم . فکر کنم اینطوری فحش های کمتری از طرف دوستان عزیز به دلیل طولانی بودن بشنوم ..................پیش به سوی "در به دری ... قسمت اول "
دقیقا یادم میاد اون روزایی که تازه پست قبلی رو نوشته بودم تا حدود بیست روز دپرس بودم . شبانه روز توی خیابونا دنبال همسر دلخواهم با همون مشخصات میگشتم . اما مگه پیدا میشه ...! دو ، سه تا از بچه ها هم وقتی وضع منو می دیدن از چند روز قبل یه اتاق خالی توی امین آباد واسم رزرو کرده بودن . واقعا دستشون درد نکنه ، چون این اتاق به در به دری های من پایان داد . وقتی واره ساختمان شماره ۶ امین آباد شدم دنیا برام رنگ دیگه ای گرفت . (امین آباد ۷ تا ساختمون داره ، اولیش مال اوناییه که مورداشون کم بوده و دردسرای منو نداشتن ، فقط یه ذره کف پاشون می خاریده ، یه ذره هم بینیشون کیپ کرده بوده . ساختمونا به ترتیب میره بالا تا به شیش و هفت میرسه و اینجا مال اوناییه که وضعشون خیلی خرابه ، خیلی عاشقن و هشت می زنن . ۶ و ۷ فرق زیادی با هم ندارن ، تنها تفاوتشون در اینکه اونایی که توی ۶ هستن مشخصاتی که واسه همسرشون تصور می کردن ، زنی بود با موهای بلوند و ساده ، ولی اونایی که توی ساختمون ۷ هستن ، زنی رو می خوان با موهای قرمز و فرفری ژولیده . متاسفانه امین آباد هم که جای آنشرلی و دوستان نیست که ... اوه اوه چقدر پرانتزم گنده شد ... ) خلاصه اینکه توی امین آباد عشق خودم رو پیدا کردم . یه دختر خوب و معصوم . فقط مشکلش این بود که کچل بود و ترکی حرف می زد . منم چون از بچگی عاشق اینجور چیزا بودم به همین هم قانع شدم . دیدین چه طوری آدم از عرش به زیر زمین می رسه ؟ الان هم که توی قسمت ما اینترنت پر سرعت گذاشتن ُ با بروبچه های هم سلولی میایم چت می کنیم ُ هرز گاهی هم وبلاگ بروز می کنیم . اصلا هم دوست ندارم از اینجا بیام بیرون . خیلی داره بهم خوش می گذره . چون نه از اماکن خبری هست و نه از گشت ارشاد . اینجا همه یه دست هستن . هر شب تظاهرات داریم ، هیچ کسی هم نمی تونه گیر بده . به حرف همه گوش داده میشه . خوبی قسمت مدیریت اینجا اینکه بخور بخور توش نیست ، چون چیزی واسه خوردن نیست ، مگر اینکه بخوان از شور هیجان همدیگه رو بخورن ... ! تورم نداریم ، مسکن خیلی ارزونه ، یعنی تقریبا مجانی در میاد . اینجا زندانی نداریم ، همه آزاد آزادن . اینجا مشکل گرونی نداریم ، ماشاالله همه هم که دوچرخه دارن ، پس مشکل بنزین هم نیست ، اینجا به آدمایی که یه ذره از بقیه بیشتر شعور دارن اهمیت میدن و واسشون جایزه در نظر نی گیرن ، ولی طرفای شما این آدما میرن زندان ، راستی اینجا مطموعات هم آزاده ... ! خلاصه اینجا خیلی خوبه ، اگه دوست داشتین آدرس اینجا رو می نویسم ، خانوادگی تشریف بیارین ، باور کنین اینقدر راحت زندگی می کنین . راستی پسرهای جوون هم باید بدونن ، هرکی بیاد اینجا از خدمت بسیار بسیار قشنگ سربازی معاف میشه ...!

بله بچه ها ... توی این مدت یه تولد داشتیم ، تولد یکی از دوستای خوبم ، ساعت سه نصفه شب جاتون خالی رفتیم رستوران فست فود شیز (یه ذره از میدون ونک بالاتر ) یادمه اینقد داغ بودم که غذای سه تا از دوستان رو هم خوردم . وقتی چراغا خاموش شد واسه اینکه شمع روشن کنیم ، تمام نوشابه ها توسط من خورده شد ، همین باعث شد که چند تا اردنگی حسابی بخورم . یکی از دوستای ما هم که ارادت خاصی به ارازل رپر داره ، اونجا عشق خودشو دید ، سروش هیچکس و یاران باوفایش مهمان ویژه بودن . ای کاش می تونستم زنگ بزنم اماکن بیان همشون رو ببرن ، با اون قیافه های زاقارت ( تا حالا این کلمه رو ننوشته بودم ، از کارشناسان زبان فارسی خواهش می شود غلط های املایی عبارت مذکور رو پیگیری کنن و واژه اصیل ایرانیش رو برام بنویسن . ) خلاصه اون شب هم تموم شد و به شب های اول زمستان نزدیک می شدیم ، یلدا خانم هم که چند سالیه با ما قهر کرده ، هر دفعه میرم به استقبال یلدا جوون ، ریجکت میشم . اما از همون یلدا به بعد شب های پر حاشیه و جشنواره ای من شروع شد جشنواره موسیقی فجر هم پر شور و البته بدون خوانندگان درجه دار پیگیری شد . تقریبا اکثر کنسرت هارو رفتم . [ ۲ دی : حمید عسگری ] - [ ۳ دی : ارکستر ملی فرهاد فخر الدینی ، آواز سالار عقیلی ] - [ ۴ دی : گروه آریان ] - [ ۵ دی : مولانا ، اصفهان ] - [ ۶ دی : ارکستر سمفونیک ، هوشنگ کامکار ، آواز علیرضا قربانی ] - [ ۷ دی : گروه ارکستر محمد جلیل عندلیبی ] و هشتم دی هم که اختتامیه بود ولی متاسفانه نتونستم وارد سالن بشم .
ازخاطره های کنسرت هم گفتنی زیاد بود ، مخصوصا اون شبی که کنسرت حمید عسگری بود . حمید آنتراکت اول کنسرت رو زیاد خوب اجرا نکرد ُ فالشی توی صداش غوغا می کرد . ولی قسمت دوم بوی دیگری گرفت ُ وقتی حمید از توی میکرفون اعلام کرد " امشب یه میهمان عزیز داریم "محمد رضا گلزار " یه لحظه احساس کردم که سقف سالن ریخت ، من ردیف اول نشسته بودم . وقتی بالا رو نگاه کردم ُ یه لحظه یادم به فیلم گلادیاتور افتاد ُ سیل جمعیت دختران سکته زده ای بود که از اون بالا سرازیر شدن . اون صحنه هیچ وقت یادم نمیره که یک عدد " لیدی های کلاس " دست گلزار رو فشار میداد و جیغ میزد ُ می گفت : گلزار دیوونتم ... ! اونجا بود که من به خیلی دیگه از عجایب خلقت پی بردم . و منم که کنار دست سوپر استار محترم نشسته بودم با آرامش کامل این صحنه های رمانتیک رو می دیدم و گوله های اشکی بود که از چشمام سرازیر میشد ، اونجا واقعا بوی پیاز میومد ...! خلاصه اینکه آقای گلزار هم که همیشه با شخصیته ، با زیبایی و ادب تمام ، با این همه عاشق پیشه برخورد می کنه ( خودمونیما ، چقدر حال می کنه ) . اونجا بود که گلزار تازه منو شناخت که چه اعجوبه ای کنار دستش نشسته و منو به عنوان معجزه هزاره سوم یاد کرد و ازم خواهش کرد که یه عکس یادگاری ازم داشته باشه تا به آلبوم عکسش روحیه ببخشم و به آرشیو عکس هاش تحولی اعطا کنم (گفته بودم شاعرم ؟ نثر هامو کیف می کنین ؟ )
برای مشاهده عکس اینجا کلیک کنید ! ( فقط افراد بالای 18 سال )
خلاصه اون شب با همه حاشیه هاش زیبا تموم شد . منم ترجیح میدم این پست رو در اوج تموم کنم . انشاالله در قسمت دوم همین پست از ابعاد دیگه زندگیم توی این چند وقت واستون میگم . حالا می خوام چهار تا کار فوق العاده زیبا از علیرضا قربانی واستون بگذارم . این موزیک های سنتی ایرانی رو تقریبا روزی چند بار گوش می کنم . بعضی وقتا به این نوع آرامش از نوع کلاسیک خیلی نیاز دارم ، واقعا بهم روحیه میده ، مخصوصا الان که دیگه تنها شدم و مطمئنم سختی های خیلی زیادی جلومه ...! امیدوارم ازشون لذت ببرین .
پس تا پست بعدی " در به دری ... (۲) " خدانگهدار
از آنجا كه امر ازدواج یكی از مهمترین اصول اجتماعی و همچنین تشكیل خانواده یكی از مهمترین و بنیادین ترین ساختارهای اجتماعی می باشد و همانطور كه می دانید حضور یك پسر مجرد در میان جمعی ، برای آن جمع موجبات معصیت را فراهم می دارد ، لذا اینجانب كه همیشه حسن نیت و صداقتم را همه دیده اند و نیازی به اثبات نیست قصد امر خیری کردم ، اگر خدا بخواهد ما هم به پلی می رسیم ...!
رشد قارچی آمار طلاق و رشد منفی ازدواج در جامعه ما ، همچنین عدم تناسب تعداد دختران نسبت به پسران ( یعنی به ازای هر پسر پنج دختر ) بنده از جان گذشتگی می كنم ، تن به ازدواج می دهم !
در همین راستا ، از تمامی علاقه مندان به وصلت و واجدین شرایط دعوت به عمل می آید مشخصات خود را تا پایان وقت اداری امروز به همین پست ارسال نمایند تا ۳۰ سال دیگه که من پول دار شدم عقد بگیریم.
مهم : محدودیت سنی: فقط 19 تا 20 سال( برای حفظ جمع محوری عزیزانی كه سنشون بالاتر هستش می تونن به عنوان خواهر در کنار ما و پا در ركاب ما باشن ... دموکراسی فامیل پروری ...!
الف) مشخصات ظاهری
-*- قد 165-170
-*- وزن 50-60 بیشتر نباشه هاااا مرضیه حجوانی کوپولوف که نمی خوام! زن قلیونی می خوام ...!
-*- اندام برزیلی
-*- چهره متناسب و دوست داشتنی و بدون اخم
-*- تیپ تینیجر( آقا خودمم نمیدونم چی میشه ... فك كنم میشه نازك و خردسال حالا مد شده ما هم از همونا می خوایم دیگه ، مگه ما آدم نیستیم )
-*- لباسش حتما مارک دار باشه ...! ( مدل های بازار شوش پذیرفته نمی شود ! )
-*- تمایل به عطر های زنانه ( خوشم نمیاد مردونه بزنه ، یعنی چی ، فردا پشت سرم حرف در میارن ! )
-*- حتما دامن پوش باشه اونم بلند ( آخه شلوار برا مرده ، دامن برا زن .... خوشت میاد مردا رژ لب بزنن ؟)
-*- رنگ پوست یا برنزه یا سفید، وسط نداره بگی من سبزه ام ! نه التماس نكن ! نه دیگه آبجی میگم راه نداره ، اسرار نکن دیگه ... سبزه هم با برنزه فرق داره منو اینجا سیاه نكن ... از پشت كوه اومده باشم از پشت سلسله جبال آلپ که نیومدم ... من از تو بهتر مارك لوازم آریشو بلدم ... برو خودتو سیاه كن
-*- رنگ چشم ترجیحا رنگین ( آبی باشه بهتره ... طلایی هم با تبصره پذیرفته میشه ! )
-*- ابدا ، تاكید میكنم ابدا عینكی نباشه ! ( لنز هم همون عینكه ها... )
-*- دماغ عملی نباشه ، حوصله ندارم فردای عروسی دنبال صاف کاری و لیفتراک دماغ راه بیفتم !
-*- مادرش نباید چاق باشه ( این خیلی مربوط میشه چون این دسته گل به همسایه نكشیده كه ... علم ژنتیك ثابت كرده به مادرش میكشه ... پس اگه مادرش پا به سن گذاشته چاق شده ، یعنی اینم پا به سن بگذاره چاق میشه ... منم یه مرد حساس ... پس فردا این چاق میشه من منحرف میشم ! جامعه ما هم كه پر شده از گرگ های انسان نما ... شوهر داری به خدا سخته ، بهد که سرش هوو میارم طلب کار هم میشه ! )
-*- استخون درشت حتما ( پس فردا پسرمونم میكشه به این دیگه )
-*- مو حتما بلند ، اكیدا عرض میكنم بلند ( زن باید موش بلند باشه ، یعنی چی جدیدا مد شده .... مردا زن شدن موهاشونو می اندازن گل شونشون عقب پیش پیشی میبندن ، زنا كوتاه میكنن آدم میترسه خونه راهشون بده ... فكر میكنی سرباز فراریه )
-*- رقص عالی ( جینگیل جوات نباشه ، شب به شب قراره با من برقصه ... در ضمن من رقص بلد نیستم باید بهم یاد بده ... از این خارجکی ها هم باید بلد باشه ...!
-*- حتما رنگ روشن بپوشه - صبح تا شب عزادار نباشه همش سیاه ، سیاه ، سیاه . این بند هم تبصره داره و فقط در موارد خاص می تونه تیره بپوشه ! (تبصره ها بعد از ازدواج و در گوشی گفته می شود ...! )
-*- ابروهاش پر باشه كه بعد از یه مدت بتونه مدلشو عوض كنه ، حوصلمون سر نره
-*- رویش موهاش كم باشه ( من پول ندارم هر روز بدم آرایشگاه )
-*- صداش نرم باشه ، چیطوری بگم ... ناز داشته باشه ... خشونت نداشته باشه ... بابا آدم میخواد تلفنی حرف بزنه سكته نكنه !
-*- پیشونیش بلند باشه و انگشتای پاش قشنگ باشه كه پس فردا تابستون صندل پوشید آدم یاد پاهای بابالنگ دراز نیوفته ...!
ب) مشخصات مالی
-*- تك دختر باشه ( حالا داشتم خواهر داشته باشه برادر نداشته باشه که پس فردا میراث خور بشه)
-*- ترجیحا پدرش بالا 65 باشه - یا سیگاری باشه یا سابقه سكته قلبی ، مغزی یا سرطان داشته باشه
-*- سرمایشون حتما زیاد باشه ، قراره برم توی کار اونا ...!
-*- باباش یا تویوتا کمری داشته باشه یا پرادو یا بی ان و ، ماکسیما هم بود عیب نداره ... دیگه هیچی هیچی یه زانتیایی ، مزدایی چیزی داشته باشه پس فردا ماشین عروس آبرو ریزی نشه
-*- موبایل 0912 ، گوشی حتما نوکیا
-*- خودش حتما شاغل باشه ( بابا این حرفای سنتی رو كنار بزارید ... تو هزاره سوم زن و مرد باید دوشادوش هم كار كنن)
-*- مهریه ۱۴ عدد گل نبات به همراه یه جعبه شیرینی کشمشی
-*- جهیزیه درست حسابی بیاره شامل : مبل نشیمن ، مبل پذیرایی ، مبل نهار خوری ، مبل آشپزخونه ، سرویس آشپزخونه ، ست شده تفال یا مولینکس ، سرویس چاقو و قاشق چنگال زورینگر ، یخچال حتما ساید بای ساید ازینا كه یخ تیلینگ تیلینك میده بیرون، رنگشم استیل باشه سفید خز شد رف پی كارش ... سورخكن ، تستر ، ساندویچ میكر ... وسائل برقی آشپزخونه هم یا مولینكس یا سامسونگ یا دوو ... ( ورنداری چرخ گوشت و آبمیوه گیری پارس خزر بیاریا که همرو می ریزم بیرون ...! ) ، جارو برقی و لوازم صوتی و تصویری كامل ، سینما خانوادگی با این تلوزیونای فلت سامسونگ یا سونی كه مثل خیلی خوشکله ، لباسشویی كنوود ، اجاق گاز خارجی ، اگه می خوای ایرانی بیاری فقط پادیسان یا سینجر و ... اطلاعات تكمیلی بعدا به اطلاع متقاضیان گرامی می رسد !
-*- عروسی هم نمی گیریم ، من به خاطر عشق میگم ! الان دیگه این تشریفات و تجملات كه مایه بقای زندگی نیست .... میریم یه سفر با هم مشهد بر میگردیم میریم سر خونه زندگیمون مثل دوتا گنجیشك عاشق ، كیش و دوبی و تركیه و آنتالیا هم مال این بچه قرتیاس ... اینا آخه خوب نیست مشهد تبركه ، نیت مقدسه ، من به خاطر این میگم ...!
ج) : مشخصات تحصیلی
-*- حتما یا کنکوری باشه یا دانشجو
-*- دانشجوهای محترم دانشگاه آزاد در صورتی كه تعهد كتبی ازخانوادشون داشته باشن كه شهریه دانشگاهشون تا قرون آخر پای اوناس ، می تونن ثبت نام كنن !
-*- دانشجوهای عزیز دانشگاه سراسری هم باید تعهد داشته باشن كه مخارج جانبی پرداخت میشه ( می خوام زن بگیرم ، صلواتی بورس تحصیلی نمیدم كه ...! )
-*- ترجیحا دانشجوی مهندسی صنایع یا معماری یا رشته های مشابه فنی كه پولساز باشه ... میخوام چیكار بره چیزای دیگه بخونه از پس فردا بیاد ور دلم بشینه !
خواسته های من دیگه تموم شد ، حتما خودتون می بینید که این درخواست ها برای یه زندگی ساده ، چیز نیازی نیست ... !
*** وقتتون رو بیشتر نمی گیرم ... فقط به عنوان پاورقی بگم که تمام موارد های بالا فقط و فقط خواب هایی بود که می دیدم و رویاهایی بود که داشتم و ارزش فنی دیگری ندارد ...!
--------------------------------------
پنج شنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۶
سلام رفقا ... چرا همش می گید که نوشته هام ریزه ؟ باید بزرگتر بنویسم ؟ اصلا کی گفته باید بزرگ بنویسم تا بهتر بشه خوند ؟ اصلا کی قراره بخونه که درشت بنویسم ؟ علت اینکه کوچولو نوشتم اینکه همیشه سعی می کنم یه جوری بنویسم که خودم نتونم بخونمش ، چون معمولا با خوندن این چرندیات شبا کابوس می بینم ، اصلا می دونید چیه ، با این چشمام لج کردم ، توی پست قبلی از قیمت بادوم زمینی مزمز تعریف کردم که همچنان تغییر نکرده ، انگار چشمش زدم ، این هفته رفت روش ، یعنی قیمت رفت روی بادو زمینی ، نه این که سوارش شد ، یعنی گرون شد . بگذریم ، یه چند وقتی هست که یه حالت خاصی دارم ، عین دیوونه ها شدم ، نمی دونم سرما خوردم ، سرما منو خورده ، همیشه هم یه آتش فشان سبز از این بینی مبارک فوران داره ،،، خلاصه خیلی حال درست و حسابی ندارم ، اصلا کی توی این دنیا حال خوبی داره ؟ همه اتوبوس ها خصوصی شده ، یه اتوبوس توی این مملکت مجانی بود که راحت می شد از درب عقب بپری بالا و بلیط رو بپیچونی ، انگار اینم خورد تو پرمون . جدیدا همش دارم بد میارم ، خواب هایی هم که می بینم جدیدا تگزاسی و وسترن و بی هیجان شده و اینجا هم دیگه از اون هوری و پری بهشتی که همیشه توی خواب می دیدم و یه چند ساعتی خمارم می کرد ، خبری نیست ...! سینماها که فعلا خبری نیست با این شاهکار هایی که می سازن ، کلاغ پرپر شده و پسران گلی و آجری و ... و بیشتر باب طبع جلفیست های عزیزه . توالت های عمومی هم که جدیدا پولی شده . چند وقت پیش توی میدون ولی عصی بودم ، خدا نصیب هیچ کس نکنه ، اینقد فشارم بالا بود که چشمام سیاهی می رفت ، کم مونده بود وسط میدون یه حال اساسی به کلیه و رفیقاش بدم ... خلاصه رفتم به یه بدن سازی عمومی ، اینقد حول داشتم که فقط به اون تو فکر می کردم و آرامش بعدش ... داشتم می رفتم تو که یه آقایی اومد گفت : سیصد ، گفتم عمو جون الان حوصله فیلم دیدن ندارم ، فقط یه ذره تنده ... (دیگه از اون اشتباهای قبلی نکردم !) گفت خوب دویست ، گفتم : یعنی باید واسه نصف شیشه نوشابه " آب کلیه " دویست تومن بدم ؟!؟ گفت می خوای بخواه ، نمی خوای هم برو ، خلاصه مجبور شدم این پول رو بدم و تازه اونجا بود که فهمیدم به مرحله جدیدی از زندگی وارد شدم ...! از این مطلب می گذرم ، می دونم فردا دوستان توی نظراتشون منو مورد عنایت قرار میدن و میگن " متن ها مفید نیستن " البته قشر با آی کیو جامعه خودشون میدونن که نکته آموزشی کجا بود ، اول اینکه سعی کنید توی خونه به صورت کاملا مجانی کارتون رو انجام بدین تا مجبور نشین سرمایه با ارزشتون رو بدین پای تخلیه سازی ...! دوم هم اینکه سعی کنید در متون ادبی مثل این نوشته ، از واژه ها و معادل های ادبی استفاده کنید ... مثلا :
توالت عمومی = بدن سازی عمومی اونی که بچگی ها می گفتیم شماره یک = آب کلیه
رفقا ، به خیلی از بازدید کننده ها قول داده بودم این پست رو کوتاه بنویسم تا راحت بتونن همش رو بخونن . فقط اینکه واسه پست بعدی دارم کار می کنم ، و واسه بچه هایی هست که خوراکشون فیلم های هالیووده ... می خوام یه مطلب حسابی بنویسم در مورد فیلم های Crash ، مجموعه فیلم های Saw و دو فوق شاهکار عاشقانه سینما به نام های Before SunRise و Before SunSet ، پس بچه های سینما خودشونو آماده کنن .
الان هم یه شاهکار از آهنگ های محسن چاوشی رو واستون می گذارم . یادمه اون موقع ها که تازه آلبوم خودکشی ممنوع اومده بود ، دیوونه آهنگ "بانوی من" بودم . واقعا یادش بخیر ، الان هم دارم به یاد اون موقع ها گوشش میدم . تا پست بعدی ... یا حق !
|
آخه چیکار داری ، با آسمان آبی |
----------------------------------------------------
جمعه ۲۵ آبان ۱۳۸۶