تبليغاتX
پاتریس آنلاین
آرشیو عناوین

با آدما کار ندارم . در مورد خودم صحبت می کنم . به پست های دو سال پیش نگاه می کنم . و یه نیم نگاهی به پست های اخیر . فرسنگ ها اختلاف . ناامیدی و بددلی در این روزها و نوشته هام موج میزنه . دیگه حال و حوصله بازی کردن با دکمه های کیبرد رو ندارم . با نوشتن روی کاغذ بیشتر کنار میام . عقده گشایی با کاغذ شیرین تر از زل زدن به صفحه مانیتوره . اما این بار دوست دارم بیام اینجا و دلتنگی ها رو بریزم بیرون .

هر روز سر درد دارم . انگار همیشه هولم . فراموشکاری ، بداخلاقی و حس بد روحی هم همیشه کنارمه . کمی هم عصبی و بددهن . دلم از روزهای بد خبر میده . خودم و خدا رو گم کردم . نمی دونم به کی باید دل ببندم . نمی دونم اول راه کجا بوده و آخرش کجاست .

دنبال آرامش می گردم . نیاز شدیدی به یک سفر طول و دراز دارم . شمال و جنوبش مهم نیس . اما خیلی برام مهمه که تنهایی برم . یه چیزی عجیب تو سرم سوت میکشه . تمام اعضای بدنم شل شده . این سفر می تونه کمکم کنه تا شاید خیلی چیزا رو نفهمم و یا نبینم . فقط می خوام اینجا نباشم . نمی دونم این حس لعنتی که داره تو دلم قصه های بد تعریف می کنه ، کی هست و از کجا اومده ؟! به فکر نابود کردن این حس نامرد نیستم . منتظرم ببینم بعد از اینهمه بازی کردن با روح و روانم قراره چی رو بعد از آرامش از من بگیره ؟ 

شاكي روزگار منم ، تموم اين شهر متهم

یه حادثه چند ساعته ،  با من می‌آد قدم قدم

زخما دهن وا می‌کنن ، وقتی دل از دشنه پره

دست منو بگیر که پام ، رو خون عشقم می‌سره

بگو که از کدوم طرف ، می‌شه به آرامش رسید

وقتی تو چشم هر کسی ، برق فریبو می‌شه دید

راه ضیافتو به من ، دستای کی نشون می‌ده

وقتی که حتی گل سرخ ، این روزا بوی خون می‌ده

وقتی زندگی با چاقو قسمت می‌شه

وقتی رفاقتا خیانت می‌شه

محکمت رو تو خیابون بر پا کن

وقتی که عشق همرنگ نفرت می‌شه

تمرین مرگ می‌کنم ، تو گود این پیاده‌رو

یه چیزی انگار گم شده ، توی نگاه من و تو

دارم به داشتن یه زخم ، تو سینه عادت می‌کنم

دارم شبامو با تن یه مرده قسمت می‌کنم

+ نوشته شده در سه شنبه 20 بهمن1388ساعت توسط پارسا |

آن شبی که تنها بودی و باران می بارید .

از آن سوی خیابان آهسته به دیدارت می آمدم .

هرچه نزدیک تر می شدم ، تو بیشتر می خندیدی .

قهقه زنان از من دورتر و دورتر می شدی .

ناگهان رعد و برق سهمگینی زد و آسمان بر خود لرزید .

سرم را بالاتر آوردم ... تو را دیدم .

همچنان می خندیدی و برایم دست تکان می دادی .

تو رفته بودی ...


+ نوشته شده در جمعه 16 بهمن1388ساعت توسط پارسا |

دلم روزهای بدی را پیش بینی می کند !

انگار قرار است اتفاقاتی بیفتد .

از جنگ داخلی و برادر بر برادر می ترسم .

ان الله مع الصابرین ...

+ نوشته شده در جمعه 16 بهمن1388ساعت توسط پارسا |

نگرانم ، نگران خودمم !

---------------------

اي پرنده مهاجر ، اي پر از وحشت رفتن

فاصله قد يه دنياست ، بين دنياي تو با من

تو رفيق شاپرکها ، من تو فکر گلمونم

تو پي عطر گل سرخ ، من حريص بوي نونم

دنياي تو بي نهايت ، همه جاش مهموني نور

دنياي من يه کف دست ، روي سقف سرد يک گور

من دارم تو نغم شب جون می کَنَم
تو داری از پريا قصه ميگی
من توي پيله ی وحشت مي پوسم
واسم از خنده چرا قصه ميگي؟

کوچه پس کوچهء خاکي ، ساقه های ترد خسته

آدماي روستايي ، با پاهاي پینه بسته

پيش تو يه عکس تازه ست ، واسه آلبوم قديمي

يا شنيدن يه قصه ، توی یک ده صمیمی

براي من زندگيمه ، پر وسوسه پر غم

يا مثل نفس کشيدن ، پر لذت دمادم

من دارم تو نغم شب جون می کَنَم
تو داری از پريا قصه ميگی
من توي پيله ی وحشت مي پوسم
واسم از خنده چرا قصه ميگي؟

اي پرندهء مهاجر ، اي همه شوق پريدن

خستگي يه کوله باره ، روي رخوت تن من

مثل يک پلنگ زخمي ، پر وحشته نگاهم

برای وسوسه خاک ، سایه ای کو سر راهم

نمی خوام مثل يه سايه ، زير پاها زنده باشم

مثل چتر خورشيد می خوام ، روي برج دنيا باشم

من دارم تو نغم شب جون می کَنَم
تو داری از پريا قصه ميگی
من توي پيله ی وحشت مي پوسم
واسم از خنده چرا قصه ميگي؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 دی1388ساعت توسط پارسا |

بدون شرح !

دکتر اطاعت : کف و سوت زدن در روز عاشورا بد است . اما بخدا زدن و کشتن مردم بدتر است !


دانلود فایل صوتی مناظره دکتر اطاعت و زاکانی  - حجم کم :

قسمت اول

قسمت دوم

قسمت سوم

 
+ نوشته شده در جمعه 25 دی1388ساعت توسط پارسا |

سلام بر دایی عزیز در بندم . سلام بر او که آزاده است و آرامش وجود دل خسته من و خانواده و ایرانش است . سلام بر او که دلم خیلی براش تنگ شده . برای خنده هایش . برای مهربانیش . برای پاکی هایش . برای مردانگی اش ...

دایی عماد عزیزم ، سلام بر روی ماه تو !

------------------

سلام اي کهنه عشق من ، که ياد تو چه پابرجاست 
سلام بر روي ماه تو ، عزيز دل سلام از ماست
تو يک روياي کوتاهي ، دعاي هرسحرگاهي
شدم خام عشقت چون ، مرا اينگونه مي خواهي
 
من آن خاموش خاموشم ، که با شادي نمي جوشم
ندارم هيچ گناهي جز که از تو چشم نمي پوشم
تو غم در شکل آوازي ، شکوهه اوج پروازي
نداري هيچ گناهي جز که بر من دل نمي بازي

مرا ديوانه مي خواهي ، زخود بيگانه مي خواهي
مرا دلباخته چون مجنون ، زمن افسانه مي خواهي
شدم بيگانه با هستي ، زخود بي خودتر از مستي
نگاهم کن ، نگاهم کن ، شدم هر آنچه مي خواستي
 
سلام اي کهنه عشق من ، که ياد تو چه پابرجاست
سلام بر روي ماه تو ، عزيز دل سلام از ماست
بکُش دل را ، شهامت کن ، مرا از غصه راحت کن
شدم انگشت نماي خلق ، مرا تو درس عبرت کن

بکن حرف مرا باور ، نيابي از من عاشق تر
نمي ترسم من از اقرار ، گذشت آب از سرم ديگر
سلام اي کهنه عشق من ، که ياد تو چه پابرجاست
سلام بر روي ماه تو ، عزيزدل سلام از ماست 

[ نواهنگ زیبای سلام از ستار - تقدیم به بهترین دایی دنیا ]

+ نوشته شده در پنجشنبه 17 دی1388ساعت توسط پارسا |

اگر به خط نمودار زندگیتان در این روزها و ماههای اخیر نگاهی بیندازید ، تلاطم امواج آن را آشکارا حس می کنید . اتفاقات خوب و بدی که همگی پشت هم و آنی اتفاق می افتد . از فضای شیرتوشیر سیاسی کشور گرفته تا اوضاع اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی . بندرت می شود شخصی را پیدا کرد که بی تفاوت از همه چیز و همه اتفاقات باشد .

اتفاقا چند روز پیش دوستی قدیمی را دیدم که خیلی سعی داشت با کلمات قصار به من بفهماند که "دیگر شورش را در آورده ام" و خلاصه در کل ، منظورش این بود که دست از سر سیاست و اخبار روز دنیا بردار . منم طبق عادت ابتدا حرفی نزدم و فکرکنان به چشماش زل می زدم که تفاوت نگاه من کجا و او کجا ! بعد بهش گفتم: برادر ، بیتفاوتی در این روزها از طاعون و آلزایمر هم بدتر است . در این روزها ما نیستیم که سیاسی شده ایم ، بل سیاست است که وارد زندگی ما شده است .

اتفاقا جای بسی تامل است در روزهایی که حق و باطل تنگاتنگ هم پیش می روند و تشخیص آن تمرکزی بیش می طلبد ، بی تفاوتی را به افکار مبارک القا کنیم و انگار نه انگار که در بحرانی ترین روزهای عمر گران مایه زندگی می کنیم . در باب مثال ، اگر یک سال پیش دائما به این فکر می کردم که چه زمانی قرار است درس و دانشگاه را تمام کنم و کار و زندگی را جلو ببرم ؟! الان دیگر حتی دریغ از یک جای پا از ردپای آن تفکرات . این روزها که شور و شعور در هم اختلاط یافتند ، خفقان درونی و بیرونی و رسانه ای بیداد می کند ، سیاهی جلوه پررنگی دارد و درک قدرت خداوند تار شده و ... باید نتیجه گرفت که در این روزهای خروشان در الیزاسیون زندگی گرفتار آمده ایم . به این نحو که این ما نیستیم که زندگی می کنیم و بالعکس زندگیست که ما را ... درواقع ما نیستیم که برای روزگارمان تصمیم می گیریم و برنامه ریزی می کنیم که گذر زمان و اتفاقات است که برای ما تصمیم می گیرد .

اتفاقا روایتی را در ذهن دارم که جا دارد اینجا بازگویش کنم . در خاطرات دکتر علی شریعتی آمده است :

عمویم تعریف می کرد که شبی ، صدای ناله و زاری بسیار بلند و سوزناکی از خانه همسایه بلند شد . هرچه می گذشت این ناله بلندتر می شد و ما که خیال می کردیم احیانا پدر یا مادرشان ( که هر دو مریض بودند) فوت کرده اند سریعا خود را به آنها رساندم . وقتی وارد حیاطشان شدم و دیدم همشان دور تا دور حیاط نشسته اند و برای خرشان که مرده بود گریه می کردند . خلاصه مرد بیچاره که گریه و ناله امانش نمیداد دائم فریاد می زد "خر من مرده" ، "خر من مرده" من هم که در حیرت مانده بودم و از طرفی هم دلم برایشان می سوخت ، فکر کردم که چیزی بگویم که آرامششان بدهم . به صاحب خانه گفتم شما نباید بگویی "خر من مرده" که باید بگویی "من خر مرده"  . دلیلش را پرسید . گفتم: چون حقیقتا خر عزیز مال شما نبوده و شما برای خر بوده اید و اگر شما می مردید ، این خر ککش هم نمی گزید و حال که او مرده شما برایش زاری می کنید .

+ نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت توسط پارسا |

ایرانمان به کجا می رود !؟

روزهای خوبی درپیش نیست !!!

دلهره ها بیشتر می شود و گذر ایام سیاه تر !

چه کسی انتظار این روزها را می کشید ؟

خدا به همه وطن دوستان رحم کند !

الله ارحم الراحمین ...

+ نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت توسط پارسا |

سر نوشت - می نویسم برای خودم و دلم و اعتقادات و اشک هایی که به مناسبت درگذشت آقایم ریختم . اگر می خوانید ، آهسته بخوانید و آهسته بروید .

توصیف نامه - او اکنون پیش خداست . پله پله رفت و نهایت رسید به خدا . او اکنون از بالا ما و راه مارا می نگرد و مثل همیشه می خندد . با همان لحجه شیرین و دوست داشتنی اصفهانی و نجف آبادیش . او آهسته به دنیا سلام گفت و زندگی طوفانی و پر از مبارزه ای را تجربه کرد و آهسته و در آرامش هم رفت . رفت تا ابدیت . پله پله تا ملاقات خدا . او ابرمرد تاریخ معاصر ما بود . شجاع بود و دوست داشتنی . هیچ گاه حاضر نشد به خاطر مصلحت های پوچ ، حقیقت روزگار را ذبح کند ! او آزاده بود و مقاوم . چند دهه قبل از انقلاب جنگید و چند دهه بعد از انقلاب . سالهای سال در حصر ماند تا حقیقت را معنا کند . به نقل از خود مهربانش : " حتی اگر جلوی درب خانه ام دار بیاویزند از گفتن حقیقت درنگ نمی کنم " .  دیر شناختمش . بسیار دیر . اما برای شناختن این پیر جاودانه هیچ گاه دیر نبوده و نیست . خیلی دیر قدم های مهربانش را به چاردیواری قلبم گذاشت اما ... دیگر نمی رود و جاودانه می ماند .

رنج نامه - چندین بار از دایی جان قول گرفتم که وقتی به قم و دیدن آقا می رود من را هم با خودش ببرد . همیشه می گفت چشم . خصوصا در ماه های اخیر هر وقت دایی را می دیدم ، دم خداحافظی و مراسم بدرقه ، در گوشش می خواندم که " قولت که یادت نرفته ؟ " و او همیشه با چشمکی همراهیم می کرد و نوید دیدار می داد . اما هنگامی از نوید امیدبخشش ناامید شدم که اطلاع یافتم بدون اینکه به قولش وفا کند در روز ماقبل از عید سعید فطر (یکشنبه 30 رمضان) به قم و دیدار آقا رفته . هم عصبانی بودم و هم ناراحت . می دانستم که فرصت بزرگی را برای دیدن آقا از دست دادم . شاید از آینده ای نزدیک خبر داشتم ... و برای همیشه داغ دیدن چهره خندان آقا را به گور می برم و این درد و رنج هم برای همیشه در دلم جاودانه ماند !

آقا نامه - ساعت 4 بامداد یکشنبه ( 29 آذر ماه ) بعد از اینکه نامه شیخ به مردم ایران را خواندم ( همان که در وصف صادق خان لاریجانی بود ) خوابیدم . حدس می زدم که قرار است تا ساعت 2 بعدازظهر بخوابم و بعدش احیانا به دفتر بروم و چند دیدار کاری و ... ساعت 9:30 صبح با صدای بلند مادرم از خواب پریدم . وای ... خبر از این بدتر در عمر نه چندان طولانی ام نشنیده بودم ...

آقا فوت کرده بودند . نمی دانستم باید حاضر شوم یا گریه کنم یا بخندم یا حرص بخورم . حاضر شدن برای رسیدن به پیکر پاکش . گریه کردن برای از دست دادن یک پیر جاودانه و دوست داشتنی . خنده برای رهاییش از حصر دنیا . حرص خوردن از دست دوستانی که یادشان رفته بود بابت ظلم های طولانی که در حق آن پیرمرد سفر کرده کرده اند حلالیت بطلبند . آنهایی که در زمان مسئولیتشان ، حتی یک بار هم به دیدار آن بزرگار نرفتند و از دست کسانی که در زمان دولت داریشان ، آقایمان را در حصر انداختند و هیچ نگفتند و واکنشی نشان ندادند .

به سرعت هرچه تمام تر خودم را به ماشین دایی کوچکه رساندم که عازم قم بود . در بین راه هم دائما در دلم به ظالمان زمان لعنت می فرستادم که آن پیر مظلوم را سال های سال رنجاندند و ... به منزل آقا که رسیدم با ولع تمام به سمت درب بیت حمله بردم . بغض و هیایویی بود که در آن لحظات پراسترس داشتم . مردم در بیت نشسته بودند . اما هرچه اطراف را دید می زدم ، اثری از آقا ندیدم . آقا در حیاط بود و کسی را به آنجا راه نمی دادند . دایی بزرگ را دیدم که از صبح زود در آنجا بود وغم وغصه از چهره اش فوران می کرد . از ظاهرش می شد فهمید که چه قدر گریه کرده و چقدر در غم فقدان آقا ناله کرده . با وساطت وی به داخل راهنمایی شدم . برای وارد شدن به حیاط بیت آقا ، باید از داخل دفترکار و کتابخانه آقا رد می شدم .

وارد دفتر که شدم صندلی را دیدم که سالهای سال روی آن نوشته و خوانده و دیده و شنیده و زندگی و مَردانگی کرده بود. عمامه سپیدش روی میزکارش رها شده بود . عمامه ای که دیگر سر و صورت صاحب خداییش را لمس و استشمام نمی کند ... به کتابخانه رسیدم . کتابخانه ای که سالهای سال برای پربار کردنش عرق ریخته بود و خون دل خورده بود و اسارت کشیده بود . به حیاط وارد شدم . دیگر نمی توانستم بغضم را نگه دارم . ناگهان گریه ام گرفت . پیکر پاکش وسط حیاط آشکار بود و جمعیتی که در اطراف پیکر معصومش به سوگ نشسته بودند . پیکر آن مرحوم عظیم الشأن طوری قرار گرفته بود که صورت ایشان از روی توری تقریبا محو بود و به سختی میشد آن را دید . من هم طوری نشسته بودم که پای آن بزرگوار روبرویم قرار داشت . بی اختیار و بوسه زنان پاهای از غم رها شده ایشان را نوازش کردم . در غم نبودش گریه می کردم و گریه . معمولا در مراسم عزاداری به سختی گریه ام می آید یا اصلا نمی آید . اما بواقع این غم طعم دیگری داشت . آقایم روبرویم دراز کشیده بود و آسمان را نظاره می کرد . آری . همان آقایی که آرزو داشتم روزی دستانش را ببوسم و نگاهش کنم و نوازشش کنم و خاطراتش را بشنوم ، حالا روبرویم بود . اما نه شاد و شوخ طبع و آنطوری که انتظار داشتم . بلکه آسوده و آرام دراز کشیده بود . شاید در آن زمان روحش در حال خندیدن به من و دیگر سوگواران بود که مجبوریم سالهای دیگری در این زندان بمانیم . شاید اکنون پیش خدا در اوج آزادی زندگی می کرد و به اوضاع ما می خندید که در حال مُردگی بودیم . شاید داشت پرواز می کرد و با پرندگان و آسمان ها و کهکشان ها شوخی می کرد . شاید دست در دست خدایش بود  و شاید ...

آقایم آزاده بود و آزاده رفت . در اوج رفت اما در اوج نیاز تنهایمان گذاشت . در این روزای سخت دوای دردمان بود . سخنان و بیاناتش به روح و قلبمان چسبان تکیه میزد . در آن لحظات مخلوط غم و گریه دائم فکر می کردم که ما دیگر مثل او نداریم . حتی یکبارهم ندیده بودمش و سختی های زندگی پرحادثه اش را لمس نکرده بودم . اما به معنای واقعی کلمه عاشقش بودم . آقایم یه شخص و یک جسم و روح نبود . او تفکری جاودانی بود و همیشه در ذهن پر پیچ و خممان ماندنی شد و جایش همیشه در قلب ما و روی تخم چشممان است. آقایمان برای همیشه آزاد شد . آقایمان همیشه با همه مهربان بود . از هیچکس کینه ای نداشت . همسر مکرمه شان در حالی که بالای سر حسینعلی عزیزش سوگواری می کرد ، دائما با خود تکرار می کرد " یادته که همیشه بهم می گفتی:  از غیبت ها می گذرم اما از تهمت ها نمی گذرم " .

او واقعا دلسوز بود و از اینکه به انقلاب و راه پاک او و ملت که سالهای سال به خاطرش دربند بود و تلاش کرده بود ، اکنون به بی راهه رفته . نگران بود . نگران اعتقادات مردم که آینده و سرانجامش را در شرایط موجود به خوبی می فهمید و درک می کرد که هشدار و راهنمایی و نصیحت را در این اوضاع لازم می دید . اما خیلی ها نمی خواستند این موضوع را باور کنند . برای ناباوری هم همیشه دلایلی داشته و دارند . آقایمان مرد بود و مردانه رفت . خداوند حکیم و عقیل را شکر می کنم که او را زمانی به سوی خود فراخواند که حداقل عده ای از جوانان و امروزیان فرصت شناختن آن بزرگوار را پیدا کردند . اکنون دو دل در سینه ام سخن می گوید . یک دل غم زده و ناراحت که از غصه از دست دادن آن پیر بزرگ ، به سوگ نشسته و تا سالهای سال مانندش ظهور نمی کند تا شاید آقاامام زمان (عج) این فقدان بزرگ را بپوشاند . و دل دیگرم شاد و سرخوش از آزادی آن مظلوم عالم . به آقایمان همیشه ظلم شد . همه و همه به ایشان ظلم کردند . از غیبت ها و تهمت ها گرفته تا شکنجه ها و حصر و اسارت و صدمه های مادی و معنوی که به ایشان وارد کردند . او اکنون آسوده و راحت و خندان در آسمان هاست . آقایمان – حضرت آیت الله العظمی منتظری - را خدا آزاد کرد ... 

همیشه دوستش دارم .

راستی عکس زیر ، اولین وآخرین خاطره و یادگاری من از وجود آقای مهربانم بود !

تصویر من و آقا

روحش شاد و یادش گرامی ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 دی1388ساعت توسط پارسا |

آقایمان رفت و تنهایمان گذاشت !

آن عزیز آزاده برای همیشه از حصر دنیوی رها شد و تا ابد جاودانه ماند .

او بهترین بهترین ها بود ... آقای من ، دوستت دارم . همیشه در قلب منی !

با چشمانی اشک بار در این شب دراز ، یلدایت را تبریک می گویم !

سلام من را به ندا و سهراب و دیگر شهدا برسان ...

عزیز بزرگوارم ، همیشه در قلب منی !

آقای من ، آزادیت مبارک !

نبسته ام به کس دل

نبسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها رها رها من

ز من هر آن که او دور

چو دل به سینه نزدیک

به من هر آنکه نزدیک

از او جدا جدا من

نه چشم دل به سویی

نه باده در سبویی

که تر کنم گلویی

به یاد آشنا من

ستاره ها نهفته اند

در آسمان ابری

دلم گرفته ای دوست

هوای گریه با من . . .

آواز: همایون شجریان
آهنگساز: محمدجواد ضرابیان
شعر: سیمین بهبهانی

دانلود تصنیف هوای گریه

+ نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت توسط پارسا |